هفت شهر عشق

راز نهفته

چند وقتی است هر قدر هم خوشبینانه نگاه کنم، باز هم به این نتیجه می رسم که حرفم را کسی نمی فهمد. انگار به وادی غریبی وارد شده ام که اطرافیانم بیرونش می ایستند و همراهم نمی آیند.

قدیم تر کار مدرسه برایم کاری گروهی بود که همه در آن به پیشرفت و نتیجه ی بهتر فکر می کردند. اما حالا می بینم بعضی از کسانی که برایم الگوی معنویت در معلمی بودند، تغییر کرده اند و امروز هدف شان خیلی هم پیامبری در راه خدا نیست. قدیم تر اگر سعی می کردم دلسوز اهداف و حتی اموال مدرسه باشم، خیلی ها همراهم می شدند و کمتر کسی به خاطر تنبلی یا بی تفاوتی یا لجبازی، سنگ جلوی پایم نمی انداخت.

این روزها کار، زندگی و حتی مدیریت فنی رازدل، مرا از خودم دور کرده. انگار هیچ دقیقه ای از وقتم دست خودم نیست. تمام وقتم صرف مسؤولیت ها و نقش هایی که باید در زندگی و جامعه داشته باشم می گذرد؛ اگر برای معضلات شهری و ترافیک هدر نرفته باشد!

این روزها دلم تنگ است برای مسافرت رهروان مدرسه، برای هفته بزرگداشت خود شهدا، برای روزهای روایت فتح، برای بچه های دلوار و کاکی و شنبه و چاه نیمه و خورموج و ریگان و بم و سرخس و بشاگرد و تمام شهرهایی که شاید با اخلاق تهرانی های اصیل، شهروند درجه چندم هم به حساب نیایند اما برای من الگوی زندگی پاک و خدایی هستند.

این روزها کیف می کنم که مسافرت رهروان را بهانه کنم و دو – سه دقیقه وارد اتاق همیشه شلوغ و به هم ریخته ی شهدا بشوم و از مسؤول گروه شهدا خواهش کنم برایم تعدادی کلیپ و صوت و مطلب انتخاب کند که مثلا برای اردو استفاده کنم. اما خودم را که نمی توانم گول بزنم؛ بیشتر برای خودم می خواهم که کمی دلم باز شود و از شهر کوران دور شوم.

حالا با این حال و روز، خبر رحلت پاکان جنگ و شهادت، چنگ می زند به دلم. چه مادر شهیدان امین باشد، چه حاجی بخشی. یکی یکی می روند و ما هنوز گنجینه ی معجزات بی تکرار آن روزها را درک نکرده ایم.

« اينجا، ديوار هم، ديگر پناه پشت كسي نيست. » +

اینها را که می نویسم می فهمی؟

آزمونی در پس آزمون ورودی

« اشغال؛ تصویر سیزدهمِ » روایتِ نزدیکِ روایتِ فتح را بارها و بارها و بارها و بارها در اردوی جنوب برای بچه ها خوانده ام. گاه با صدای گرفته از داد و بیدادهای اردو، همیشه با فریادی که بر غرش اتوبوس 302 غلبه کند، گاه با بغض و همیشه با حسرت. تصاویری دارد از مقاومتی غیر قابل تصور. نمی دانم بچه هایی که اصرار می کنند به اتوبوس شان بروم و برای شان این کتاب را بخوانم، می توانند تصور کنند در شهری که موزه اش را می بینیم، در مسجد جامعش نماز می خوانیم و از کنار دیوارهای گلوله خورده اش رد می شویم، روزی جنگی بوده یا نه؟ اصلا تا به حال کنار توپی که شلیک می کند ایستاده اند که ببینند چه آوای هولناکی دارد و بعد سعی کنند تصور کنند اگر این گلوله کنارشان منفجر شود چه صدایی دارد؟

نسل ما

«

آرش
» مي‌گفت پدر بزرگ هاي ما انقلاب كردن، پدرها جنگيدن، ما براي مملكت چي‌كار مي‌كنيم؟
حرف عميقي بود. بي‌راه هم نبود.
توي نظرات «

معراجيان
» براي مطلب «

اطلاعات عمليات
»؛ «

مقداد
» نوشته بود:
« پس شايد اطلاعات عمليات مثل
مسئول …
شهدا يا … جهادي
شدنه!؟ »

يه كم كه فكر كردم ديدم اين هم بي‌راه نيست.

