هفت شهر عشق

وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة

وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللهِ وَ عَدُوَّکُمْ وَ آخَرینَ مِنْ دُونِهِمْ لاتَعْلَمُونَهُمُ اللهُ یَعْلَمُهُمْ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فی سَبیلِ اللهِ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ وَ أَنْتُمْ لاتُظْلَمُونَ

و شما (اى مؤمنان) در مقام مبارزه با آن كافران خود را مهيا كنيد و تا آن حد كه بتوانيد از آذوقه و تسليحات و آلات جنگى و اسبان سوارى زين كرده براى تهديد و تخويف دشمنان خدا و دشمنان خودتان فراهم سازيد و نيز براى قوم ديگرى كه شما بر (دشمنى) آنان مطلع نيستيد (مراد منافقانند كه ظاهرا مسلم و باطنا كافر محض اند) و خدا بر آنها آگاه است و آنچه در راه خدا صرف مى كنيد خدا تمام و كامل به شما عوض خواهد داد و هرگز به شما ستم نخواهد شد. انفال 60
 
 

تا آسمان راهی نیست

امروز سردار سلیمانی مزد خلوص و ایمانش را گرفت و داغدارمان کرد و حسرت مان را تازه کرد.

لذت شیرین آسمانی شدن را در شهر دود گرفته مان تازه کرد. پیام حضرت آقا هم با فرازهای زیبایش، این شیرینی را دو چندان کرد.

هر چند پیام های تسلیت عده ای سالوس بزدل معلوم الحال این شیرینی را کم می کند و تلخی به کام مان می نشاند، اما این شیرینی با تزویر آن خائنانِ جاهلِ نان به نرخ روز خور، پاک نخواهد شد. این شیرینی آسمانی کجا و زهرِ آن مارانِ خوش خط و خال کجا …

تا آسمان راهی نیست، اگر مرد این راه باشی. در کتاب ها بنویسید مادر خواب ناز بودیم که او برای وطن به آسمان رفت.

 

بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت
سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی

جای پای فرهاد ها

. . . خانم خیری خط کش چوبی اش همیشه دستش بود. کافی بود بچه ای مشقش را ننوشته باشد تا با خط کش کبابش کند. بچه هایی که کتک می خوردند، بعد از هر ضربه کف دستشان را می لیسیدند تا کم تر درد بیاید، اما بدتر می شد. تازه بعدش به ساق پاهایشان می زد. با اینکه درسم خوب بود و معلم ها تحویلم می گرفتند – آن قدر که بچه ها به من می گفتند « خر خون » – اما ترس از خط کش ناظم همیشه با من بود. نمی دانم چه سری دارد، آدم هایی که مستحق تنبیه نیستند، بیشتر از گناه کارها از تنبیه می ترسند. مثل خان جون؛ چه قدر خداترس بود خان جون. . . .

 

 

اسدالله وصیت کرده بود توی سرخه خاکش کنند. کوچه مان را چراغانی کرده بودند. یک پرچم سیاه هم زده بودند سر در خانه. اسدالله را آوردند مسجد و گذاشتند وسط شبستان. همه گریه می کردند جز من. . . .

 

. . . عید فطر آن سال (۱۳۷۴) تمام اتفاقاتی که موقع تشییع اسدالله افتاده بود، برایم تکرار شد. فقط عوض شده بود. بچه ها با ناراحتی کوچه را چراغانی کردند. همسایه مان نمی گذاشت پرچم سیاه از جلوی پنجره شان رد شود؛ از سایه ی پرچم که چند ساعتی خانه شان را تاریک می کرد، دلش می گرفت.

گردو نخورده ها

مشکل امروز من و تو در موضوع هفته شهدا، شناخت پیام و رسانه ی مناسب است. حرف داریم برای گفتن، موضوع هم مشخص است، اما باید رسانه ای انتخاب کنیم که به درد مخاطب بخورد و پیام به مقصد برسد و قشنگ اثر کند. این « اثر » که ذکر شد، اصلی ترین هدف هفته ی بزرگداشت شهداست و اینکه اثر را روی خودمان حس کنیم و مشعوف شویم، کافی نیست. قطعاً مخاطب باید متأثر شود. مخاطب بینوا هم ذائقه اش از تلگرام و اینستاگرام و چیزگرام، قراضه است و متمایل به پوست گردو است تا مغز گردو.

حالا این شمایی و تصمیم اینکه شهدا را خرد کنی و قاطی پوست گردو کنی و به خورد جوان مردم بدهی یا اینکه زحمت بکشی و مغز گردو را به لیست غذاهای باب طبع ایشان بیفزایی و راه را برای سایر مغزهایی که می توان به خوردش داد باز کنی تا دیگرانی پیدا شوند و حسابی با آجیل جات مقوی، تقویتش کنند.

برای این تغییر ذائقه هم باید مدت ها به شکل های مختلف با گردو و دیگر ملزومات زندگی آشنایش کنی و یکی دو هفته و تزریقی، طرف گردو خور نخواهد شد.

حالا خود دانید.

