میان زمین و آسمان

تقویم رو باز کردم که مناسبت‌ها رو یادداشت کنم برای کار، دو صفحه که ورق زدم خشکم زد. نوشته بود شب قدر. موندم که چطور به همین زودی رسیدیم به آخر ماه مبارک. مثل همیشه تموم شد این ماه پربرکت.
شب قدر برتر است از هزار ماه. سرانگشتی که حساب کنی میشه حدود هشتاد و چهار سال و خرده‌ای! باز هم سرانگشتی حساب کنی میشه دقیقاً یک عمر.
کنار بزرگراه منتظر کسی بودم. کنار تابلوی « از سرعت خود بکاهید. » آدم ها با سرعت از جلوی روم رد می‌شدن و نه منو می‌دیدن اون کنار نه تابلو به اون بزرگی رو. من هم سعی کردم اونا رو نبینم و به این فکر کنم که کاش می‌شد جلوی ماه مبارک و شب‌های قدر هم یه تابلو گذاشت که اینقدر با سرعت رد نشن.

کسی می تونه بگه یه بار دیگه هم این شب‌ها رو تجربه می‌کنه؟
تو این شبای عزیز اگه یادتون بود یاد ما هم باشید.

بوی موسیقی

یادم نیست از کی شناختمش. نمی‏دونم بوی پیراهن یوسف بود، حماسه خرمشهر بود؟ آها … خود بوی پیراهن یوسف بود. البته از اول که نمی دونستم اونه. اول اولش یه آهنگ قشنگ پخش شد تو سالن. آهنگی که انگار برای اون اسلایدای آسمونی ساخته شده بود. آهنگی که به جای تمام آدمای اون اسلایدا حرف داشت برای گفتن. آشنایی من هم از همین جا بود که یواش یواش شروع شد. آشناییم با هفته‏شهدا، با بوی پیراهن یوسف و با مجید انتظامی.
باور کنید چند سال بعدش هم که بوی پیراهن یوسف شده بود موسیقی متن رسمی هفته ی شهدا تقصیر من نبود. من کلی پیشنهاد دادم که از کرخه تا راین بذارن، حماسه خرمشهر بذارن. اما از بوی پیراهن یوسف خوششون اومده بود.
نمی‏دونم چرا این برداشت از موسیقی به دلم خیلی می‏شینه. چه کارهای قدیم آقای انتظامی و چه کارهای جدیدش.
فکر کنم برای همه مشخص شده باشه که هفته‏ی شهدا تو موقعیت خوبی نیست.
امیدوارم امسال این قسمت از هفته‏ی شهدا با سلیقه‏ی شخصی آقا رضا بسته نشه!

صاحبخانه را دیدم …

دیدم آن شب که همه‌جا تاریک بود.
دیدم آن شب که هر کس به کارش مشغول بود.
دیدم آن شب که سکوت همدم تنهایی جمع‌مان شده‌بود.
دیدم آن شب که غیر از ما هم میزبانانی مشغول تدارک مقدمات میهمانی بودند.
دیدم آن شب که دوستان! هم از بار مسؤولیت شانه خالی می‌کردند و تلاش را بیهوده می‌دانستند.
و دیدم آن شب که ۶۷ نفر برای جمع تنهایمان آرزوی موفقیت‌کردند و کار را دست‌گرفتند.
و دیدم که باز هم عده‌ای دیدنی‌ها را نمی‌بینند و نمی‌خواهند ببینند.
و دیدیم که بسیاری از دیده‌ها باورکردنی‌نیست. چه ببینی و چه بشنوی.
و می‌دانم که خیلی‌ها دیده‌اند و نمی‌گویند.
و من می‌گویم حتی اگر خودم هم باور نکنم. باور نکنم که آن میهمانی گذشت و من ماندم.
و تنها خاطره‌ام شد «خاطرات یک میهمانی» که آن هم ناگفته‌ها را نگفت.
زمان بازنمی‌گردد. اما زمان درپیش است. همچون همیشه. و تا همیشه . . .