 

از مرتضی تا ما

متن زير فقط قسمت‌هايي از مطلب

« اره كاري يك انديشه »
است. تا به حال جوابي از طرف كسي – حتي آقاي ده‌نمكي –
براي اين نوشته منتشر نشده است. به قول آقاي معززي‌نيا احتمالا در حال تحقيق در
مورد سوء سابقه ايشان هستند! در هر صورت به نظر مي‌رسد در شرايط امروز لازم و واجب است چنين متن‌هايي را بخوانيم
و سابقه‌ي اين مسائل را بدانيم. هرچند اگر مجبور شويم متن‌هايي طولاني را بخوانيم!



… از بيستم فروردين‌ ماه امسال، چند مراسم به مناسبت يادبود چهاردهمين سالگرد
شهادت سيد مرتضي آويني برگزار شده و چند برنامه‌ي تلويزيوني و گفت‌و‌گوي خبري  به
اين مناسبت پخش شده و اخيراً نخستين دوره‌ي اهداي «جايزه‌ي بزرگ شهيد آويني» نيز
برگزار شد. مجموعه‌ي افعال و اقوالي که در اين نوع مجالس و محافل صادر مي‌شود و
همچنين برخي اظهارنظرها که در ايام جشنواره‌ي فجر سال گذشته طرح شد، وضعيت
نگران‌کننده‌اي ايجاد کرده است؛ تا آن حد که نمي‌شود همه چيز را به بي‌دقتي‌ها و
سهل‌انگاري‌هاي مرسوم ربط داد و گذشت و سکوت کرد. تا آن حد که ممکن است آدم يک بار
ديگر به تئوري توطئه علاقه‌مند شود و فکر کند که شايد عده‌اي
دارند سعي مي‌کنند با يک برنامه‌ريزي حساب‌شده، آويني را مصادره به مطلوب کنند و با
اميد به اين که بعد از چهارده سال ديگر کسي يادش نمانده که در آن سال‌ها چه گذشته،
يک آويني جديد خلق کنند که مورد پسندشان باشد.  …

 
… يکي
از کساني که چند ماهي است در هر محفل و مجلسي که مي‌نشيند، ادامه‌ي حرف‌اش را با
مناسبت و بي‌مناسبت به آويني مربوط مي‌کند، مسعود ده‌نمکي است. در اين چند ماه
بارها تصميم گرفته‌ام جوابيه‌ي مفصلي بنويسم و بي‌ربط بودن نوع موضع‌گيري‌هاي
ده‌نمکي را توضيح دهم، اما هر دفعه از اين بابت نگران شده‌ام که در جامعه‌اي که
تصور مي‌شود نوعي نزديکي فکري بين آويني و گروه‌هاي منتسب به امثال ده‌نمکي وجود
دارد، نوشتن چنين مطالبي و ذکر اين دو نام در کنار يکديگر ممکن است بيشتر موجب رواج
اين توهم شود و کار را سخت‌تر کند. ضمن اين که هنوز نتوانسته‌ام مطمئن شوم ده‌نمکي
اين حرف‌ها را از سر سادگي و نابلدي مي‌گويد يا اين که علاقه پيدا کرده با انتساب
خودش به شهيد آويني و تکرار کردن نام او، آگاهانه براي خودش نوعي مصونيت و اعتبار
دست و پا کند. وگرنه بعيد است که خودش نداند
آويني اعتقادي
به فعاليت سياسي از نوع ده‌نمکي نداشت
، فرهنگ و هنر را آلت دست اهداف سياسي
فرض نمي‌کرد، گروه‌هايي را تحريک نمي‌کرد براي آن که به سالن‌هاي سينما و دفتر
مجلات حمله کنند و بزنند و بشکنند و بسوزانند، مدام مشغول متهم کردن اين و آن نبود،
سينما را وسيله و ابزاري براي برآورده کردن اهداف‌اش فرض نمي‌کرد، شوخي با مقدسات
را براي جلب توجه مردم عامي مجاز نمي‌دانست، معتقد نبود براي مقابله با روشنفکري
بايد عوام‌گرايي کنيم و از نام و اعتبار شهدا براي حمله به يک جريان سياسي استفاده
نمي‌کرد. …سيد شهيدان اهل قلم سيد مرتضي آويني


… امسال نگران شده‌ام و فکر مي‌کنم ممکن است در اين هياهوي رسانه‌اي و در اين همه
بي‌حوصله‌گي که نسل جوان و سياستمداران‌مان به يک اندازه از آن برخوردارند،
کسي به سراغ نوشته‌ها و فيلم‌هاي آويني نرود و همين حرف‌هاي
کوچه‌بازاري را صحيح فرض کند
و در ذهن‌اش خصلت‌هايي را به او منسوب کند که
او در تمام عمرش تلاش مي‌کرد دقيقاً همان خصلت‌ها را طرد کند.
 
