دلتنگی

با اينکه مي‌دونستم قراره چهارشنبه مجلس يادبود داشته باشيم، خودم هم براي بچه‌هاي دوره sms زدم، وقتي اطلاعيه رو ديدم توش غرق شدم. يه لحظه ياد همه‌ي خاطرات برادرم افتادم. اردوها، مسافرت جهادي‌هايي که نيومد. کلاس‌ها، کارگروهي‌ها و هفته شهدا. دلم براي اعضاي گروه شهدا تنگ شده. خلوص و ايثار توي کار؛ يادش‌به‌خير . . .

زندگی

او به راستي نمي‌دانست به کجا مي‌رود. اما اين را مي‌دانست که به جايي مي‌رود، چون هرکس به هر حال بايد به جايي برود، مگر نه؟
او حقيقتا نمي‌دانست چه اتفاقي خواهد افتاد، اما دست کم مي‌دانست که به هر حال اتفاقي خواهد افتاد. چون هميشه اتفاقي مي‌افتد. اين طور نيست؟
شل سيلور استاين

حمل بر صحت !

به نقل از معراجيان :
از قديم گفته‌اند :« تفنگ پر يک نفر را مي‌ترساند و تفنگ خالي دو نفر را ».
در وضعيت فعلي، ما راهي نداريم جز اينکه در همه زمينه‌ها بيش از « بود » خود « نمود » داشته باشيم.
شما امروز هر چه بخواهي در بازار دنيا عرضه کني، عقل باشد يا علم، اخلاق باشد يا انقلاب، بايد يا قابل وزن و کيل باشد يا قابل شمارش و جمع و تفريق. تو اگر «داوود» هم باشي وقتي نتواني آن‌قدر صدايت را بلند کني که گوش کر اجنبي بشنود، يا نتواني مطلب خود را به خطي بنويسي که چشم بيگانه ببيند، حرف حساب داشته باشي و نداشته باشي، يک قيمت است.
اهل حق باشي و نباشي، هيچ چيز عوض نمي‌شود. براي همين است که مي‌گويند: «يک مشت قدرت بهتر از صد خروار حق است».
تلاش و تماشا
سيد مهدي فهيمي

اردو

هميشه اردو ما رو ياد خاطرات خوب و جالب گذشته ميندازه. اما همين اردوهايي که مدرسه ها برگزار مي کنن مي تونه خاطرات بد هم به همراه داشته باشه. امسال سر من کلاه رفت و مسووليت اردوهاي مدرسه افتاد گردنم. با شروع اين مسووليت، دردسرهاي پيدا کردن محل مناسب اردو شروع شد. اولين مشکل اين بود که هيچ بانک اطلاعات اردوگاهي وجود نداره. آموزش و پرورش کلي اردوگاه داره. اما ليستي از اردوگاه ها و شماره تلفن شون پيدا نمي شه. البته فکر نمي کنم چنين ليستي رو خود آموزش و پرورش هم داشته باشه!
بعد از اين که با هزار زحمت و پرس و جو اسم چند تا اردوگاه رو فهميدي و شماره شون رو گير آوردي، شروع مي کني دونه دونه زنگ زدن. اما هر کدوم به دليلي نمي تونن براي اردو مناسب باشن. مثلا اردوگاه شهيد باهنر زمين چمن اردوگاه رو دادن به مدرسه فوتبال. خوب بالاخره خرج و دخل بايد بخونه ديگه. مهم هم نيست که مدارس کجا بايد برن اردو. وقتي اولويت و هدف ساخت اردوگاه دانش آموزي فراموش بشه همين ميشه ديگه!
البته وقتي اردوگاهي که بتونه ميزبان مدارس باشه پيدا نشه مجبوري به برگزاري اردو تو کوه و بيابون فکر کني که اون هم به دليل ايمني کم خيلي کم خطر نيست. البته بگذريم که توي اردوگاه ها هم کمتر کسي به ايمني فکر مي کنه و اردوگاه ها هم صد در صد امن نيستن.
اين جور مواقع ديگه چاره اي نداري جز اينکه … ما که راهي جز جستجو در سايت 118 پيدا نکرديم. يکي از مواردي هم که براي کلمه اردوگاه اومد زنگ زديم. بنده خدا پشت تلفن کلي بهمون خنديد. گفت اينجا که اردوگاه دانش آموزي نيست … زنگ زده بوديم به اردوگاه آوارگان افغاني!

