هفت شهر عشق

این فصل را با من بخوان

در کتاب قطور تاریخ فصل جدیدی به نام انقلاب اسلامی و به نام انسان نوشته شده است. این فصل از جنس بهار است ولی به رنگ سرخ نوشته شده و خزانی به دنبال ندارد. این فصل داستان تجدید عهد انسان در روزهای پایانی تاریخ است و با رنج و خون نوشته شده است. خون خزان ندارد، رنج هم، اشک هم …
از کودکی تا حال افسانه های زیادی شنیده ایم. قصه های زیادی خوانده ایم. این فصل اما فصلی از تاریخ است. رویدادی نه چندان دور در همین نزدیکی؛ در همین خیابان، همین کوچه، همین مدرسه، همین جا که من و تو هستیم و خواندن این فصل، مرور زندگی ماست در فصلی از جنس بهار. مرور هزار باره ی این فصل گردی از گذر زمان بر آن نمی نشاند و هر بار خواندن آن، زمزمه ی جویباری است در کویر دل های ما.
در کتاب قطور تاریخ فصل جدیدی نوشته شده است که سخت عاشقانه است. فصلی برای تمام ما، فصلی برای تمام نسل ها.

این فصل را با من بخوان باقی فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است

بوی موسیقی

یادم نیست از کی شناختمش. نمی‏دونم بوی پیراهن یوسف بود، حماسه خرمشهر بود؟ آها … خود بوی پیراهن یوسف بود. البته از اول که نمی دونستم اونه. اول اولش یه آهنگ قشنگ پخش شد تو سالن. آهنگی که انگار برای اون اسلایدای آسمونی ساخته شده بود. آهنگی که به جای تمام آدمای اون اسلایدا حرف داشت برای گفتن. آشنایی من هم از همین جا بود که یواش یواش شروع شد. آشناییم با هفته‏شهدا، با بوی پیراهن یوسف و با مجید انتظامی.
باور کنید چند سال بعدش هم که بوی پیراهن یوسف شده بود موسیقی متن رسمی هفته ی شهدا تقصیر من نبود. من کلی پیشنهاد دادم که از کرخه تا راین بذارن، حماسه خرمشهر بذارن. اما از بوی پیراهن یوسف خوششون اومده بود.
نمی‏دونم چرا این برداشت از موسیقی به دلم خیلی می‏شینه. چه کارهای قدیم آقای انتظامی و چه کارهای جدیدش.
فکر کنم برای همه مشخص شده باشه که هفته‏ی شهدا تو موقعیت خوبی نیست.
امیدوارم امسال این قسمت از هفته‏ی شهدا با سلیقه‏ی شخصی آقا رضا بسته نشه!

صاحبخانه را دیدم …

دیدم آن شب که همه‌جا تاریک بود.
دیدم آن شب که هر کس به کارش مشغول بود.
دیدم آن شب که سکوت همدم تنهایی جمع‌مان شده‌بود.
دیدم آن شب که غیر از ما هم میزبانانی مشغول تدارک مقدمات میهمانی بودند.
دیدم آن شب که دوستان! هم از بار مسؤولیت شانه خالی می‌کردند و تلاش را بیهوده می‌دانستند.
و دیدم آن شب که ۶۷ نفر برای جمع تنهایمان آرزوی موفقیت‌کردند و کار را دست‌گرفتند.
و دیدم که باز هم عده‌ای دیدنی‌ها را نمی‌بینند و نمی‌خواهند ببینند.
و دیدیم که بسیاری از دیده‌ها باورکردنی‌نیست. چه ببینی و چه بشنوی.
و می‌دانم که خیلی‌ها دیده‌اند و نمی‌گویند.
و من می‌گویم حتی اگر خودم هم باور نکنم. باور نکنم که آن میهمانی گذشت و من ماندم.
و تنها خاطره‌ام شد «خاطرات یک میهمانی» که آن هم ناگفته‌ها را نگفت.
زمان بازنمی‌گردد. اما زمان درپیش است. همچون همیشه. و تا همیشه . . .

بالاخره هفته شهدا هم تموم شد … !