سلمان عبداللهی

انتظار داشتم سلمان همیشه وبلاگ‌شو به‌روز‌کنه. اما دیگه به‌روزش نمی‌کنه.
انتظار داشتم همیشه با سلمان سر دفتر سبزش دعوا کنم تا اجازه بده مطالبشو اینجا بنویسم. اما دیگه با من دعوا نمی‌کنه.
روزها خیلی زود پشت سر هم میان و می‌رن. انگار همین دیروز بود که سلمان وبلاگ معراجیان رو ثبت‌کرد به این امید که اگه یه نفر کلمه‌ی کاوه یا همت رو سرچ‌کرد براش مطلب در مورد شهید همت و کاوه بیاد؛ نه در مورد آدرس دفتر مرکزی یه کارخونه تو بزرگراه همت.
شکر خدا این روزا، هم سایت در مورد شهدا زیاد پیدا می‌شه، هم وبلاگ مذهبی. به حدی که به‌قول سلمان دیگه همه یادشون رفته کاربرد وبلاگ چیه و چطور باید تو وبلاگ نوشت.
روز‌ها خیلی زود میان و می‌رن. خیلی زودتر از اون که بتونی بهشون فکر‌کنی.
سلمان به قول خودش تموم‌شد. اما می‌شه هنوز هم به بعضی آدم‌ها که روز و شب تو کوچه‌هامون راه‌می‌رن و نمی‌شناسیم‌شون فکر کرد. به زندگی شون و به مرگشون.
نکته: هفته‌ی شهدا خیلی به ما نزدیک شده. اگه نجنبیم از دستمون می‌ره. مثل همیشه
این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد

یادداشت قدیم

… رجب … شعبان … رمضان.
تا حالا ۲۲ بار این سکوی پرتاب به بی‌نهایت رو پشت سر گذاشتم و هر بار به دلیلی با مغز رفته‌ام تو زمین سخت و سنگلاخ حیرت و حسرت.
بعضی وقت‌ها اینقدر حواسم به روزه گرفتن و ختم قرآن بوده که تا به خودم بیام، زیر پام خالی شده و خودمو آخر سکو پیدا کردم و …
خیلی وقتا شده که آرزو کردم کاش عید یه روز دیرتر میومد و می‌شد یه روز دیگه اوج گرفت. یا شب قدر این‌قدر طولانی می‌شد که …
اما همیشه ماه رمضان اومده و رفته و هر بار به دلیلی …
این ماه ها طول‌شون ثابته. یک ماه رجب؛ یک ماه شعبان و یک ماه هم ماه رمضان. اما تا دلت بخواد عرضشون نامحدوده. دیگه هنر ماست که از این سکوی پرتاب صاف و بی دردسر بریم بالا – که احتمالا بیشتر خستگی یادمون می‌مونه تا لذت – یا این‌که برای بالارفتن بیشتر از عرض استفاده کنیم و با لذت این ماه ها رو درک کنیم.
ماه رجب گذشت. ماه شعبان هم با اعیاد مبارکش پیش رومونه. دعا کنیم که از ماه خدا غافل نمونیم.
التماس دعا

داشتیم آقای فرمانده سپاه پاوه ؟

مسافرت جهادی فراموش شدنی نیست. آدم‌ها شاید بعد از چند سال اسمشون هم تو مسافرت نیاد. اما خود مسافرت تمومی نداره. آدم‌ها رفتنی نیستن، موندنی هم نیستن؛ اگه به درجه‌ی «کرکس پیر» بودن هم برسن، باز می‌رسه روزی که کسی رو پیدا کنن که نتونن ازش اجازه بگیرن و …
مسافرت جهادی فراموش شدنی نیست. دلیلش هم آدم‌ها نیستن. شاید بعد از چند سال یادمون بره که تو کدوم مسافرت کیا بودن. یا فراموش کنیم شعرهایی رو که پشت نیسان‌های کمیته می‌خوندیم چه کیفی داشت. اما هیچ‌وقت خونه‌ای رو که سه تا زن بیوه و پنج تا بچه‌ی قد و نیم‌قدشون، با بزهاشون قسمت کرده‌بودن یادمون نمی‌ره. یا خوشحالی پیرمرد نابینایی که چشم دوخته بود به صدای وانت کمیته امداد …
جهادی لذتش به سختی و سنگ صبور بودنشه. چه حرف از بی‌آبی زهک باشه؛ چه گرمای طاقت‌فرسای بوشهر؛ چه بادهای چادرافکن بم.
اما همین جهادی اگه نخواد همنشین یه نفر بشه؛ درد بی‌دوا مقابلش رفیق شفیق می‌شه.
حتی اگه اون یه نفر کرکس پیر باشه؛ چه برسه به اینکه کرکس پیر هم نباشه! سلمان باشه…
هرچه از دوست رسد نیکوست. حتی اگر نرسد! با حاجی از این حرفا نداشتیم.
دلم گرفته بود. به دل نگیرید.

