فرهنگ

جای پای فرهاد ها

. . . خانم خیری خط کش چوبی اش همیشه دستش بود. کافی بود بچه ای مشقش را ننوشته باشد تا با خط کش کبابش کند. بچه هایی که کتک می خوردند، بعد از هر ضربه کف دستشان را می لیسیدند تا کم تر درد بیاید، اما بدتر می شد. تازه بعدش به ساق پاهایشان می زد. با اینکه درسم خوب بود و معلم ها تحویلم می گرفتند – آن قدر که بچه ها به من می گفتند « خر خون » – اما ترس از خط کش ناظم همیشه با من بود. نمی دانم چه سری دارد، آدم هایی که مستحق تنبیه نیستند، بیشتر از گناه کارها از تنبیه می ترسند. مثل خان جون؛ چه قدر خداترس بود خان جون. . . .

 

 

اسدالله وصیت کرده بود توی سرخه خاکش کنند. کوچه مان را چراغانی کرده بودند. یک پرچم سیاه هم زده بودند سر در خانه. اسدالله را آوردند مسجد و گذاشتند وسط شبستان. همه گریه می کردند جز من. . . .

 

. . . عید فطر آن سال (۱۳۷۴) تمام اتفاقاتی که موقع تشییع اسدالله افتاده بود، برایم تکرار شد. فقط عوض شده بود. بچه ها با ناراحتی کوچه را چراغانی کردند. همسایه مان نمی گذاشت پرچم سیاه از جلوی پنجره شان رد شود؛ از سایه ی پرچم که چند ساعتی خانه شان را تاریک می کرد، دلش می گرفت.

پیام رسانی

ماجراهای پر حاشیه و راست و دروغ تلگرام به سرانجام موقت خود رسید و بالاخره تلگرام رفع فیلتر شد.

اما این مدت محدود فیلتر بودن، سوژه ی جالبی بود برای کسانی که ماورای ماجرای پیام رسانی را می بینند.

با نمک ترین زاویه اش، طرف شدن یک دولت مدعی دیپلماسی با یک شرکت پیام رسان است که موجودیت جهانی اش اینقدرها هم پر رنگ نیست و تعداد زیادی از کاربران اصلی اش ایرانیان هستند. جالب بود که آقای وزیر ارتباطات یک کشور پیام سرگشاده می دهد به مدیر یک شرکت خارجی و یک کانال را ریپورت می کند و در رفت و آمد و بسته و باز شدن کانال، آخر سر کانال با تغییر نام به فعالیتش ادامه می دهد.

در این میان حرف زیاد شنیده می شود اما بدون نتیجه. ادعا زیاد مطرح می شود اما بدون پشتوانه. فیلترینگ هوشمند و … در کدام کشور اجرا می شود که در اینترنت ایران دیده نمی شود؟! این ساده انگاری مسؤولان می تواند تصادفی باشد؟!

در هر صورت، گوشت قربانی فقط عباس است و بس.

سواد رسانه ای

سواد رسانه ای برای من از مفید ۳ شروع شد. حدود سال ۸۴ بود گمانم. همان سال که گروه رسانه داشتیم در مدرسه. گروهی که اعضای بازیگوشی داشت که با کار، بازی می کردند. شاید هم بازی شان کار کردن بود. نمی دانم. باید از خودشان بپرسیم که چه می کردند. خلاصه اینکه با رسانه زندگی می کردند و خوش بودند.

من هم آن سال ها کار برایم بازی بود. توی همین بازی ها هم برای خودم چیزهایی می ساختم و برنامه هایی داشتم که یکیش هم همین سواد رسانه ای بود. البته آن روزها اسم نداشت. همین چیزهایی که به بچه ها یاد می دهند که گول نخورند و اگر توانستند گاهی گول بزنند.

حالا سواد رسانه ای کمی جدی تر شده. کتاب دار شده. معلم ها سواد رسانه ای درس می دهند و نمره اش در کارنامه می آید. بچه ها مشق سواد رسانه ای حل می کنند و از همین کارها که ریاضی و فیزیک و شیمی هم دارد!

