ماست مالی

يادمه کوچولوتر از حالا که بوديم؛ وقتي دفتر مي‌خريديم اول يه خط کش و مداد قرمز برمي‌داشتيم و تا ته دفتر رو خط کشي مي‌کرديم. کلاس سوم به بعد تنها فرقي که کرد اين بود که به جاي مداد از خودکار قرمز استفاده کرديم.
يادمه خيلي انرژي صرف مي‌کرديم براي اينکه وقتي با خودکار مي‌نويسيم غلط نداشته باشه و مجبور نشيم خط بزنيم. البته اون موقع‌ها هم لاک غلط گير بود؛ اما تو اين خط‌ها نبوديم. معلم‌ها هم نمي‌گذاشتن از لاک استفاده کنيم. خدا خيرشون بده. کاش الان هم همينطور بود. چرا؟ خب گوش کن تا بگم.
اين روزا بچه‌ها هميشه کنار خودکار يه لاک هم دارن. تا غلط مي‌نويسن سريع ماست‌مالي مي‌کنن (منظور همون لاک گرفتنه!) هيچ هم الزامي ندارن که به نوشته هاشون دقت کنن که بي‌غلط باشه.
حالا خودت قضاوت کن. نوشته‌هاي کسي که حواسش هست چي مي‌نويسه با نوشته‌هاي کسي که هميشه غلط‌هاش رو ماست‌مالي مي‌کنه يه جوره؟ فرق نداره؟
حالا تصور کن اين دو جور روحيه در مقابل مسائل و مشکلات زندگي چه عکس‌العمل هايي نشون مي‌دن؟
ديگه ريز نشيم. فقط يه کم به کارهاي کوچيک و کم اهميتي که انجام ميديم دقت کنيم بد نيست. اصولا درسته که تکنولوژي خيلي « هاي » شده. اما مگه کسي مجبورمون کرده حتما از تکنولوژي استفاده کنيم؟
براي تکميل بحث بد نيست يه سري هم به مطلب « دلچسب ترين اسارت دنيا » بزني.
يا علي

تفکر

خدا نکنه کار کسي گير بيمارستان بيفته. ان‌شاءالله هميشه سالم و سلامت باشيد.
چند روز پيش به خاطر بي‌احتياطي و شيطنت دو نفر از بچه‌ها تو اردو، مجبور شديم ساعت ۱۲شب ببريم‌شون بيمارستان و تا ۵صبح مهمون باشيم.
شب سختي بود. از ما پر درد تر تا دلتون بخواد بود.همون يک شب که اون‌جا بوديم چهار نفر تصادفي آوردن. از اين چهار نفر دو نفر با موتور تصادف کرده بودن که هيچ کدوم هم کلاه نداشتن. دو نفر ديگه هم عابر بودن که ماشين زده بود بهشون.
خيلي برام جالب بود که هرچقدر هم عقلمون برسه و بزرگ شده‌باشيم، بچه‌گانه‌ترين کارها رو هم بعيد نيست انجام بديم. يکي نيست بگه آخه کلاه کاسکت گذاشتن راحت‌تره يا دردکشيدن تو بيمارستان؟ البته اگه بوديد و نعره‌هاي موتورسوار رو – که تموم استخون‌هاش و از همه مهمتر جمجمه‌اش خرد شده بود و ۴۵ دقيقه طول کشيد تا از راديولوژي بياد بيرون – مي‌شنيديد، متوجه مي‌شديد کدوم بهتره. بچه‌ها هم وقتي پاي جون وسط باشه لجبازي نمي‌کنن. حتما بايد زور بالاسرمون باشه تا دلمون براي خودمون بسوزه و از وسايل ايمني استفاده کنيم؟!
فکر کردن قبل از لجبازي راه حل ساده‌اي نيست؟
ديروز هم رفته بوديم سد لتيان. اولين تصوير که از آب پشت سد ديده مي‌شد، درياچه‌اي از زباله بود که روي آب شناور بود و بعضي نقاط آبي رنگ و پراکنده داشت توي نور آفتاب که ظاهراً زباله نتونسته بود بپوشوندش. يکي از مسؤولان سد که اومد براي توضيحات فني فهميديم ماجرا چي بوده.
از قرار معلوم با تمام تلاش هاي محيط زيست و وزارت نيرو، ساخت و سازهاي گسترده اي در منطقه‌ي لشگرک انجام شده و زباله و فاضلاب اين منطقه هم مستقيم وارد رودخانه ميشه و پشت سد جمع ميشه. اين طور که مسؤول مي‌گفت در سال ۳۰۰ هزار کيلو زباله از پشت سد جمع ميشه. آب اين سد از طريق کانالي که زير کوه‌هاي اطراف تهران ايجاد شده، به تهرانپارس ميره و بعد هم يکراست لوله کشي آب شهري …
بعد که وارد تأسيسات سد شديم، چيزي براي گفتن نداشتيم! هيولاي بتوني با ديوارهاي سر به فلک کشيده و استوار جلوي ارتفاع ۱۰ متري آب. شما فشار و نيروي وارد به سد را حساب کنيد! اين فقط ظاهر ديواره بود و کاري به تجهيزات خفن سد نداريم. البته از تمام تجهيزات و تأسيسات عکس هست، اما چون گفته‌بودند عکس نگيريم، روي شبکه منتشر نمي‌کنم. خواستيد حضوري بيايد نشونتون بدم!
پشت ديواره يک دريا آب جمع شده که در مقابل فکر انسان مغلوب شده. فکر نمي‌کنم بتونيد تصور کنيد که بين دو تا ديوار به اين بلندي بودن چه حسي داره. بايد ببينيد تا متوجه بشيد. خلاصه اين‌که جاتون خالي بود.
قدر بازديدها و اردوها رو بدونيد. اين‌جور چيزها تکرار نداره.