… اين وضعيت خطرناک است و ممکن است به تدريج آويني جديدي
براي نسل امروز خلق کند
که حتي ساده‌ترين و اوليه‌ترين شباهت‌هايش را هم در
مقايسه با نسخه‌ي اصل از دست داده باشد! … به نظر مي‌رسد تنديس او را در وسط
ميدان نصب کرده‌اند و بعد در گذر ايام، هر رهگذري هر چه در دست داشته به اين تنديس
ماليده و آن قدر مدال‌ها و نشان‌ها و يادگاري‌هاي مختلف بر رويش چسبانده‌اند، که
ديگر اصل ماجرا  از چشم‌ها پنهان شده و فقط همين افزوده‌ها براي رؤيت باقي
مانده‌اند. آن‌قدر بر اين امام‌زاده دخيل بسته‌اند که ديگر کسي يادش نمي‌آيد نام
کسي که اين‌جا دفن شده چه بوده!


حسين معززي‌نيا
(به نقل از

كتاب نيوز
و

بازتاب
)

. . . تقدیر

امروز سبك شدم . . . مثل پر كاه . . . حالا با خيال راحت! به روزمرگي بازمي‌گردم .
. . شايد عمري بود و باز هم گروه شهدا بود و . . .

یک – هیچ


اين قافله‌ي عمر عجب
مي‌گذرد


درياب دمي كه با طرب
مي‌گذرد

«هفته‌ي
شهداي امسال هم تمام شد.» جمله اي كه دوازده بار برايم تكرار شده است اما هر
سال پرمعناتر از سال قبل. هفته‌ي شهدا تمام شد و بي تفاوت از كنارش گذشتيم.
شايد هم هفته شهدا بي‌تفاوت از كنارمان گذشت و حتي قابل نبوديم نگاه‌مان كند.

هفته‌ي شهدا
تمام شد و قدرش ندانستيم. باز هم نفهميديم همين هفته‌ي شهدا چه تأثيرعميقي بر
ما گذاشت. تأثيري كه هيچ معلم راهنمايي بر دانش‌آموزان‌ش نمي‌گذارد. باز هم درك
نكرديم با هفته‌ي شهدا به گذشته‌ي مدرسه و آينده‌ي خود پيوند خورديم.

باز هم ياد
نگرفتيم در همين زندگي روزمره؛ مي توان جور ديگر بود، عاشق بود، ديوانه شد.

اما به هرحال
هفته شهدا تمام شد. با تمام سنگ‌هاي ريز و درشتي كه سر راهش بود. هفته شهدا
كريم‌تر از اين‌ها است. خيرش به « همه » مي‌رسد؛ حتي اگر خود را از مسيرش خارج
كنيم، اگر وانمود كنيم وابسته‌اش نيستيم، اگر خود را از گذشته‌مان بيگانه نشان
دهيم؛ يا اگر سرمان را با كلاس و درس گرم كنيم . . .

هفته شهدا
هميشه بركت زندگي‌مان بوده است. اين را دانش‌آموزان گروه شهدا ثابت خواهند كرد
با نمرات خود. زندگي در گذر است و كسي ضرر خواهد كرد كه از نعمت‌هايش بهره
نبرد. شميم بهشتي هفته‌ي شهدا نعمتي است كه هر از گاهي در شهر كوچك ما مي‌وزد .
. .

شايد به يكي‌ها بربخورد. اما نمي‌توانم اقرار نكنم به اين‌كه هفته شهداي سه خيلي با اخلاص‌تر بود از هفته شهداهاي پر زرق و برق يك

سعی یا خطا


هفته‌ي
بزرگداشت شهدا همين هفته در دبيرستان سه برگزار مي شود.

از 21
تا 26 بهمن ماه.

حتما
تشريف بياوريد.

 

اما
اصل مطلب:

از جيب
خوردن آفت كارهاي تكراري است. هيچ وقت از كارهاي تكراري لذت نبرده‌ام. شايد براي
همين هم شده‌ام معلم رايانه. درسي كه مطالبش روز به روز تغيير مي‌كند.

سال‌ها بود
هفته‌ي شهدا متهم به كليشه‌اي بودن و قديمي شدن مي‌شد. امروز هفته‌ي شهدا متحول
شده‌است. خدا كند روزي نرسد كه در مورد هفته‌ي شهدا هم از جيب بخوريم و به تكرار
عادت كنيم. شايد آن‌روز دوباره هفته شهدا را به تكراري بودن متهم كنند و كسي نباشد
كه از خويش برون آيد و كاري بكند.

دست آنان كه هنوز، عاقلانه از هفته شهدا دفاع
مي‌كنند را مي‌بوسم.