آموزش بی پرورش

جاتون خالي، امروز کلاس « تدريس پژوهش مدار » داشتيم. کلاس به صورت کارگاهي برگزار مي‌شه و يکي از قسمت‌هاي کلاس هم کارگروهي و اين چيزاس.
اکثر زمان کارگروهي و بين روش‌هايي که پيشنهاد مي‌شد حواسم به نقش تربيت در تدريس بود. مطمئنم هنوز متوجه منظورم نشديد!
يه مثال:
يکي از طرح‌هايي که براي تدريس رايانه پيشنهاد شد و اکثر حاضرين هم تحسينش کردن اين بود که ما تو درسي مثل پاورپوينت، يه اطلاعات کلي راجع‌به محيط و توانايي‌هاي نرم‌افزار بديم و با يه پروژه دانش‌آموز ترغيب بشه که روش‌هاي کار با برنامه رو خودش کشف کنه و اسلايدهاي قشنگ و مبتکرانه طراحي کنه. فقط به بهترين کار بيست بديم و بقيه به نسبت نمره کمتري بگيرن. با اين کار هم دانش‌آموز خودش تشويق مي‌شه نرم‌افزار رو ياد بگيره، هم رقابت بين بچه‌ها ايجاد مي‌شه.
با اين ديد کاملا به اهداف بالا مي‌رسيم. (البته بگذريم که اين تشويق و اين رقابت چه قدر واقعي و …) اما نکته‌اي که کسي دقت نکرد، يا مثل من حال گفتنش رو تو جلسه نداشت! اين بود که با استفاده از اين روش دانش‌آموزان چه احساسي ممکنه پيدا کنن؟
هميشه عده‌اي تو کلاس هستن که به هر دليلي تو سطح بالاتري نسبت به بقيه هستن و به احتمال زياد کسي که قراره اين تو اين روش تنها بيست رو بگيره هم تو اين دسته‌اس. عده‌اي هم قشر متوسط کلاس هستن و تو اين روش کلي زحمت مي کشن که به بيست نزديک بشن. اما هميشه اين فکر آزارشون مي‌ده که با اين همه تلاش باز هم به جاي مطلوب نمي‌رسن. عده‌اي هم که به هر دليلي نتونستن خودشون رو به بقيه برسونن، اميدشون از قبل هم کمتر مي‌شه.
معلمان بعضي وقت‌ها از اين روش‌ها ابداع مي‌کنن تا هرطور شده بچه‌ها درس رو ياد بگيرن. اما خيلي به موارد غير از درس و يادگيري فکر نمي‌شه. گاهي هم پيش مياد که همين روش‌ها آسيب‌هايي به روابط بچه‌ها با هم مي‌زنه يا بچه‌ها رو از درس بيزار مي‌کنه يا …
تمام مدت کلاس به اين فکر مي‌کردم که اگه معلم در کنار درس و همراه ترفندهاي تدريس، به مسائل تربيتي و پرورشي هم دقت کنه، هم کار معلم راهنما راحت‌تر مي‌شه، هم مي‌تونه بازده کلاس رو بالاتر ببره. البته هماهنگي معلمان و معلم راهنما با هم نبايد فراموش بشه.
آخر همه‌ي اين بحث ها هم آرزو مي‌کنم روزي آموزش تزريقي بشه و از اين همه دردسر و ريزه‌کاري براي آموزش و يادگيري راحت بشيم!!!