یادبود شهید شفیعی

بابا چه خبره؟
مثل اينکه يادتون رفته اينجا ماهي يک بار به روز مي‌شد. حالا اين مدت من بيکار بودم هفته‌اي يک‌بار به‌روز کردم همه طلب‌کار شدن. همين ديروز يکي از اخوان رو توجيه کردم که اين هفته سرم شلوغ بوده؛ مسابقات قرآن مدرسه بوده، نمايشگاه پروژه‌ها بوده؛ شب خونه هم نرفتم چه برسه به اينترنت! حالا بگذريم که ايشون قانع شدن يا نه! حالا بعد از چند روز اومدم اين‌جا مي‌بينم آقا رضا نوشته « تعطيله!؟ »
اين هفته همون‌طور که عرض شد خيلي خبرا تو مدرسه بود. مسابقات قرآن با استقبال کم معلمان و حضور دانش آموزان؛ و نمايشگاه پروژه‌ها با حضور تمام معلمان و اکثر دانش آموزان.
آخر هفته‌ي قبل هم که ميهمان مجتمع بوديم در آمفي‌تئاتر حج و زيارت. باباي مهدا هم اومده بود. مهمترين و زيباترين واقعه‌ي اين مراسم هم تقدير از پيش‌کسوتان مدرسه و از همه مهمتر تقدير از جناب آقاي کشميري بود که فکر کنم همه‌ي مفيدي‌ها آقا کشميري رو بشناسن. اميدوارم سال ديگه يه تقدير درست و حسابي از آقاي گل‌ميرزايي بشه.
بعد از مسابقات قرآن حدود ساعت ۴ (به کسي نگيد) رفتيم علي آقا. موقع صرف ناهار! بحث شد که چرا مسابقات قرآن مدرسه اين طوري (يعني جذاب و مؤثر) شده. خيلي جالب بود که يکي از مسوولين راهنمايي نظراتي که مطرح مي‌کرد خيلي خيلي تطبيق داشت با نامه‌اي که چند تا از فارغ‌التحصيلان به آقاي دبيرستان نوشته بودن. به هر حال همين که همه دنبال بهبود وضيعيت هستن نه تغيير ناگهاني وضعيت! و هنوز همه دلشون براي مدرسه مي‌سوزه خدا را بايد شکر کرد. البته جالبه که با اين همه، در کسري از ثانيه همه چيز ناگهاني عوض مي‌شه!!!
راستي امسال مسابقات قرآن راهنمايي يادواره‌ي شهيد ناصر شفيعي بود. يه کليپ هم در مورد شهيد شفيعي پخش شد که نظر آقاي افصح و دو سه نفر ديگه از مسوولين اين بود که براي هفته شهدا به دبيرستان بفروشيمش. چون اين کليپ قراره فروش بره اينجا منتشر نمي‌شه! اگه نظرتونو بگيد در مورد برگزاري اين يادواره‌ها تو مدرسه، خيلي استفاده ميشه ازش.
اين هفته به من که خيلي خوش گذشت. دوشنبه هم که کلاس اينترنت دبيرستان برگزار نشد و خوش گذشتن اين هفته کامل شد. خدا پدر مسؤولين دبيرستان رو بيامرزه که بچه‌ها رو وقت و بي‌وقت مي‌برن نمايشگاه کتاب و حالي به معلمايي که کلاسشون برگزار نمي‌شه مي‌دن! اميدوارم امروز هم يکي ديگه از مسؤولين بچه ها رو ببره نمايشگاه کتاب تا اين هفته حسابي به ياد ماندني بشه!
ضمنا يه آدم […] اي هم وبلاگ راه انداخته كه مثلاً جاي خالي شهداي مفيد رو تو اينترنت پر كنه. يكي نيست بگه آخه عمو! برو جاي خالي اين بندگان خدا رو تو مدرسه پر كن كه خربزه آبه! «راز نهفته» اين حركت را تكذيب! و محكوم مي‌كند. به علت عصبانيت زياد از رفتار نابخردانه و نامعلوم و مشكوك اين فرد از لينك دادن معذوريم. (اگه خيلي دلتون مي‌خواد بگردين پيداش كنين)
اين آخري آشنا نبود؟
يا علي