من هم دو سال است خیلی غیر مترقبه و زورکی هل داده شده ام در این وادی. خیلی هم برایم دلچسب است و کل هفته منتظرم روز سواد رسانه ای برسد. اما ذاتش زورکی بوده و خودم هم نمی فهمم چرا یقه ی من که کنار ایستاده بودم و با کسی کاری نداشتم گرفته اند و انداخته اند وسط گود سواد رسانه ای.

ذات این درس سواد رسانه ای هم با کتاب و جزوه همخوان نیست. محتوایش هم رسانه ای است. برای همین زده ام توی خط کانال تعاملی برای ارائه ی محتوای درسی و تمرین به بچه هایی که عاشق فیلم های سواد رسانه ای هستند و هر بار که می روم سر کلاس یکی از یک گوشه ای می پرسد « آقا فیلم جدید چی دارید؟»

انگار باورشان شده من سی دی فروش کنار خیابان هستم و قرار است یک ساعت کلاس شان را سینما کنم و کیف کنند از معماهای رسانه ای که برای شان حل می شود. من هم بدم نمی آید البته. کلی دنبال فیلم جدید می گردم. حتی به خاطرشان تلویزیون نگاه می کنم که مثال های مشترک داشته باشیم برای درس مان. برای سواد رسانه ای.

حالا برای خالی نبودن عریضه، کانال تعاملی « سواد رسانه ای » کلاس مان را هم سر و شکلی داده ام که دم امتحان، بچه ها نمونه داشته باشند و گیج نباشند و دور خودشان نچرخند. کانالی در پیام رسان سروش که امیدوارم غیر از بچه های کلاس، به درد دیگرانی که سرشان برای سواد رسانه ای درد می کند هم بخورد. کانالی که مثل دیگر کانال های این راسته ی بازار، کشکول سواد رسانه ای نخواهد بود. درس است و تمرین بر اساس سرفصل های کتاب درسی سواد رسانه ای.

این هم نشانی اش:   http://www.sapp.ir/resaneha

پیش نیازش هم نصب پیام رسان سروش است.

تعاملی بودن کانال را دوست دارم، اما نه به اندازه وبلاگ. حتی اگر وقت نداشته باشم به روز کنم و گاهنامه شده باشد!

گردو نخورده ها

مشکل امروز من و تو در موضوع هفته شهدا، شناخت پیام و رسانه ی مناسب است. حرف داریم برای گفتن، موضوع هم مشخص است، اما باید رسانه ای انتخاب کنیم که به درد مخاطب بخورد و پیام به مقصد برسد و قشنگ اثر کند. این « اثر » که ذکر شد، اصلی ترین هدف هفته ی بزرگداشت شهداست و اینکه اثر را روی خودمان حس کنیم و مشعوف شویم، کافی نیست. قطعاً مخاطب باید متأثر شود. مخاطب بینوا هم ذائقه اش از تلگرام و اینستاگرام و چیزگرام، قراضه است و متمایل به پوست گردو است تا مغز گردو.

حالا این شمایی و تصمیم اینکه شهدا را خرد کنی و قاطی پوست گردو کنی و به خورد جوان مردم بدهی یا اینکه زحمت بکشی و مغز گردو را به لیست غذاهای باب طبع ایشان بیفزایی و راه را برای سایر مغزهایی که می توان به خوردش داد باز کنی تا دیگرانی پیدا شوند و حسابی با آجیل جات مقوی، تقویتش کنند.

برای این تغییر ذائقه هم باید مدت ها به شکل های مختلف با گردو و دیگر ملزومات زندگی آشنایش کنی و یکی دو هفته و تزریقی، طرف گردو خور نخواهد شد.

حالا خود دانید.

هجرت مفید

بعد از چهار سال تحت فشار روحی کار کردن، بالاخره بهانه ای پیدا شد تا از محیطی که ۲۱ سال از عمرم را با خوشی و تلخی در آن گذراندم جدا شوم و هجرتی دلپذیر داشته باشم. امروز خوشحالم از محیطی که در تمام این مدت شاهد ضعف و افولش بودم دور می شوم و امیدی ندارم روزی را ببینم که دوباره به دوران پویایی و دغدغه های زیبا و دلسوزی و ایثار کارکنان شاداب و دانش آموزان رو به رشدش بازگردد.

