« اشغال؛ تصویر سیزدهمِ » روایتِ نزدیکِ روایتِ فتح را بارها و بارها و بارها و بارها در اردوی جنوب برای بچه ها خوانده ام. گاه با صدای گرفته از داد و بیدادهای اردو، همیشه با فریادی که بر غرش اتوبوس 302 غلبه کند، گاه با بغض و همیشه با حسرت. تصاویری دارد از مقاومتی غیر قابل تصور. نمی دانم بچه هایی که اصرار می کنند به اتوبوس شان بروم و برای شان این کتاب را بخوانم، می توانند تصور کنند در شهری که موزه اش را می بینیم، در مسجد جامعش نماز می خوانیم و از کنار دیوارهای گلوله خورده اش رد می شویم، روزی جنگی بوده یا نه؟ اصلا تا به حال کنار توپی که شلیک می کند ایستاده اند که ببینند چه آوای هولناکی دارد و بعد سعی کنند تصور کنند اگر این گلوله کنارشان منفجر شود چه صدایی دارد؟
نمی دانم. نمی دانم.
اما می دانم اگر خدای ناکرده، روزی جنگی باشد، به احتمال قوی، آن که فکر عادلانه بودن یا نبودن سهمیه ی ایثارگران در آزمون هاست و نگران که سهمیه حقش! را ضایع کند، به سرعت در دورترین نقطه از تیر و ترکش، در سوراخی خواهد خزید و منتظر می ماند که دیگری جانفشانی کند و باز هم کودکانه، مدعی خواهد بود و منتقد.
حیف … توفیق نداشتیم در اردوی جنوب این قسمت را برایمان بخوانید…
در آن اتوبوس داشتیم هنرِ بچّه ها در انجامِ حرکاتِ موزون را می دیدیم و بعد هم صدای خوبشان در زیارت عاشورا خواندن 😀
سلام
دست مریزاد
فرض کنیم که بدانند…
امّا این دانستن کجا و درک واقعی مسئله کجا!
هیچ کس نمی داند خدا چه کرد…
از الآن بعضی از دور وری هام زمزمه میکنن میگن سهمیه که داری فلان….
یادش بخیر ، اگر شما نمی آمدید در اتوبوسمان ما جیم میزدیم می آمدیدم پیش شما
سلام جناب احمدزاده .
البته ما هم از نفس گرمتون بهره مند شدیم ولی ، نه در باب روایت فتح …
ای کاش بازم …!
در پناه حق…باشید .