نعمتی از نعمت های خداوند؛ معلم

روز معلم گرامي باد
دوازدهم ارديبهشت ماه آشناي همه‌ي ماست. از کلاس اول دبستان ياد گرفتيم به معلم احترام بگذاريم. ياد گرفتيم معلم هم‌شأن پدر است. ياد گرفتيم روز معلم را گرامي بداريم. در تمام اين سال‌ها هميشه روز معلم به ياد يک معلم بزرگوار برگزار شده. به ياد شهيد مطهري.
امسال هم مثل سال‌هاي قبل به دست‌بوس معلمانم مي‌روم و براي تمام زندگيم از آنان تشکر مي‌کنم. هميشه به ياد معلمانم در « دبستان سيدرضي، آموزش و پرورش ايران در بوداپست، راهنمايي آينده سازان و دبيرستان مفيد » خواهم بود. هر چند مي‌دانم تشکر من ذره‌اي از زحمات معلمانم را جبران نخواهد کرد.
کاش براي لحظه‌اي قدر معلم را مي‌دانستيم.

پای ما توی کفش …

چهلم پدر شهيد ابراهيمي
بي‌مقدمه مي‌رم سر اصل مطلب. از جلوي مسجد مهدي رد مي‌شديم که چشمم خورد به يه عکس آشنا. عکسي که سال‌ها اسلايد‌هاي شهيد ابراهيمي باهاش شروع شده و نمي‌شه که از ذهنم بره. عکس شهيد ابراهيمي. اين عکس روي اعلاميه‌ي چهلم پدر شهيد بود. اولين چيزي که به ذهنم رسيد اين بود که ما داريم پدر و مادر شهدا رو از دست مي‌ديم و بي خيال‌تر از هميشه به اين فکر هستيم که هفته …
ما هيچ وقت قدر خانواده شهدا رو ندونستيم. هيچ وقت هم بزرگشون نداشتيم و احترام هم بهشون نذاشتيم. مثلا همين مدرسه خودمون. چرا جاي دور بريم؟ تا حالا چند بار شده که از خانواده شهدا دعوت بشه براي اهداي جوايز مسابقات قرآن. تازه ما وضعمون بهتر از جاهاي ديگه‌اس. ما تو هفته شهدا …
بحث مسابقات قرآن شد. يادش به خير اون روزايي رو که تحقيق‌مون اول شد. تو مراسم دفاع کرديم. بعد برديم‌ش انتشارات حوزه علميه. يادش به خير اون روز که سعيد اول شد و همه‌ي مدرسه با تب و تاب منتظر بودن لحظه‌ي اهداي جوايز بشه، همه‌ي مدرسه با تب و تاب …
نمي‌دونم چرا امروز هر جمله‌اي رو که شروع مي کنم مي‌رسه به مباحث نامه‌ي سر …
فکر کنم سلمان شاکي بشه که اين عکس و اين متن اينجا نصب شده. اما اگه من جاي اون بودم به جاي داد و فرياد يه نقل قول مي‌کردم تو وبلاگم تا نه سيخ بسوزه نه …
راستي قراره به زودي ما هجرت کنيم به رازِ دل . البته هنوز در حد فونداسيون و اين چيزاس. به سقف رسيد خبرت مي‌کنم. (اين پاراگراف سه نقطه نداره!)
چرا اين روزگار اين جوري شده؟ چه جوري؟ آقا يا علي …

