آموزش و پرورش چه چیز نیست؟

آیا آموزش و پرورش دو کلمه متفاوت هستند یا مترادف؟ آیا آموزش و پرورش دو مفهوم در طول هم هستند یا در عرض هم؟ اگر مقصد از تعریف دو شیء،تمایز آن دو از هم باشد، تعاریف مذکور به نحو تفکیک ناپذیر دارای هم پوشی و در هم تنیدگی ( همچون تار و پود یک قطعه پارچه ) هستند یعنی همانگونه که در تعلیم، معلم باید اطلاعات و معلوماتی را به ذهن متعلم انتقال دهد، در تربیت هم باید این ارتباط بین مربی و متربی فراهم گردد همانگونه که تربیت موجب به فعلیت درآمدن استعدادها و تغییر رفتار فرد می شود، تعلیم هم در حد خود موجب شکوفایی استعداد و تحول رفتار و نگرش فرد می گردد. به عبارت دیگر، می توان گفت تربیت، روش تعلیمی؛ و تعلیم نیز روش تربیتی دارد. بنابراین آن چه بر حسب تبادر ذهن این دو مفهوم را از هم متمایز می کند نحوه ی تأثیر آن دو در رفتار فرد است . بنابراین ، تربیت اخلاقی، آموزش اطلاعات و انتقال پیام های اخلاقی نیست، بلکه فراهم کردن زمینه ای است برای واقعیت یافتن نیکی طبیعت انسان و پیدا شدن و به کار آمدن وجدان اخلاقی فرد تا او خود با تکیه بر درون مایه های فطری خویش آن چه که خیر و فضیلت است کشف کند. در این نوع نگرش به تربیت،لازم نیست که مربیان برای کودکان فقط درباره ی اهمیت دین و اخلاق و یا راستی و درستی داد سخن بدهند و کافی نیست تا آنان را از اهمیت ارزش های اخلاقی در زندگی آگاه سازند بلکه فراتر از آن باید شرایطی فراهم آورند که کودکان نیازی به دروغگویی و تبهکاری نداشته باشند و به جای پند و اندرز و همچنین منع کردن و باز داشتن، زمینه ای برای حرکت ، فعالیت، بازی ، نظم و زیبایی دوستی پدید آورند.

خداحافظ حسان!

در این سال های زشت و زیبا، در معرض خیلی از شراکت ها و کارهای گروهی بوده ام و آغاز و پایان خیلی هایش را درک کرده ام.

نمی دانم چرا خیلی از آن هایی که افرادش مذهبی هستند، دیر یا زود به عدم تفاهم و فردگرایی می انجامد و در نهایت، در مواجهه با مشکلاتی ساده و گاهی خنده دار به تعطیلی کشیده می شوند. مشکلاتی که با کار تیمی و تحمل نظرات دیگران به سادگی قابل حل هستند.

مجموعه پر برکت حسان از آن دسته از مجموعه هایی است که سرانش روحانی هستند و تیم مذهبی خوبی دارد. اما باز هم در مدیریت و کار تیمی و آینده نگری مشکلات ساده ای دارد که به لطف خودمانی بودن و محبتی که بین اعضا هست، تا به حال سر پا مانده اما تلفات زیادی هم داشته است.

وقتی وارد مجموعه شدم، با گسست فکری شدیدی بین واحدهای مجموعه روبرو شدم که باعث شده بود تصمیماتی گرفته شود که خود موافقان قبولش نداشتند و فقط برای مخالفت و گاهی خراب کردن طرف مقابل، آن تصمیم را بگیرند.

نتیجه ی این لابی گری ها، حذف افرادی قوی و کارکشته از مجموعه بود که در واقع ۳ نفر از ۴ مدیر سطح بالا بودند. این یعنی مدیر مجتمع توانایی هماهنگ کردن و رفع کدورت های مدیران رده اولش را نداشت و آن که لابی قدرتمند تری داشت، به لطف کار قوی تر تیمش، بقیه را از دور خارج کرد.

حالا حسان مانده و یک مدیر خوش قلب اما کم تجربه در زمینه مدرسه داری. تصمیمات اشتباه این مجموعه ی دوست داشتنی اما نامدیر، همچنان ادامه دارد و غول هفت سر اوقاف هم در کمین آن. اگر اوقاف چوب لای چرخ حسان نمی گذاشت، روند خوبی شروع شده بود که مشکلات در چند سال قابل حل بود. اما با این بلاتکلیفی، ماندن من و امثال من در این مجموعه کمکی نمی کند.

امیدوارم روزی بتوانم به حسان بازگردم اما مشکلات ساده ی مدیریتی و فکری حاضر را نداشته باشد و مجموعه ای مثال زدنی شده باشد.

حیف که بچه های مذهبی فکر می کنند فقط با تجربه های مذهبی می توانند کارهای تخصصی و علوم دیگر را هم درک کنند.

دلم برای حسانی که دوستش دارم و آرزوی موفقیتش را دارم تنگ خواهد شد. کاش باز هم در موقعیتی دیگر در خدمت بچه های پاک حسان باشم.

باز هم دود تهران و آدم هایش را باید تحمل کنم.