در این مدت هر قدر توانستم برای زنده ماندن روحیه ی دلسوزانه ی مدرسه انجام دادم. اما برای محیطی که حتی دلسوزی و وقت گذاشتن نیروهای تربیتی مدرسه برای تربیت دانش آموزان، با میزان حقوق و مزایا کم و زیاد می شود، کار زیادی نمی توان کرد.

به هر حال برای تمام همکاران سابقم آرزوی بازگشت به معلمیِ پیامبرانه و دور شدن از شغل معلمی دارم و برای دانش آموزان عزیز یافتن هویت و بینایی آرزومندم.

همیشه خوشحال خواهم شد از شنیدن خبر تغییر و بازگشت به اصول و دوری از تفکرات مخربی که مفید را موریانه وار از درون تهی و دنباله روی را جایگزین خود باوری کرد.

آتش به اختیار

یادت هست قبل از انتخابات، صحبت می کردیم که امروز وظیفه چیست، تکلیف چیست و چه باید کرد؟

یادت هست که گفتم انتخابات هر چه می خواهد بشود؛ امروز با اینکه عصر اطلاعات است، اما حباب هایی از دوستان و همفکران و جریان های قدرت اطلاعاتی در حال تشکیل است که نمی گذارد همه ی اطلاعات به مردم برسد. اینقدر رسانه یقه ی مردم را گرفته که جلوی پای شان را هم نمی بینند. اگر یک روزی بود که شهید همت ها شهرشان را رها کردند و برای رساندن فرهنگ انقلاب و اعتقادات و شعارها به روستاها هجرت کردند، امروز باید اول خودمان به فضای حقیقی هجرت کنیم، بعد هم برویم سراغ اسیران کانال های هدایت شده و مبلّغ حضوری – و نه صرفاً مجازی – انقلاب اسلامی و اسلام ناب تحریف نشده باشیم. چرا که « فضای مجازی چیز خوبی است، فرصتی است امّا کافی نیست. بعضی‌ها چسبیده‌اند به فضای مجازی -توئیتر و مانند اینها- برای اینکه پیامهایشان را برسانند، این فایده ندارد؛ تخاطب واقعی لازم است، میزگرد لازم است، سخنرانی لازم است، نشریّه لازم است، بحثهای دونفره و سه‌نفره لازم است، جلسات تحلیل لازم است. » +

 

حالا هم که نقشه ی دقیق راه مشخص شد و حجت تمام:

« آن جذّابیّتهایی که در زمان حیات ظاهری [ حضرت امام ] ، مردم را، جوانها را، دلها را مثل آهن‌ربا به خود جذب میکرد، امروز هم وجود دارد. نام امام گره‌گشا است، علاوه بر اینکه اصول امام یک اصول تمام‌نشدنی و کهنه‌نشدنی است؛ اینها وجود دارد. بنابراین شعار عدالت اجتماعی و اقتصادی، شعار استقلال، شعار آزادی، شعار مردم‌سالاری، شعار جدا شدن از چنبره و جاذبه‌ی قدرت آمریکا و قدرتهای جهانی، امروز هم برای مردم ما و جوانهای ما جذّاب است. … همّت ما، هدف ما، آرمان ما همین است که امام بزرگوار معیّن کرد و ما دنبال این آرمانها حرکت میکنیم؛ این برای نسل جوان ما جذّاب است؛ نه‌فقط نسل جوان کشور ما، بلکه برای نسل جوان کشورهای دیگر، بخصوص کشورهای اسلامی، جذّاب است؛ این قدرت بسیج‌کنندگی انقلاب است؛ … هیچ پیش‌رانی به عظمت و قدرت انقلاب و شعارهای انقلاب وجود ندارد؛ ما امروز به این احتیاج داریم و تا سالهای متمادی احتیاج خواهیم داشت » +

 

 

حالا باید حباب های فضای مجازی را بشکنیم و یادآوری کنیم این شعارها را که نیاز جامعه است و حلال مشکلاتی که خودمان با دنیاپرستی برای خودمان ایجاد کرده ایم تا رسیده ایم به جایی که به هم رحم نمی کنیم و عده ای هم برای اینکه بر قدرت بمانند، این رفتار و این حباب ها را که نمی گذارد واقعیت را ببینیم، تشدید می کنند. حالا که قدرت طلبی به حاکم رسیده، برای نجات جامعه باید دلسوزانه زحمت کشید. باید از همه چیز گذشت و مانند نسل جنگ از اسلام عزیز در مقابل دنیا طلبی دفاع کرد. مخصوصا حالا که به نهادهای مسؤول امیدی نیست و آتش به اختیار است.