پیش از انتشار

اين نامه کمي سرگشاده بود. اما چون نويسندگان آن آموخته‌اند كه درد دل خويش را با غير برملا نسازند، کمي سربسته نقلش مي‌کنم. البته اين تمام نامه نيست و قسمت‌هايي است اندک از آن. شما هرجا عبارت […] را يافتيد، به جايش نام دبيرستان مورد نظر را تصور کنيد. البته همين‌جا عرض کنم که قرار نبود اين نامه اينقدر هم سرگشاده باشد. اما در اين زمانه و با گسترش اطلاع‌رساني، سربسته ماندن نامه ها باعث شگفتي خواهد بود. قسمت‌هايي از اين نامه را هم دوستان ديگر گشوده‌اند که مي‌توانيد همان‌جا مطالعه بفرماييد.
لطفا اگر نظري در مورد قسمت هاي منتشر شده يا پيشنهادي براي کامل‌تر شدن آن داريد دريغ نکنيد.
و اما بعد …
نامه‌ا‌ي سرگشاده‌ به دبيرستان […]
آقاي… دبيرستان […]؛
سلام عليكم؛
1.
نويسندگان اين نامه، همه جوانان دانشجو و يا مهندسان جواني هستند كه روزگاري نه چندان دور، شما همه يا قسمت اعظم زندگي‌شان بوديد و آن چه امروز هستند را، كم يا زياد از شما دارند. اما در اين سال‌ها و در برخورد با امواج سهمگين نقد و نظر و فكر و انديشه در بيرون از حباب شيشه‌اي […]، آموخته‌اند كه صريح باشند و درد دل خويش را با غير برملا نسازند. لذا اگر در تمام اين سطور جسارت و يا تندي و آتشين مزاجي موج مي زند نه از بي‌احترامي به بزرگ‌تر و خداي ناكرده ناسپاسي، كه مَحرمِ دلي يافته‌اند تا رازِ دل باز گويند.
. . .
3.
مي‌پنداريم كه فرق دبيرستان […] با ساير هم رديف هاي خود در ميان مدارس اين شهر بي در و پيکر، نه در تست و المپياد و روبوتيک، که در چيزهاي ديگري است که […]ي جماعت را از هم طرازان خود متمايز مي‌سازد؛ و از اين جمله است اردوي جهادي و هفته‌ي شهدا.
هر چند شايد بعضي هم رديف هاي […] امروز اردوي جهادي را -که از ما وام گرفته اند- به‌تر از خودمان برگزار مي‌کنند، اما هفته‌ي شهدا منحصراً ريشه در عمق خاک […] دارد و بايد […]ي باشي تا هفته‌ي شهدا را بداني. هفته‌ي شهداي […] چيزي متمايز از هر هفته‌ي بزرگداشت جنگ و دفاع مقدس و از اين قبيل مراسم‌هايي است که همه جا برگزار مي شود. هفته‌ي شهدا سواي همه جهت‌گيري هاي درست و غلط جامعه‌ي امروز، منحصراً براي شهداي ما، هم کلاسي هاي ديروز و اسوه هاي امروزمان، مانده است و تا هميشه خواهد ماند. هفته‌ي شهدا تجديد عهد و پيماني است که هر ساله اهالي […] با روح و جان خود مي کنند. هر جاي دنيا هم که باشي، اسم هفته‌ي شهدا ناخودآگاه تو را گره مي زند به مجموعه اي از خاطرات و احوال و آرزوها که روزي هر کدام از ما آن را در گوشه اي از نمايشگاه و سالن نمازخانه تجربه کرده ايم. صاحب اين هفته نه تنها دبيرستان، بلکه همه‌ي خانواده هاي شهيدان و همه‌ي خانواده‌ي بزرگ […] است. از کوچک و بزرگ، همه، وقتي نام هفته‌ي شهدا مي‌آيد مي دانيم در رابطه با چه چيزي حرف مي‌زنيم. گويي هفته‌ي‌شهدا تکه‌ي بزرگي از هويت مشترک ماست و هيچ کس با هيچ نيتي نمي تواند آن را از ما بگيرد. هفته‌ي شهدا، هفته‌ي شهداست.
4.
آقاي دبيرستان […]! ريشه‌ي تغيير و تحولات عمده‌اي كه در سال‌هاي اخير در هفته‌ي شهدا روي داده‌است را در بند بالا مي توان جستجو كرد.
