سلمان ؛ دور از دهلاویه …

گاهی فکر می‌کنم فهمیده‌ام که چمران مرد بزرگی است. خیلی زیاد. اما همیشه اتفاقی هست که به من می‌فهماند چمران شناختنی نیست.
یعنی ما بلد نیستیم او را بشناسیم.
چمران کودکی است مهربان؛
چمران مردی است دانشمند؛
دانشمندی است مسلمان
و مسلمانی است متخصص؛
چمران معلمی است دلسوز.
معلمی است دلسوز و معلمی است دلسوز …
معلم با درس دادن معلم نمی‌شود. معلم باید با شاگردانش زندگی کند. معلم کسی است که آنچه را شاگردان به آن مشرف نیستند ببیند و راه ها و امکان ها را نشانشان دهد.
و من جز چمران معلمان معدودی می شناسم.
چمران معلمی است دلسوز و متفکری است بی‌نظیر. بی‌نظیر در جنگ و صلح. بی‌نظیر در صلح.
گاهی فکر می‌کنم چمران و منطق بیگانه‌اند. اما منطق چمران والاتر از منطق است.
و چمران را می‌یابیم آنگاه که دنبال الگویی هستیم. و او را می‌یابیم؟!
او تفسیر عشق بود و غوطه‌ور در زلال عاشقی. و هست.
و گاهی قیاس ممکن نیست. چمران را باید با چمران قیاس کرد تا به بیراهه نرفت …
تا به حال اینجا عکسی نبوده. خواستم آغاز تصاویر اینجا تصویر یک مرد باشد. مردی با کودکانش. با سربازانش. با دوستانش ...

علم

… عده‌ی زیادی هستن که ثروتمند شدن‌شون با فقیرشدن یه عده دیگه میسر شده. البته این حرف تازه‌ای نیست. اما دوست ندارم همه‌ی چیزای تکراری برام کهنه بشه. لازمه که به خیلی چیزا همیشه فکر کنیم حتی اگه هزارمین بار باشه …
از نوشته‌های سلمان

این کیست این …

گر بر سر کوی تو نباشم، چه کنم؟
گر واله‌ی روی تو نباشم، چه کنم؟
ای جان جهان به تار موی تو اسیر!
گر بسته‌ی موی تو نباشم، چه‌کنم؟
دیوان امام
باز هم داریم می‌رسیم به نیمه‌ی خرداد. باز هم خاطره‌ها دونه‌دونه میاد و میره. باز هم همه‌چیز با هم قاطی می‌شه. یاد اون روزایی که منع شده‌بودیم از کار اون چند روز! و تلاش‌هایی که می‌شه برای وجود کار این چند روز! یادش به خیر … « این کیست این، این کیست این … این یوسف ثانی است این …»
اون موقع‌ها تو میدون انقلاب مسجد نبود. از عروج تا جمهوری رفتیم برای نماز.
حالا مسجد هست، اما کسی قصد نداره بره عروج. حالا دیگه کسی قصد کارکردن نداره! حالا دیگه پرورش معنی نداره. آموزش شده گنج. البته از راه دورش!
بعضی وقتا که می‌شینم فکر می‌کنم به اون روزا، فقط دلم می‌سوزه برای اونایی که سال‌ها بعد فکر خواهند کرد به این روزا؛ …
باز هم نیمه‌ی خرداد شد.

جدی نگیر …

خیلی سخته زبون کسی رو که دوستش‌داری ندونی. عاشقی ولی نمی‌تونی با معشوق حرف‌بزنی. حرفشو می‌فهمی اما نمی‌تونی منظورتو بهش بگی. خیلی زجرآوره. خیلی … دلم برای بزرگترا می‌سوزه. فقط برای همین. جوونا به این چیزا فکر نمی‌کنن.
همیشه فکر‌می‌کنیم ما را درک نمی‌کنند. همیشه حرف‌هایمان برایشان نامفهوم است. همیشه حرفهایشان را نمی‌فهمیم. همیشه بدون دلیل محدود می‌شویم.
اما در واقع همیشه درکشان نمی‌کنیم …

هجران

عاشقان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
عشق را باید از عاشقان آموخت. عشق را باید جایی غیر از سر کوچه و بازار جُست.
عشق را باید از کشتگان عشق به امانت گرفت. عشق را کسی می‌فهمد که سختی‌اش را چشیده باشد.
سختی‌اش را چشیده باشد و به آسانی‌اش رسیده باشد. به وصال. وصال معشوق.
وصال در کوچه و بازار هم هست، وصال حتی در اینترنت هم هست! وصال اما …
وصال را باید در خنده‌ها دید، در رفاقت‌ها یافت، در مرگ تجربه کرد …
صبح را باید ترجمه کرد. وصال را هم. عشق را هم …
ای خدا این وصل را هجران مکن

شازده کوچولو

آدم‌ها دیگر وقت شناختن چیزی را ندارند. هر چیزی را که بخواهند ساخته‌شده و آماده از فروشگاه می‌خرند، اما از آن‌جا که در هیچ فروشگاهی دوست نمی‌فروشند، آدم‌ها بی‌دوست مانده‌اند.