کاش روزی عدالت هم رسوا می شد …

عدالت یعنی این‌که وقتی آتشی درست می‌شود، تر و خشک با هم بسوزند.
این را وقتی فهمیدم که دیدم شورا هم در تصمیماتش از این اصل اصیل استفاده می‌کند.
اگر هم خوب فکر کنی به درستیش پی می‌بری. اصلا مگر ما در این عمر کوتاه‌مان چقدر وقت داریم که سعی کنیم وقتی آتش راه‌می‌اندازیم، تحقیق کنیم و ببینیم تر کدام است و خشک کدام. چون وقت نداریم و احتمالا حسش هم نیست! بگذار همه بسوزند. به زور هم که شده نمی‌گذاریم به کسی بربخورد.
خسته شدم از بس ادبی شد؛ امیدوارم کسی به دل نگیره. اما این واقعیتی است که در روابط انسانی! زیاد می‌بینیم. آقا محمد هم یادش باشه، یه نمونه‌اش رو تجربه کرده. خیلی وقت‌ها ما تصمیم می‌گیریم. اگه تصمیم برای خودمون باشه که به خودمون مربوطه! اما اگه تصمیم‌مون در مورد دارزدن یه عده باشه که بقیه عبرت بگیرن خیلی فرق می‌کنه. اصل کار خیلی خوبه. چون بالاخره عبرت باید باشه! اما این‌که اون گروهی که قراره آویزون بشن از دروازه‌ی شهر، بی‌گناه باشن یا گناهکار تحقیق می‌خواد. نمی‌شه که حسی تصمیم گرفت. بدون دادستان و وکیل مدافع و …
سعی کنیم تو تصمیمات‌مون مرتکب این غلط‌ها* نشویم. اگر هم شدیم می‌تونیم سعی کنیم بیشتر در مورد تصمیمات بعدی فکر کنیم. مخصوصا جوون‌ها که وقت بیشتری دارند و بیشتر در روابط انسانی مهارت دارند.
* غلط ها: کارهای اشتباه. لطفا به هیچ‌وجه سوء برداشت نکنید!

به هر حال سفر باید …

هرجا می‌ری که نه، خیلی از جاهایی که می‌ری مردم از زلزله صحبت می‌کنن. خب حق هم دارن. شوخی که نیست، صحبت مرگ و زندگیه.
فعلا اینو داشته باشید!
به‌ش گفته‌بودن سرطان داره. خیلی ناراحت بود. خوب حق هم داره. شوخی که نیست، صحبت مرگ و زندگیه.
این هم معادله دوم. حالا نتیجه‌گیری
شاید باشن کسایی که ترجیح می‌دن اگه قراره بمیرن از سرطان بمیرن که تقریبا معلومه که کی گلوی آدمو فشار میده و با قلدری، تمام نفسی رو که می‌خواد بیاد بالا توقیف می‌کنه. تو قیف نه‌ها، توقیف!
درسته که اون هم وقتش معلوم نیست و دست خداست. اما بالاخره معلوماتش بیشتر از مجهولاتشه. می‌دونی رفتنی هستی. مثل همه که رفتنین. اما می‌دونی که رفتنت نزدیکه. بر خلاف بقیه که تا از خواب بیدار بشن وقت رفتنشونه. شاید هم از خواب بیدار نشن و برن. به هر حال …
خوبیش اینه که چون می‌دونی زودتر آماده می‌شی. کارهات رو راس و ریس می‌کنی. ساکاتاتو می‌بندی. یک ماه زودتر که هنوز نمایندگی‌های فروش بلیط شلوغ‌نشدن بلیط تهیه می‌کنی … (تو(): البته همه می‌دونن که مرگ خیلی ساده‌تر و بی دردسرتر از این حرف‌هاست) وقتش هم که رسید می‌ری به‌سلامت ان‌شاءالله.
اما چی بگم از زلزله. حضرت زلزله معلوم نمی‌کنه که اصلا قصد ورود و جلوس به کلبه‌ی محقر ما رو داره یا نه. یا اینکه اگه بیاد درست و حسابی میاد یا فقط سلام‌علیک می‌کنه و رفع‌زحمت!
اصلا چی‌شد بحث رسید به اینجا همش تقصیر این آقا صالح بود. نمی‌دونم چی‌دیده از این‌جا که این‌همه پایه‌شده!
حالا از این‌ها هم اگر بگذریم؛ شما‌چی؟ شما دوست دارید با زلزله زحمتو کم کنید یا با سرطان و یا اصلا ترجیح می‌دید …
التماس دعا داریم حاج آقا