 

هجرتی دیگر

بعد از سال ها قسمت شد مقطع عوض کنم و بشوم معلم دبستان. همیشه از این کار فرار کرده بودم و می ترسیدم از سر و کله زدن با بچه های ریزه میزه ی دبستان. این چند سال کنار کار اجرایی در یک دبستان، زیر چشمی زیر نظرشان داشتم که ببینم می توانم با این سن کنار بیایم یا نه. حالا می خواهم تجربه اش کنم.

همین که قسمت شد هجرت کنم و از رخوت مفید خارج شوم، نعمت بزرگی است که تا امروز خودم مانعش بودم. اما امسال برای اولین بار نظرات فضایی مجتمع نشینان به دردم خورد و سبب خیر شد. امسال اگر خدا بخواهد، همزمان هم با بچه های دبستان و هم با بچه های دبیرستان کلاس دارم. ضمنا هم مسؤول فناوری اطلاعات هستم هم فرهنگی. احتمالا سال جالبی بشود! البته اینکه در کنار رفیق همیشگی ام در تلاش نیستم، سخت است، اما اگر برنامه های او را بتوانم اجرا کنم و زمینه آماده شود که برگردد …

محیطی متفاوت و کاری متنوع که اگر خدا بخواهد و شکل بگیرد، خیرات زیادی برای من و بچه های ریزه میزه خواهد داشت.

انتظارات

این نزدیک به یک ماهی که باقی مانده تا آن اتفاق، هفته ها و روزهای سختی دارد. این روزها وقت نداشتن بلای جان کارهایم شده است. مخصوصا با این فشار کاری جابجایی اتاق پرورشی که ذاتاً اتفاق مبارکی است، اما روندی دردناک و سخت دارد. گاهی می مانم از این همه انتظاری که از من هست و من اولین و مهمترین شرط پاسخگویی اش را ندارم؛ « وقت »

امیدوارم راه هایی که گه گاه پیش پایم گذاشته می شود، به نتایج خوبی برسد و سال بعد گشایش هایی اتفاق بیفتد که به شرایطی دلپذیر تر و نزدیک تر به تدریس برسد. شرایطی که تا امروز نخواستم با مشغله های اجراییات فرهنگی عوضش کنم.

لذت ما و بهره خواری دوستان

هفته شهدای امسال هم با تمام دردسرها و خوشی ها و دلخوشی ها و لذت ها به پایان رسید.

جای شما خالی … چه بی مسؤولیتی ها و دل نسوزندان های دوستان و کمک و مساعدت های آشنایانی که سخت می شود ارتباطی بین شان با هفته شهدا برقرار کرد اما بیشترین نقش را در برگزاری داشتند، دیدیم … چه تفاسیری که توجیهی تو خالی برای شانه خالی کردن از کار و چسبیدن به دنیای روزمره بود شنیدیم … چه زجری بابت نیمه تمام رها کردن کارها و امانت دار نبودن ها چشیدیم … اما هیچ کدام نتوانست هفته بزرگداشت شهدای دبیرستان مفید را کمرنگ کند.

در نهایت هم جز همین رفقایی که در گوشه ی تاریک ذهن شان به این زودی ها نوری نخواهد تابید که درک کنند تنها خودشان هستند که پشت هفته شهدا قایم شده اند و توفیق نداشته اند در صف خادمان شهدا باشند نه کس دیگری.

جای شما که غایب همیشگی کارهای فرهنگی هستید هم خالی … باز دست تان درد نکند که بعد از پایان کار سر و کله تان پیدا می شود و می خواهید از گزارش کارهای انجام شده و عکس و فیلم ها آماری بسازید و کلاهی از این نمد برای خود دست و پا کنید. امیدوارم همیشه در زندگی بهره خواری تان موفق و پیروز باشید و اجر زحماتی که برای بایگانی آمار و ارقام فعالیت های فرهنگی می کشید با مدیران آ. و پ. ان شاءالله.