فنا

آدم‌ها هر کدوم زندگي و شخصيتي مخصوص خودشون دارن. تا وقتي هستن هم‌ديگر رو به ديد يه واقعه تکراري مي‌بينن. وقتي يکي‌شون از بين آدم‌ها کم ميشه، همه حس مي‌کنن مثل اون ديگه نيست. حق هم دارن. هر کس ويژگي‌هاي مخصوص خودش داره. آدم‌ها تک‌تک ميرن از اينجا، اما فقط وقتي نيستن همه به اين فکر ميفتن که خدا‌بيامرز فلاني هم آدم …
آدم ها از عمر طولاني خوششون مياد اما نمي دونم کسي پيدا شده به اين فکر کنه که آيا آدم ها بدون رفيق زندگي براشون لذت‌بخشه يا نه؟
کسي فکر کرده اگه عمر کسي بيش از بقيه هم نسل هاش باشه مي‌تونه تو جامعه‌ي بعد از نسل خودش زندگي کنه يا نه؟ کسي فکر کرده غريب بودن مي‌تونه اين باشه که …
امروز اردو بوديم. اين کار پرورشي هم چه سختي‌هاي عجيب غريبي داره!
خيلي سخته خشن بودن از روي اجبار. خدا نصيب گرگ بيابون نکنه.

n راهی

وقتي آدم سر دوراهي مي مونه، به احتمال خيلي زياد يکي از دو راه درسته. احتمالش زياده که موفق بشي.
وقتي تعداد راه ها بيشتر بشه احتمال خطا هم بيشتر ميشه. هر کسي تو زندگي کلي از اين چند راهي ها سر راهش هست. فقط بايد حواستو جمع کني و کمتر بيراهه بري. جرأت برگشتن هم داشته باشي. نااميد هم نشي.
کاش همه ي راه ها به دو راهي مي رسيد. کلي دوراهي سر راه باشه بهتر از اينه که چند تا از اين دوراهي ها جمع بشن و يه n راهي تشکيل بدن!
——————————————————————————–
پي نوشت:
اين دو هفته روزهاي سخت و شلوغي بود. کلي دوراهي سر راهم سبز شد. همه پشت سر هم. رديف مثل دونه هاي بارون. اميدوارم تصميماتي که مي گيرم درست باشه. تا بتونم مشورت مي کنم با دوستان. اما سعي مي کنم دست آخر توکل کنم و کار رو به کاردون واقعي بسپرم.
هميشه موفق باشيم و پيروز

دور گردون …

۱- اين روزا همه‌اش اتفاقات شبيه به هم ميفته. اين آخر هم که سردار قاليباف استعفا داد. نمي‌دونم اگه آقاي قاليباف درگير رياست جمهوري بشه هم همين‌قدر که تونست تو نيرو انتظامي کار کنه مي‌تونه موفق باشه؟
دوست ندارم چهره‌ي خوبي به خاطر سختي و مشکلات! کاري که قبول مي‌کنه وجهه‌ي بدي پيدا کنه. البته اميدوارم دوستان رهگذر برداشت سياسي نکنن و آقا حامد هم از اون شوخي‌ها نکنه که دعوا بشه! ما حوصله‌ي آژان‌کشي نداريم.
۲- اوايل اسفند ماه بود که شنيدم بالاخره مدير بعدي تعيين شد. راستشو بخواي اصلا خوشحال نشدم. اون روز هم که آقا کريم‌زادگان رو ديدم؛ با اينکه مي‌دونستم رسمه که تبريک بگن اين جور وقتا، چيزي نگفتم. چون اصلا از اين خبر خوشحال نشدم.
۳- دارم يواش يواش مي‌فهمم که بعضي جاها خوبه آدم در راه خدا پارتي بازي کنه! البته تاکيد مي‌کنم: فقط در راه خدا.
براي وقت گرفتن از يکي از مسوولين براي يه کار خير ( البته منظورم کار روايته!) سه ماه ميشه که هر دو سه روز يک بار زنگ مي زنم، فاکس روايت رو پيگيري مي کنم. اگر از همون اول به جاي معرفي ساده و شناسنامه‌اي مي‌گفتم فلاني هستم دوره بيست، الان چند بار با اين مسوول محترم ناهار خورده‌بوديم، چه برسه به مصاحبه کردن! خلاصه اين‌که از قديم گفتن پارتي بازي خوبه، ريا هم بعضي وقتا خوبه اما در راه خدا. حالا ما يه چيزي گفتيم، اين شوخي‌ها رو نشنيده بگير.
۴- از دفعه‌ي بعد شماره‌بندي نمي‌کنم. اصلا خوشم نيومد. هر چي مطلب تو اين ماه قرار بود بنويسم تو يه پست مصرف کردم. همينو جيره بندي کن که تا پست بعدي بيکار نباشي.