ابتدا شما هفته‌ي شهدا را منحصراً متعلق به خود دانستيد و هر گونه دخل و تصرف در آن را به نفع خود جايز دانستيد. (هر چند كه اين ميان نفع چه كسي برآورده شد، بايد بررسي شود) طبيعي است كه در نظام سرمايه‌داري، آن كه سهم و سهام بيش‌تري دارد، بر كار سلطه مي يابد و با چيره‌دستي اوضاع را به ميل خود كنترل مي‌كند. اما اگر بنا بر سهم و سهم‌خواهي بود، چند درصد سهام «شركت هفته‌ي شهداي […]» به خانواده‌ها و مؤسسين شركت (!) مي رسيد و چند درصد نصيب «تابعين» مي‌شد؟
5.
سپس هفته‌ي شهدا را (با هر بهانه‌ي روا يا ناروا) از اهميت و اولويت انداختيد. چه كسي نمي‌داند كه روزي‌ روزگاري مهم‌ترين ابزار تربيتي و تاثيرگزاري […] بر روي دانش‌آموزان (بيش از اردوي جهادي) هفته‌ي شهدا بود. قصدمان از اين كلام به هيچ وجه «تكاثر» و «زرتم المقابر» نيست. اما آقاي دبيرستان […]! شيوه‌هاي نوين آموزشي و تربيتي و تحول و نوآوري و R&D و … جاي خود، اما آدم از تجربه‌ي موفقي كه داشته‌است كه صرف نظر نمي‌كند. آن هم تجربه‌اي پانزده‌ساله.
. . . گيرم كه هفته‌ي شهدا در سنه‌ي 1380 الي 82 كمي ضعيف شده، آدم قيد گروه شهدا را كه نمي‌زند. مي زند؟ مگر چه‌قدر ريشه‌يابي كردي و يا چه‌قدر دل سوزاندي؟ (اين دل سوزاندن را داشته باش تا بعد)
. . .
10.
با عرض پوزش به اطلاع مي‌رساند كه در حال حاضر كار هفته‌ي شهدا اولويت سوم و چهارم كه هيچ، اولويت بيستم هيچ‌يك از گروه‌هاي آموزشي هم نيست و با حفظ روند فعلي، هيچ اميدي هم به بهبود وضع آن در آينده پيش‌بيني نمي‌كنيم.
حتي اگر بتوانيد به ما بقبولانيد كه چاره‌اي جز نگاه شقه‌شقه به هفته‌ي شهدا و برگزاري مشترك آن با گروه‌هاي آموزشي نداريد، حتماً بايد بپذيريد كه هفته‌ي شهدا و به طور كلي شهداي […]، وراي ساختار تنگ و كُند گروه‌هاي آموزشي، به يك جايگاه واقعي و مسئول مستقل و جداگانه‌اي نياز دارد كه حتي اگر هيچ فرد يا گروهي زير مجموعه‌ي او نباشند، بتواند مجموعه فعاليت‌هاي مرتبط با شهدا را پي‌گيري و هدايت كند. …
. . .
14.
نگارندگان اين نامه، كه همگي از فارغ‌التحصيلان دبيرستان […] هستند، به علت تنفس در فضاي دانشگاهي و مجموعه‌هاي بيروني، نه شهداي […] را تافته‌اي جدا بافته از خيل هزاران شهيد دفاع مقدس مي‌دانند و نه بر روي آن‌ها تعصب و غيرت خاصي دارند و نه […] را غايت آمال و آرزوهاي خود مي‌دانند و مي‌پرستند. صحبت‌شان از روي دل‌سوزي است و در ازاي همه‌ي اين‌ها هيچ نمي‌خواهند، به جز فرصت حضور.
طنز ماجرا اين‌جاست كه اهالي دبيرستان […] تقريباً خلاف اين هستند. يعني چون از كاركنان دبيرستانند، (قاعدتاً) مي‌بايست به محل كار خود عشق بورزند و شهدايي كه روزي جاي آن‌ها بودند را بشناسند و در شناساندن و عمل به سيره‌ي آن‌ها بكوشند. ان‌شاءالله كه چنين باشند.
به پيوست تمثال مبارك شهيد سعيد امين، جهت بهره بردن از لبخند مليح و نگاه عاقل اندر‌سفيه‌شان به ما خرابات‌نشينان دارفنا، تقديم مي‌شود.
والسلام علي عباد‌الله الصالحين
فروردين84
رونوشت:
سرپرست محترم مجتمع آموزشي […]
مديريت محترم دبيرستان […]1
معاونت آموزشي دبيرستان […]1
مديريت گروه‌هاي آموزشي دبيرستان […]1
معاونت اجرايي دبيرستان […]1
مديريت فوق برنامه دبيرستان […]1
دفتر هماهنگي امور فارغ‌التحصيلان دبيرستان […]
دفتر مطالعات و پژوهش دبيرستان […]
فارغ التحصيلان دبيرستان […]