ارغوان

 

ز کودکی خادم این تبار محترمم

چونان حبیب مظاهر مدافع حرمم

به قصد حفظ حریم حرم به پا خیزم

کنار لشکر عشاق حسین هم قدمم

***

اگر که حرمت این بارگه شکسته شود

و یا اگر که ره کرببلا بسته شود

چونان زنم به پیکر غاصب شام و عراق

که بند بند وجودش ز هم گسسته شود

***

حکم دفاع از حرم ز شاه نجف دارم

برم برم حرم هماره جان به کف دارم

هدف فقط رهایی عراق و سوریه نیست

مسیرم از حلب است قدس را هدف دارم

***

نه قصه جدایی از یار و وطن دارم

به امر حق به راه دل کفن به تن دارم

پریدن از قفس که بال و پر نمی خواهد

عشق است بال پریدن همان که من دارم

***

ذکر لبم یا زینب به دلم واهمه نیست

به سرم جز زیارت حسین فاطمه نیست

خدا مرا از در این خانه جدا نکند

گدایی در این خانه مرا خاتمه نیست

***

خطوط قرمز دور حرم زن خون من است

چو برکه ام که مرگ من همان سکون من است

پیاده می روم ز مشهدالرضا تا شام

حال کبوتر حرم حال کنون من است

لذت ما و بهره خواری دوستان

هفته شهدای امسال هم با تمام دردسرها و خوشی ها و دلخوشی ها و لذت ها به پایان رسید.

جای شما خالی … چه بی مسؤولیتی ها و دل نسوزندان های دوستان و کمک و مساعدت های آشنایانی که سخت می شود ارتباطی بین شان با هفته شهدا برقرار کرد اما بیشترین نقش را در برگزاری داشتند، دیدیم … چه تفاسیری که توجیهی تو خالی برای شانه خالی کردن از کار و چسبیدن به دنیای روزمره بود شنیدیم … چه زجری بابت نیمه تمام رها کردن کارها و امانت دار نبودن ها چشیدیم … اما هیچ کدام نتوانست هفته بزرگداشت شهدای دبیرستان مفید را کمرنگ کند.

در نهایت هم جز همین رفقایی که در گوشه ی تاریک ذهن شان به این زودی ها نوری نخواهد تابید که درک کنند تنها خودشان هستند که پشت هفته شهدا قایم شده اند و توفیق نداشته اند در صف خادمان شهدا باشند نه کس دیگری.

جای شما که غایب همیشگی کارهای فرهنگی هستید هم خالی … باز دست تان درد نکند که بعد از پایان کار سر و کله تان پیدا می شود و می خواهید از گزارش کارهای انجام شده و عکس و فیلم ها آماری بسازید و کلاهی از این نمد برای خود دست و پا کنید. امیدوارم همیشه در زندگی بهره خواری تان موفق و پیروز باشید و اجر زحماتی که برای بایگانی آمار و ارقام فعالیت های فرهنگی می کشید با مدیران آ. و پ. ان شاءالله.

اما بودند دوستانی که تمام تلخی های کوچک کار را با حضور و یاری و مشارکت و حتی با دلداری و حمایت لفظی شیرین کردند و در نقاط بحرانی کار، بدون چشم داشت و توقعی، مسؤولانه برای شهدا زحمت کشیدند و بار را به مقصد رساندند.

در نهایت باید تشکر کرد از دانش آموزانی که با تمام مشکلات، تجربه ای بزرگ اندوختند و یک پروژه عظیم را به نتیجه رساندند. ان شاءالله تجربه شان راه برگزاری هفته شهدا های بعدی را هموار می کند و همت شان را استوار تر …

شیار ۱۴۳

فیلم زیبایی است این « شیار ۱۴۳ » اسم زیبایی هم دارد. شاید اگر هر اسم دیگری داشت، حقیر بود برای محتوای فیلم. اما نکته ای دارد این طور فیلم ها؛ این فیلم ها پیش نیاز دارد. اگر بخواهی ببینی و سر در بیاوری، باید قبلش « بوسیدن روی ماه » را دیده باشی. قبل تر هفته شهدایی چیزی دیده باشی. قبلش « نیمه پنهان ماه » خوانده باشی. قبلش از کنار قفسه ای که « فرهنگ جبهه » در آن است رد شده باشی. اول از همه هم در « رهروان » بوده باشی و غروب روز آخر در شلمچه نفهمیده باشی که چرا دلت داغ می شود و چشمت بارانی. همه ی پیش نیازها برای این است که بعد تر که زمان گذشت، شاید در سالن سینما بفهمی که ماجرا چه بوده …

meraj

حالا ما پیش نیاز ها را از اولینش حذف کرده ایم و تعجب می کنیم که چرا نتیجه آن طور که باید نبود. یادمان رفته پیش نیازها را رعایت کنیم. اصلا همه یادشان رفته. خود بسیج هم یادش رفته که انقلاب « همین طوری یهویی » انقلاب نشد و فکر و زحمت و خون پشتش بود و هست و باید باشد.

عیدی ارزنده

چند وقت قبل، از آقای افصح عیدی زیبایی گرفتم که خیلی برام با ارزش بود. یاد روزهای به یاد ماندنی همنشینی با رفقای شهدا در گروه شهدای مدرسه افتادم. شما هم این دو تصویر جالب را ببینید.

1

2

حاشیه بهتر از متن

فصل های پیش از اینم ابر داشت
بر کویرم بارشی بی صبر داشت

پیش از اینها آسمان گلپوش بود
پیش از اینها یار در آغوش بود

اینک اما عده‌ای آتش شدند
بعد کوچ کوه ها آرش شدند

 

از بلند از حلق آویزها
قلب‌های مانده در دهلیزها

بذرهایی ناشناس و گول و گند
از میان خاک و خون قد می‌کشند

بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

پیمایش به بالا