خدای کودکان

چند روز قبل، پسرم با کنجکاوی و هیجان مشغول پرسیدن کلی کارهای سخت بود که خدا می تواند انجام دهد یا نه! مثل بلند کردن کامیون، تکان دادن دیوار و کلی کار عجیب و غریب؛ آخرش هم که سؤال هایش تمام شد و بارها بله شنید، خیلی عاقل اندر سفیه گفت: « خب پس چرا کارهای مان را نمی دهیم خدا انجام بده؟!

کاش در همین حد کودکانه به خدا اعتماد داشتیم.

من و حسان

حسان مدرسه ی خاصی است. هم از نظر ماهیت و ذات، هم ترکیب و جمع کارکنان، هم دانش آموزان و هم ساختار مالی اداری.

همین خاص بودن ها باعث شده حسان با همه ی مدارس معمولی و خیریه متفاوت باشد. البته این تفاوت، ظاهرش خوب است اما باطنش دردسرهایی برای کادر، دانش آموزان و اولیا ایجاد می کند که هر کدام از این مشکل ها اگر در مدرسه ای غیر انتفاعی بود، بحران امنیت ملی رقم می زد.

دانش آموزان حسان خیلی سختی کشیده اند. خیلی بیشتر از آن که بشود نوشت؛ اما اگر لحظه ای سختی ها را کنار بزنند و خودشان باشند، بسیار مهربان و باهوش هستند.

منطقه پاکدشت هم خاص است. قطب سبزی و گل و گیاه است اما ناشناخته. سبزی خوردن گلزار صادر هم می شود اما به تهران نمی آید. شاید مافیا نمی گذارد شاید هم فقر مردم این خطه اجازه تسلط بر بازار را نمی دهد. گل و گیاه فیلستان تریلی تریلی می رود به همه جا اما مردم تهران اصلا خبر هم ندارند که با قیمت های خیلی کمتر از بازار گل می توانند هر گیاهی را تهیه کنند.

عجایب این سال که می گذرد سخت دلپذیر است و گفتنی. برای همین می خواهم گه گاهی بنویسم که برای آینده ی خودم به یادگار بماند. همیشه مهمترین کارکرد وبلاگ برایم همین بوده است!

دل مان آرام باشد

یادم می آید وقتی اردوی رهروان مفید برگزار می شد، وقتی هفته بزرگداشت شهدا برگزار می شد، وقتی برای روایت فتح مصاحبه می کردم، وقتی بچه ها را یک ساعت آماده کردم برای بازدید از باغ موزه دفاع مقدس، جزو معدود دفعاتی بود که حس می کردم فایده ای دارم و به دردی می خورم و بیخود معلم نشده ام. اینطور وقت هاست که حس می کنم به درد انقلاب خورده ام و کاری برای ایران و اسلام کرده ام. مدت ها بود این حس ها نصیبم نمی شد. برایم عجیب هم نبود، اینقدر گناه دارم که از این حس خوب دور بمانم. اما حالا برایم عجیب است که قسمت شده در خدمت حسان باشم و هر هفته همین حس را داشته باشم. حس خدمت، حس فایده داشتن، حس اینکه بی دلیل زنده نیستم و زنده بودنم بدتر از مرگم نیست. حالا آرام هستم که دارم کاری برای دین و وطن می کنم. هر چند کوچک و محدود. خدا توفیق بیشترش را بدهد …

پارادوکس شبکه ای

با اینکه همیشه در فضای رایانه و رسانه بوده ام و این ها یکی از بازی و سرگرمی ام بوده اند، اما به لطف خدا هیچ وقت محتاجش نبوده ام و در حد بازی و سرگرمی مانده اند و حتی وقتی برای کارهای تخصصی شبکه هم مزدی گرفته ام، باز به دید همان سرگرمی کارم را انجام داده ام. شاید برای خیلی ها این مسأله ذهنیات و سؤال و شبهاتی ایجاد کرده باشد، گاهی کسانی مثل آرمان و محمد رضا این سؤال را گفته اند و گاهی تر که نمی دانم چقدر بوده و چه کسانی، نپرسیده اند که چرا کسی که دوره های مفصل شبکه خوانده و واحدهای آی تی گذرانده، سال ها تجربه کارهای سبک و نیمه سنگین شبکه داشته، سفارش های قد و نیم قد و وقت و بی وقت شبکه با پیشنهاد ساعتی فلان هزار تومان دارد، چسبیده به مدرسه های ریز و درشت و دستمزد های معمولی و وقتش را در رفت و آمد به پاکدشت می گذراند؟! راستش نمی دانم جواب های ضد و نقیضی که به این جور سؤالات داده ام، مخاطب را قانع کرده باشد یا نه؛ اما یادم نمی آید جوابی داده باشم که خودم را قانع کند!!!

با این اوصاف، فردا می خواهم بروم در اولین جلسه کلاس های مهارتی متوسطه حسان، برای بچه های حسان شبکه درس بدهم و آماده شان کنم بروند از این راه درآمد کسب کنند و روی پای خودشان بایستند. تناقض عجیبی است. مانده ام چطور توضیح دهم که این راه می تواند درآمد زیادی داشته باشد اما شک دارم روش هایی که اهالی شبکه به کار می برند تهش نان حلال باشد.