قسمتی از ناگفته ها …

سلام. سلام. سلام
باز قسمت شد بتونم آپدیت کنم. هرچند دیر به دیر. شکر.
عید رفته بودیم بم. به قول بعضی ها یا شاید خیلی‌ها شهر غم.
خیلی چیزها دیدیم که حتما قبلا از صدا و سیما و از طریق خبرگزاری شایعات شنیدید. اما چیزهایی هم بود که مطمئنم نشنیدید و شاید هم نباید شنید. پس من می‌نویسم تا بخونید.
وارد بم که شدیم حسابی جاخوردم. چیزی از شهری که سال گذشته دیده‌بودم نمونده بود بجز نخل ها. فقط آوار بود و آوار. بیشتر که موندم مردم رو هم دیدم. چه صبری خدا بهشون داده. وضع خورد و خوراک بد نبود، یا بگم خوب بود. چیزی که اولش به ذهنم رسید این بود که معجزه شده که این همه چادر تو چند روز اول علم‌شده. اونایی که چادر ۱۲نفره یا بزرگتر زدن می‌دونن چی می‌گم. از این چیزا بگذریم. برای چیز دیگه‌ای مزاحمتون شدم.
بی‌مقدمه بگم. خیلی‌ها هستن که خداییش دارن از آب گل آلود ماهی می‌گیرن به چه بزرگی. از خارجی‌ها که به جز ترویج فرهنگ خودشون انتظار دیگه‌ای نمی‌ره. اما عده‌ای هستن که در ظاهر از خودمونن، اما همون کار خارجی‌ها رو می‌کنن. خدا خیرشون بده بودجه هم که دستشونه فراوون! حالا اینجا نمی‌شه از خدماتی که «‌انجمن حمایت از حقوق کودکان‌» توی بم ارائه می‌کنه بیشتر بگم. خواستید بعدا خارج اینجا صحبت می‌کنیم.
اینقدر از این ماهیگیری ها ناراحتم که نمی‌تونم بیشتر بنویسم.
یا علی

مسافرت جهادی

دل
گرفته بود
عقل
از کار افتاده بود
زبان
مونده بود این وسط که چی بگه
قلم
از همه مبهوت تر
من

من رفتم. اومدم. اما هنوز هم دلم گرفته، عقلم کار نمی کنه، زبونم بند اومده.
قلمم اما راه خودشو پیدا کرده.
این وسط تنها کسی که سر حرفش وایساده و کوتاه هم نمیاد عشقه.
از عشق زیاد می گن. هر کس به مقتضای فهمش و درکش. اما من از یه چیز دیگه می گم. اصلا نمی گم که تو تار و پودش گم نشم. تو دریای مواجش غرق نشم.
عقل می گه بمونم و بعد از هشت سال دوری از نوروز یه بار دیگه مزه ی عیدی گرفتن و عید دیدنی رفتن بیاد زیر زبونم.
اما …
می گه برم. باز هم مثل هشت سال قبل برم و نوروزم رو پیش کسانی باشم که همه فقط حرفشونو می زنن. همه فقط دوستشون دارن! همه فقط به فکرشون هستن. من هم مثل همه. اگه مردش هستی بیا با هم بریم.
جایی که خیلی ها رفتن و دیگه نیستن که ما باهاشون بریم. …
امسال هم تو مسافرت جهادی می بینمت آقا سلمان! نویسنده باشی یا نه هم فرقی نمی کنه.
ذکر خدا هم یادمون نمی ره ان شاءالله
التماس دعا هم داریم
مثل همیشه …

بالاخره هفته شهدا هم تموم شد … !

« گرگ اومده، گرگ! زود باشید درها را ببندید. جلوش وایسید. »
داد زدم اما کسی نشنید. بلندتر گفتم اما کسی نشنید. شاید هم شنید. اما کسی جرأت داره بره جلوی گرگ وایسه؟
دستم را سپر حمله‌ی گرگ کردم. دستم را بلعید. حالا ثابت شده بود که گرگ هست. حالا باید مطمئن می‌شدند که گرگ پشت در خونه وایساده. ولی باز هم باورشون نشد که گرگ هست. خون را دیدند، باز هم باور نکردند.
من هنوز داد می‌زدم. هنوز هم داد می‌زنم. هر جا که باشم. حتی این‌جا …
حتی حالا که گرگ همه‌چیز را تکه و پاره کرده و چیزی جز قطعاتی گنگ و مبهم باقی نمانده. شاید کسی بشنود و دادرس شود. کسی غیر از آن‌ها که نشنیدند. شاید هم شنیدند اما به همنوع خود حمله‌ور نشدند! داد گرگ را پیش گرگ برده بودم!
کاش زودتر می‌فهمیدم و لااقل دستم را برای دفاع در برابر گرگ‌های آشنا به‌دست‌می‌آوردم!
——————————————————————————–
… هر‌چیز را صاحبی هست و داد این بیداد را به صاحبانش خواهم‌برد و بس …
سلمان – نمایشگاه شهدا

قلم ها …

سالن تاریکِ تاریک است. اما نه ظلمانی‌تر از من. سایه‌ی قلم از قلم جلوتر می‌رود. اما بی‌کلام. بی‌کلام‌تر از آن‌که بتوانی حرف‌هایش را بخوانی. اما خود قلم حرفش را با صدای بلند فریاد می‌کند.
نور می‌رود و می‌آید. اما سایه‌ی قلم همیشه هست. اطرافیانش محو می‌شوند و بازمی‌گردند. «مرگِ سایه» تنها «عدم قلم» است و با عدم قلم حرف‌ها معنایی ندارند تا بگوییم یا نگوییم؛ تا بنویسیم یا ننویسیم. اصلا وقتی حرف‌ها معنایی ندارند چه باشند چه نباشند! …
سلمان – یکی از هفته‌های شهدا

پیمایش به بالا