مسافرت جهادی 84 – دلوار

نوروزهاي زيادي را بوشهر بوديم. تا جايي که من يادمه مدرسه که بوديم مسافرت سال ۷۶ بندر ريگ بود. ۷۷ خورموج. ۷۸ کاکي. ۷۹ جم. ۸۱ مدرسه شبانکاره بود و ما رفتيم باغان. امسال هم بعد از دو سال دوري از بوشهر رفتيم دلوار و سري زديم به روستاهاي محمد عامري، باشي، بربو، بوجيکدان، گرگور، زيراهک و بريکان.
جاي همه ي دوستاني که نبودند حسابي خالي بود.
امسال نهمين سالي بود که سالمون تو مناطق محروم کشور تحويل شد؛ و هر سالي که با کميته امداد کار مي کنيم مسافرت براي من يه مزه‌ي ديگه‌اي داره. بيشتر خوش ميگذره. حس بهتري دارم. مخصوصا وقتي که پشت وانت‌هاي نيسان خشک و سرسخت کميته امداد تو جاده و بيابون مي‌ريم تا به روستايي با چند خانوار جمعيت برسيم، يا وقتي مسوولين کميته امداد رو مي‌بينم که وسط تعطيلات نوروز به جاي اينکه با خانواده برن مسافرت، ميان و همپاي ما و بيشتر از ما کار مي‌کنن حس مي‌کنم تنها نيستيم.
کميته امداد تنها اداره ايه که اتاق رييس کميته امداد طبقه آخر نيست! رييس کميته امداد بوشهر هم تنها مديريه که تصويرش تو ذهن من يه مرديه که سر ديگ وايساده داره برامون غذا مي‌کشه. گفتني زياده. اما کميته امداد يه چيز ديگه‌اس.
مردم اونجا زندگي‌شون خيلي ساده‌تر از ماست. راحت‌تر زندگي مي‌کنن. شايد ظاهرش مجلل نباشه، اما راضي هستن از زندگي‌شون. بعضي‌ها هم وضع خوبي ندارن و به اميد کمک‌هاي کميته امداد هستن. هر چند که اين کمک‌ها خيلي زياد نيست. البته يک سال هست که مجلس تصويب کرده که اين کمک‌ها بيشتر بشه اما هنوز که خبري نشده. بگذريم.
سعيد ويسي
اين پسر تو منطقه‌ي خودشون يه آقازاده اس. پسر رييس کميته امداد. اما نه اين پسر از اون آقازاده هاس نه پدرش آقايي مي‌کنه. کارکنان کميته امداد رو همه‌ي روستايي‌ها مي‌شناسن. از بس که اين مرد‌ها به فکر مردم هستن و هميشه به خانواده‌هاي نيازمند سر مي‌زنن. کارشون البته اين نيست. کارشون اينه که ماه به ماه يه مبلغي حدود بيست يا سي هزار تومان بريزن به حسابشون. اما همين سر زدن‌ها هم کلي دلگرميه براي مردم. اين آقا سعيد ويسي هم يکي از همين مردمه. شغل پدرش باعث نشده از مردم جدا بشه. آقا سعيد با ما ميومد روستا ها و زبون محلي بچه‌ها رو به شهري ترجمه مي‌کرد تا ما بهتر بفهميم. امسال اولين سالي بود که با خودمون مترجم داشتيم!
چيزي که خيلي تو اين مسافرت جالب بود اين بود که تمام روستاهايي که مي رفتيم راه اسفالت داشت و آب لوله‌کشي و برق و تلفن. مدرسه‌هاي ابتدايي هم توي روستاها بود و مقاطع بعدي هم توي شهرها. خب خود مردم خيلي دنبال درس نيستن. يه نکته‌ي ديگه هم اينکه تو دورافتاده ترين روستا هم دانش‌آموزان شير پاکتي شَما مي‌خوردن. اين هم عکس آقا امرالله که کلي راجع به ماهيگيري برامون توضيح داد. بچه‌هاي ساحل خليج هميشه فارس هم دنياي قشنگي دارن.
ساحل خليج فارس
ديگه حسابي پرحرفي کردم. کلي عکس از مسافرت هست که اينجا جاش نيست. اگه شد بعد بيشتر صحبت مي کنيم.
يا علي