اگر پرسیدند « تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی برد » چه باید بگویم؟ این اولین باری است که شبکه تدریس می کنم و دانش آموزم قرار است از آن پول در بیاورد و سخت به پولش محتاج است.

معجزه ی حسان

موقوفه ی فرهنگی آموزشی حسان، ۳ سال است در زمینی به مساحت بیش از یک هکتار در شهرستان پاکدشت استان تهران تأسیس شده است و امسال شعبه دوم این مجموعه در شهر آبادان راه اندازی شد.

حسان در سال تحصیلی ۹۸-۹۷ پذیرای ۳۹۰ دانش آموز است که ترکیب این دانش آموزان به این صورت است:

  • ۴۰ درصد از ایتام ( ۴ نفر از این دانش آموزان فرزند شهدای مدافع حرم فاطمیون هستند )
  • ۳۰ درصد از بلای طلاق آسیب دیده اند ( ۹۰ درصد این طلاق ها به دلیل اعتیاد بوده است )
  • ۱۵ درصد بد سرپرست (پدر کارتن خواب یا زندانی است)
  • ۱۵ درصد بی بضاعت یا پدر از کارافتاده است

تمام هزینه های تحصیل این عزیزان شامل سرویس رفت و آمد به مدرسه، لوازم التحریر، پوشاک مدرسه، آموزش و مهارت آموزی، تغذیه صبحانه و نهار و میان وعده و … توسط خیرین گرامی و موقوفات تأمین می شود که در حال حاضر سرانه ماهانه هر دانش آموز نزدیک به یک و نیم میلیون تومان است.

یکی از افق های حسان توانمندسازی دانش آموزان و اعضای خانواده شان برای حضور آبرومندانه در بازار کار است که تلاش های فراوانی در این زمینه در حال انجام است.

مهمترین اصل حسان، حفظ کرامت دانش آموز است که در کنار اهدافی چون انگیزه بخشی به دانش آموزان، مهارت آموزی، توجه به تفاوت های فردی و آموزش اخلاق اسلامی و انقلابی، تربیت در حسان را شکل می دهد.

برای مشارکت در هزینه های مجموعه یا ارائه خدمات به این عزیزان، سری به وب سایت حسان بزنید.

 

مدرسه ی خیابان مرصاد

هر چند لایق نبودم و نیستم، اما انگار حسرت سال ها دور ماندن از سفرهای جهادی و خدمت به محرومان، کاری کرد که شب قدر امسال، برایم شبی به یاد ماندنی و تأثیرگذار باشد و مقدمه ای شود که محل کارم برود به نقطه ای در قلب شهر پاکدشت، جایی که نزدیک به یک و نیم هکتار زمین وقف شده تا عده ای مثل من در خدمت آموزش ایتام بی بضاعت باشیم. موقوفه ای به نام مجتمع آموزشی فرهنگی حسان که با یاری خیرین زنده است و با طلوع هر روز مرا با شوق به سفری می برد که بوی گروه فرهنگی بم و بوشهر و دیهوک می دهد.

الحمدلله رب العالمین

شهادت جوان الائمه

به عنوان اولین تجربه ی اردویی با بچه های حسان، به یاری خداوند و عنایت جوادالائمه، در حرم با صفای امام رئوف عزادار فرزند جوان شان هستیم.

اردویی غریب به یاد سال های گرم بشاگرد . . .

 

جای پای فرهاد ها

. . . خانم خیری خط کش چوبی اش همیشه دستش بود. کافی بود بچه ای مشقش را ننوشته باشد تا با خط کش کبابش کند. بچه هایی که کتک می خوردند، بعد از هر ضربه کف دستشان را می لیسیدند تا کم تر درد بیاید، اما بدتر می شد. تازه بعدش به ساق پاهایشان می زد. با اینکه درسم خوب بود و معلم ها تحویلم می گرفتند – آن قدر که بچه ها به من می گفتند « خر خون » – اما ترس از خط کش ناظم همیشه با من بود. نمی دانم چه سری دارد، آدم هایی که مستحق تنبیه نیستند، بیشتر از گناه کارها از تنبیه می ترسند. مثل خان جون؛ چه قدر خداترس بود خان جون. . . .

 

 

اسدالله وصیت کرده بود توی سرخه خاکش کنند. کوچه مان را چراغانی کرده بودند. یک پرچم سیاه هم زده بودند سر در خانه. اسدالله را آوردند مسجد و گذاشتند وسط شبستان. همه گریه می کردند جز من. . . .

 

. . . عید فطر آن سال (۱۳۷۴) تمام اتفاقاتی که موقع تشییع اسدالله افتاده بود، برایم تکرار شد. فقط عوض شده بود. بچه ها با ناراحتی کوچه را چراغانی کردند. همسایه مان نمی گذاشت پرچم سیاه از جلوی پنجره شان رد شود؛ از سایه ی پرچم که چند ساعتی خانه شان را تاریک می کرد، دلش می گرفت.

پیمایش به بالا