فقط یک هفته

بوي گوني هاي نم كشيده
ي نمايشگاه شهدا رو فراموش نمي كنم. هيچ وقت . . .

ديروز بعد از جلسه ي
جنجالي كه با آقاي ايازي داشتيم، مهدي زنگ زد پايين. دلم هواي هفته شهدا كرد. با
اينكه سر درد بدي داشتم و قراري مهم! اما بي خيال همه چي شدم و رفتيم سمت مدرسه.

ديوارهاي نمايشگاه علم
شده بود و بچه ها داشتن گوني مي زدن. كف نمايشگاه هم پر گوني سنگري بود. با بچه ها
چرخي توي نمايشگاه زديم و كل مسير رو برام توضيح دادن. به قول بچه ها نمايشگاه آب
رفته بود! اما اگه خوب كار بشه نمايشگاه بدي نميشه. مهم اينه كه بچه ها براشون
مهمه.

نكاتي كه بچه ها مي
گفتن خيلي جالب بود. نبودن فارغ التحصيلان خيلي براشون عجيب بود و شاكي بودن كه
تنهاشون گذاشتيم! يه كمي هم نااميد بودن و مي گفتن كار نمي رسه. خوبه رضا يه فكري
براي محتواي ذهني بچه ها كنه. بچه هاي گروه شهدا رو چه به نااميدي؟!!

دلم براي مدرسه خيلي
تنگ شده بود. براي همه ي مدرسه نه. براي بوي گوني هاي نم كشيده ي نمايشگاه شهدا.
براي لحظه هاي آخر قبل از مراسم. براي دست هاي يخ كرده و زبر بچه هايي كه توي
نمايشگاه كار مي كنن. براي عكس هاي يادگاري توي راهروهاي تاريك نمايشگاه …

هيچ وقت هم اين چيزا رو
فراموش نمي كنم. خيلي هم بهم برمي خوره اگه بچه هاي دوره 30 بهم بگن فراموش شون
كردم. درسته كه بايد هفته شهدا بشه كه برم مدرسه. اما من بچه هاي مفيد رو با هفته
شهدا به خاطرم مي سپرم. بدون هفته شهدا رنگ آبي برام معني نداره. فقط توي هفته شهدا
مدرسه سبز ميشه . . .

بوي گوني هاي نم كشيده
ي نمايشگاه شهدا رو فراموش نمي كنم. هيچ وقت . . .

بند سوم از …

مفید

مي‌پنداريم كه فرق دبيرستان مفید با ساير هم رديف هاي خود در ميان مدارس اين شهر بي در و پيکر، نه در تست و المپياد و روبوتيک، که در چيزهاي ديگري است که مفیدي جماعت را از هم طرازان خود متمايز مي‌سازد؛ و از اين جمله است اردوي جهادي و هفته‌ي شهدا.

هر چند شايد بعضي هم رديف هاي مفید، امروز اردوي جهادي را -که از ما وام گرفته اند- به‌تر از خودمان برگزار مي‌کنند، اما هفته‌ي شهدا منحصراً ريشه در عمق خاک مفید دارد و بايد مفیدي باشي تا هفته‌ي شهدا را بداني. هفته‌ي شهداي مفید چيزي متمايز از هر هفته‌ي بزرگداشت جنگ و دفاع مقدس و از اين قبيل مراسم‌هايي است که همه جا برگزار مي شود.

هفته‌ي شهدا سواي همه جهت‌گيري هاي درست و غلط جامعه‌ي امروز، منحصراً براي شهداي ما، هم کلاسي هاي ديروز و اسوه هاي امروزمان، مانده است و تا هميشه خواهد ماند.
هفته‌ي شهدا تجديد عهد و پيماني است که هر ساله اهالي مفید با روح و جان خود مي کنند. هر جاي دنيا هم که باشي، اسم هفته‌ي شهدا ناخودآگاه تو را گره مي زند به مجموعه اي از خاطرات و احوال و آرزوها که روزي هر کدام از ما آن را در گوشه اي از نمايشگاه و سالن نمازخانه تجربه کرده ايم.

صاحب اين هفته نه تنها دبيرستان، بلکه همه‌ي خانواده هاي شهيدان و همه‌ي خانواده‌ي بزرگ مفید است. از کوچک و بزرگ، همه، وقتي نام هفته‌ي شهدا مي‌آيد مي دانيم در رابطه با چه چيزي حرف مي‌زنيم. گويي هفته‌ي‌شهدا تکه‌ي بزرگي از هويت مشترک ماست و هيچ کس با هيچ نيتي نمي تواند آن را از ما بگيرد. هفته‌ي شهدا، هفته‌ي شهداست.

پیمایش به بالا