بوشهر ۸۴

صیاد با صد بهانه ما را نگرفت
با این همه دام و دانه ما را نگرفت
این دور فلک چگونه دوری است که هیچ
حتی به غلط نشان ما را نگرفت
شاید تا سال دیگه! نتونم به روز کنم. مگر این که روستاهای کشور هم تا الان به اینترنت وصل شده باشن. امسال برای مسافرت جهادی عازم بوشهریم. به نیابت از همه ی دوستان بیل خواهیم زد!
التماس دعا
یا علی

چه زود فراموش می کنیم …

– آهای! حزب اللهی!
همون موتور سواره است.
بابا که برمی‌گرده نگاش کنه، منم برمی‌گردونه، آخه هنوز تو بغلشم دیگه.
توی دست اون که عقب نشسته یه تفنگه، یه تفنگ سیاه.
این‌ها نباید دوست بابا باشن وگرنه این‌طوری نگاش نمی‌کنن تفنگ رو نمی‌گیرن طرف بابا. ولی چرا بابا کاری نمی‌کنه، واستاده و داره تو چشمای اون تفنگ به دسته نگاه می‌کنه.
ولی من نباید بذارم بابامو بکشن. دیگه من بابا نداشته‌باشم؟ من که نمی‌خوام گریه کنم،گریه خودش یه دفعه اومد.
دستامو باز می‌کنم جلوی بابا، شونه‌هاشو بغل می‌کنم که هرجاشو خواستند تیر بزنن بخوره به من، صورتمو می‌آرم جلوی صورتش.
– بابا جون! بابا!
یکی از اون‌ها به اون یکی می‌گه:
– د بجنب دیگه.
بابا منو پرتم می‌کنه رو زمین، طرف دیوار.
ساک افتاده اون‌طرف، منم این‌طرف رو زمین. دیوار خونی می‌شه، دست‌های بزرگ بابا روی دیوار نشونه می‌گذاره، سرخِ سرخ.
مردم شعار می‌دن، الله اکبر می‌گن. مرگ بر منافق می‌گن.
بابا انگار هنوز زنده است. از لای پای آدم‌ها دارم می‌بینمش، بابا داره پرپر می‌زنه، مثل اون کبوتره که همسایه‌مون با تفنگ زده‌بودش و افتاده‌بود تو خونه‌ی ما، توی باغچه.
کوچه رو خون گرفته، محله رو خون گرفته، تمام دنیا رو خون گرفته.
تو رو خدا نمیر باباجون، برای من زوده بی بابا بشم بابا، من هنوز کوچولوام، خودت گفتی من خانوم کوچولوام.
صدای گریه مردم نمی‌گذاره حرفامو بشنوی باباجون، بیا بریم خونه تا بهت بگم‌… این پیرمرده کیه که داره گریه می‌کنه و حرف می‌زنه:
– یه مسلمون این دختر رو برداره از رو نعش باباش. همه وایستادین دارین زار می‌زنین که چی؟ الان روحش می‌پره این دختر، داره خودشو می‌کشه، یه کاری بکنین. همه رو داره آتیش می‌زنه، جگر همه رو می‌سوزونه، مگه دارین تعزیه قاسم تماشا می‌کنین. یکی این رقیه رو برداره از رو نعش حسین.
اگه نمی‌اومدی می‌گفتم جبهه‌ای، یه روزی میای، ولی حالا چی‌بگم؟ حالا که جلوی چشمای خودم …
سانتا ماریا (سید مهدی شجاعی)
در یادداشت‌های سلمان