اما بودند دوستانی که تمام تلخی های کوچک کار را با حضور و یاری و مشارکت و حتی با دلداری و حمایت لفظی شیرین کردند و در نقاط بحرانی کار، بدون چشم داشت و توقعی، مسؤولانه برای شهدا زحمت کشیدند و بار را به مقصد رساندند.

در نهایت باید تشکر کرد از دانش آموزانی که با تمام مشکلات، تجربه ای بزرگ اندوختند و یک پروژه عظیم را به نتیجه رساندند. ان شاءالله تجربه شان راه برگزاری هفته شهدا های بعدی را هموار می کند و همت شان را استوار تر …

انقلابی، ساکت نمی ماند

۱۰۸۸۱۷۴۲_۱۷۶۴۱۷۵۵۶۳۸۰۷۶۷۱_۱۳۴۰۱۶۰۰۲۹_nسال هایی که گروه شهدا تحویل مان می گرفت و توفیق بود دستی بر آتش داشته باشیم، دغدغه ام شده بود که در زمینه های هنری هم کارمان را قوت بدهیم. سال ۸۴  که دسترسی به آقای صدری داشتیم، مجموعه صوتی زیبایی توسط آقای قاسمیان  و آقای اشرف واقفی با زحمت آقای پورقربان و آقای غفاری تهیه شد که بسیار هم در مراسم و نمایشگاه تأثیرگذار بود.

اما باز هم همیشه افسوس می خوردم که از بین بچه مذهبی ها، نقطه قوت خاصی در زمینه کارهای هنری و رسانه نداریم و کارهای هنری که تولید می شود، رنگ و بویی از دین و ایمان و انقلاب ندارد.

حالا که می بینم بچه هایم در انبوه نواهای شیطان پرستانه و آن طرف آبی و مبتذل، گاهی کارهای آقای زمانی را گوش می کنند و محتوای شعرهایش سؤالاتی ایجاد می کند که بستر شروع ارتباط و مقدمه ی ارائه ی مبانی انقلاب می شود به نسل دانش آموز می شود، کـِـــــیـــــــف می کنم که در این مسیر – هر چند دیر – چراغی روشن شده است.

حالا که می بینم « شبکه افق » شکل گرفته و فرهنگ انقلاب را از دل ها به زبان می آورد و شبکه های سیما « فرزندان آفتاب » و « بهاران » را پخش می کنند، امیدوار می شوم که سیما حرفی دارد که به محمد صادق ها بزند.

حالا که می بینم « عمار » جای خالی « فجر » را پر می کند، مطمئن می شوم که انقلاب به نسل بعدی هم منتقل خواهد شد و بچه ها مبانی انقلاب را فقط از وایبر و سخنرانی های دولتی نمی گیرند و ممکن است به انقلاب بی تحریف هم دست پیدا کنند.

حالا وقت حمایت و تقویت است که کار مردم است. حتی شده با یک تلفن به روابط عمومی صدا و سیما که مدیرانش متقاعد شوند و شاید بودجه ها را از بعضی اراجیف، به کارهای قوی انقلابی برگردانند. حالا وقت ساکت بودن نیست. انقلاب زحمت می خواهد، مردان مطلع و قدرتمند می خواهد. باید قوی شویم. باید هشیار باشیم. باید حواس مان به تحریف ها باشد، حتی اگر از داخل نظام منتشر شود. باید حرف حق مان را بزنیم و نگذاریم باطل یکه تازی کند. باید علاوه بر شنیدن حرف شهدا، عمل هم بکنیم. تا کی می خواهیم منتظر باشیم رهبر اقدامی کند و مثل بعضی ها بعضی قسمت های مورد علاقه مان را تأیید کنیم؟ باید خواسته ی رهبر را بشناسیم و مطابق خواسته اش و در چهارچوب انقلابی که می شناسیم، اقدام کنیم. انقلابی بودن به حرف نیست. عمل بایدت. ان شاءالله راهپیمایی امسال حرف هایی داشته باشد که انقلابی نماها را روشن کند و از توهم بیشماری خارج کند …

پیمایش به بالا