آرماگدون …

رفته بودیم تفریح یا کار … خودشون هم نفهمیدند. چه برسه به ما!
اما خیلی خوب بود. زمونه، زمونه‌ی رونق فیلم ادواردو بود. اگه به مغزم فشار بیارم و اشتباه هم نکنم، یک ماه قبل از اینکه فیلم ادواردو از سیما پخش بشه. خلاصه خیلی‌ها تب ادواردو گرفته بودشون. فقط همینو بگم که رفتیم یه رستوران شام بخوریم، دیدیم دکتر قدیری ابیانه هم اونجا بودن. ما هم کم حال نکردیم البته!
دانشگاه یزد
آره می‌گفتم … رفته‌بودیم یزد مثلا برای تفریح! اما درواقع مسافرتمون شده بود یه مسافرت ضد‌صهیونیستی تمام عیار. از نقد فیلم و انتقال اخبار تهران گرفته تا ارسال اخبار دانشجویان فعال! دانشگاه یزد برای بی‌عنوان و بازتاب و به قول سید از این دست بسیار… خلاصه خبری از تفریح نبود که نبود!
اما واقعا اسرائیل این همه کار می‌کنه، یا ما فکر می‌کنیم هر فعالیتی که انجام می‌شه دست اسرائیل تو کاره!
اون موقع خیلی به این مطلب فکر نکرده بودم. اما چون فیلم ادواردو ساخته‌ی واحد برون مرزی … بود و خودمون هم با … بگی‌نگی دستمون تو یه کاسه است! خوب قبول کردیم دیگه! قبول نمی‌کردیم چی کار می‌کردیم؟
اما از اون موقع با گذشت زمان بیشتر فکر کردم. نه فقط به ادواردو بلکه به چیزهایی که دور و برمون می‌بینم. مثل کارتون تام و جری؛ گوگل؛ نی‌داوود؛ دامبو فیل پرنده؛ اورکات؛ بـ بـ ک؛ سه‌گانه‌ی تنها در خانه؛ نوکیا و باز به قول سید از این دست بسیار…
و فقط فکر نکردم. ردپای صهیونیسم بین‌الملل را تو همه‌ی این‌ها گرفتم. تحقیق هم بگی‌نگی مجبور‌شدیم داشته باشیم. با چند نفر هم صحبت کردیم. یه کارگردان فلسطینی هم دیدیم. خلاصه رفتیم تو نخ رفیق قدیمی عمو سام. رفیق که نه! بیشتر کارفرما دیدیمش تا یه رفیق یا برادر.
اما چیزی که ته این قضیه دستمونو گرفت این بود که از کنار خیلی مسائل اجتماعی ساده نگذریم که بعد به خودمون بیایم و ببینیم غافلگیر شدیم. زیاد هم زیاده‌روی نکنیم که کارای خودمون رو هم فکر کنیم صهیونیستیه!
حالا دعوا نکنید که این ورق‌پاره‌ها چه ربطی به این‌جا داره! این هم بالاخره رازی بود نهفته که ما نتونستیم کشفش کنیم. شما حتما زورتون بهش بیشتر می‌رسه …
یا علی

پیمایش به بالا