محرم شد دوباره …

بر دیوار دیری مکتوب بود:
اَترجُوا أمّه قَتَلوا حُسَیْناً شفَاعَه جَدِّه یَومَ الْحِسَابِ

آیا امتی که حسین را کشتند شفاعت جدش در روز حساب را امید می برند؟
از راهب پیر پرسیدند، او گفت: پانصد سال قبل از بعثت پیامبرتان این شعر در آن‌جا نوشته‌شده‌بود.
تاریخ الاسلام والرجال:۳۸۶؛ الاخبار الطوال:۱۰۹؛ حیاه‌الحیوان۱/۶۰؛ نورالابصار:۱۲۲؛ کفایه الطالب:۲۹۰؛ احقاق الحق۱۱/۵۶۷-۵۶۸.
(این روایت در کتب اهل سنت هم آمده‌است.)

زمین بر باغبان خون گریه می کرد
یادم می‌آید . . .
اولین باری که با بچه های محل جمع شدیم کاری غیر از فوتبال بازی کردن و دوچرخه سواری انجام دهیم، محرم بود.
اولین باری که همه با هم پول جمع کردیم تا غیر از آدامس فوتبالی و توپ پلاستیکی چیز دیگری بخریم، محرم بود.
اولین باری که مثل مردها برای کاری برنامه ریزی کردیم و کودکانه به کار نگاه نکردیم، محرم بود.
اولین باری که مردم بقال گرانفروش محله‌مان را از خود دانستند و حالش را پرسیدند، محرم بود.
اولین باری که خانواده اجازه دادند جایی دورتر از کوچه ی خودمان برویم، محرم بود.
اولین باری که بزرگترها کاری را با رغبت به ما سپردند تا انجام دهیم، محرم بود.
اولین باری که دیدم فقیر و غنی سفره‌ه‌شان یکی می‌شود، محرم بود.
اولین باری که تعطیلات برایم خسته کننده نمی‌شد و کاری برای انجام دادن داشتم، محرم بود.
اولین باری که در خیابان حق تقدم با عابرین پیاده بود، محرم بود.
اولین باری که فقرا برای قوت روزانه التماس کسی را نمی کردند، محرم بود.
و من این ها را می دیدم و بزرگ تر می شدم. و تازه می‌فهمیدم چرا بالای در مدرسه‌مان می نویسند:« ما هرچه داریم از این محرم و صفر داریم. » می‌فهمیدم که بچه‌ها هم می توانند کاری را اداره کنند اگر در محرم تجربه کسب کرده باشند. اغنیا می توانند انسان بمانند اگر راز محرم را فهمیده باشند. می‌فهمیدم جامعه می‌تواند خود را بازسازی کند اگر با محرم یکرنگ شود.
حالا که از کودکی دور شده‌ام می‌بینم همه چیز دنیا عوض شده. آدم ها جور دیگر شده‌اند. جور دیگر راه می روند. جور دیگر کتاب می‌خوانند. جور دیگر حرف می‌زنند. حتی جور دیگر عزاداری می‌کنند. اما هنوز هم محرم، محرم است. انگار محرم که می‌شود آدم‌ها از خواب بیدار می‌شوند و می‌فهمند زندگی چیست. می‌فهمند همه انسانند و هدف‌شان یکی است. فقیر و غنی ندارد. اما عاشورا که تمام می‌شود، همه مثل علم‌های بر زمین افتاده‌ی ظهر عاشورا، به خواب می‌روند تا محرم دیگر.
کاش لازم نبود محرم شود تا چنین متن‌هایی نوشته شود. کاش می‌فهمیدیم که لازم نیست محرم باشد تا ما عاشورایی شویم. کاش همیشه عاشورایی بودیم و همیشه کربلایی. کاش همیشه محرم بود.
رهروان زین باده مستی‌ها کنند
خودپرستان حق پرستی‌ها کنند

پیمایش به بالا