جشن پایان دوره 29

وقتي از خونه به سمت مدرسه حرکت مي‌کنم؛ به تابلوهاي کنار خيابون توجهي نمي‌کنم.
اما اگه بخوام براي يه بار هم که شده، مثل روزنامه، تابلوها رو بخونم … « بزرگراه بابايي، بزرگراه صدر، بزرگراه مدرس، بزرگراه همت، بزرگراه چمران. »
همه‌ي اين‌ها اسم مرداني بوده که روزي با عشق قدم زدند در اين سرزمين.
شايد اگه سعي کنم يه لحظه به اين اسم‌ها فکرکنم، متوجه مي‌شم که هيچ کدوم رو نمي‌شناسم.
اما نه … چمران رو مي‌شناسم. شايد کم، اما مي‌شناسم. کم کم يادم مياد. بالاي برنامه امتحانات کارگروهي. روي تابلوهاي مدرسه، سايت مدرسه، همه‌ي اين جاها که گفتم عکس يا نوشته‌اي از شهيد چمران ديده‌ام. عيد امسال هم بود. رفتيم دهلاويه. گفتند اينجا محل شهادت شهيد چمران بوده. نماز را هم همون‌جا خونديم. CD عکس‌هاش رو هم دارم. دهلاويه جاي عجيبي بود. فيلم جالبي هم نشونمون دادن. هويزه هم رفتيم. گفتن شهيد چمران اونجا جنگيده بوده. اما دهلاويه عجيب‌تر بود. ولي نه عجيب‌تر از شلمچه…
تابلوها هم عالمي دارن. اما خود آدم‌ها هستن که باعث مي‌شن اين فکرها به ذهنم برسه.
کاش معلم بيشتر برام از اسم‌هاي روي تابلوها مي‌گفت. کاش بيشتر مي‌پرسيدم.
اما همين که شهيد چمران را بيشتر از يه اسم روي تابلو مي‌شناسم غنيمته.
ولي خيلي مونده تا بتونم درک کنم که چرا اينجا سرزمين عشق است.
سلمان – اردوي جنوب ۸۳

دورانی به نام مدرسه

انرژي گنج عظيميه که بچه‌ها دارن و قدرشو نمي‌دونن. بزرگ‌ترها هم از دست دادنش و حسرتشو مي‌خورن.
بچه‌ها قدرشو نمي‌دونن و انرژي نوجووني رو هرجايي و هرجوري – و اکثر وقت ها هم غلط – صرف مي‌کنن. ( نمونه‌ي بارز و شايعش گيم‌نت! )
بزرگ‌ترها هم فقط حسرت مي‌خورن و سعي نمي‌کنن تو انرژي بچه‌ها سهيم بشن و هدايتش کنن تا فردا روز، بچه‌هاي امروز حسرت نخورن. شايد هم بخوان اين کار رو بکنن اما زبون بچه ها رو نمي‌دونن.
معلمي که فقط درس و کلاس نيست. معلم زبان‌شناس بايد باشه، پدر باشه، دوست باشه، روانشناس و پيشگو و سنگ صبور باشه، تازه اين همه‌ي معلمي نيست. معلمي که تعريف شدني نيست.
دانش‌آموزي هم فقط درس خوندن و سر کلاس رفتن نيست. دانش‌آموز … ( اينو ديگه من نمي‌نويسم. خودتون وظايف دانش‌آموز رو بگيد )

پیمایش به بالا