« گرگ اومده، گرگ! زود باشید درها را ببندید. جلوش وایسید. »
داد زدم اما کسی نشنید. بلندتر گفتم اما کسی نشنید. شاید هم شنید. اما کسی جرأت داره بره جلوی گرگ وایسه؟
دستم را سپر حمله‌ی گرگ کردم. دستم را بلعید. حالا ثابت شده بود که گرگ هست. حالا باید مطمئن می‌شدند که گرگ پشت در خونه وایساده. ولی باز هم باورشون نشد که گرگ هست. خون را دیدند، باز هم باور نکردند.
من هنوز داد می‌زدم. هنوز هم داد می‌زنم. هر جا که باشم. حتی این‌جا …
حتی حالا که گرگ همه‌چیز را تکه و پاره کرده و چیزی جز قطعاتی گنگ و مبهم باقی نمانده. شاید کسی بشنود و دادرس شود. کسی غیر از آن‌ها که نشنیدند. شاید هم شنیدند اما به همنوع خود حمله‌ور نشدند! داد گرگ را پیش گرگ برده بودم!
کاش زودتر می‌فهمیدم و لااقل دستم را برای دفاع در برابر گرگ‌های آشنا به‌دست‌می‌آوردم!
——————————————————————————–
… هر‌چیز را صاحبی هست و داد این بیداد را به صاحبانش خواهم‌برد و بس …
سلمان – نمایشگاه شهدا

بوی شهادت می آمد از آنجا …

بوی پیراهن یوسف هر بار صحبت جدیدی با من دارد. همیشه با شنیدن بوی پیراهن یوسف به یاد شهدا می‌افتم و امروز اولین شهید، شهید همت است که وارد ذهنم می‌شود.
همت با همت بلندش به بلندای آسمان پرواز کرد و بدن خاکی را در زمین باقی گذاشت.
چه بگویم از شهید که شهید چراغی است برفراز راه ما. هر شهید تکه‌ای از نور حقیقت است و هدف واقعی را به ما می‌بخشد.
یادش به خیر… سال پیش که اولین بار در مراسم هفته‌ی شهدا بوی پیراهن یوسف را شنیدم، نمی‌دانستم که بوی پیراهن یوسف هنوز هم وجود دارد. ولی بعد از چند روز بوی پیراهن را تجربه‌کردم. بوی آشنای یک پیراهن؛ اما نه پیراهن یوسف که بوی پیراهن یوسف را جوانمردانی چون یعقوب می‌شنوند.
بویی آشنا داشت. بوی خون، بوی خاک، بوی شهادت، بوی شهادت نوری تاجر و این غذای واقعی است، غذای روح. چیزی که قوت غالب شهدا بود.
شهدا آن‌قدر راه را هموار کرده بودند که با ندای دوست شهید خود که از دنیای شهادت صلا‌می‌دهد، مست و عاشقانه رهسپار می‌شدند. راهی راه بی انتهای شهادت می‌شدند و چه راهی از شهادت بهتر و به صراط مستقیم نزدیک‌تر؟
خدایا! خود آگاهی. می‌دانی. می‌شنوی. می‌بینی. همه چیز را، همه کس را، پس مرا ببخش.
من گناهکار را عفو کن. همانطور که بندگان مخلصت را بخشیدی و لیاقت شهادت را نصیب آن ها نمودی.
تو مهربانی؛ پس نمی‌گذاری که بنده‌ی حقیرت به گناه آلوده شود. پس مرا به جایی مرسان که به بندگان شهیدت حسادت کنم، حسادت بد گناهی است.
هفته ی شهدا – سال۷۶
اون موقع سلمان ۱۵ سالش بود

هر دم از عمر می رود نفسی …

یاد گذشته ای نه چندان دور به خیر . . .
یاد شب های آخر هفته ی شهدا به خیر . . .
یاد نمایشگاه شهدا به خیر . . .
یاد . . .
چی بگم که لحظه لحظه ی هفته ی شهدا خاطره اس. تنها هفته های عمرم که شب ها رو مثل روز می گذروندیم. بیدار بیدار . . . و همدم اون لحظه هامون هم فقط دست نوشته ها و وسایل و خاطره ی شهدا بود. خاطره هایی که هیچ کدوممون سنمون نمی رسید که توشون حضور داشته باشیم، اما همه مون آرزوی بودن تو اون قصه ها رو داشتیم. قصه که نمی شه گفت. زندگی . . . قشنگ ترین زندگی های دنیا.
یاد همه ی اون چیزا به خیر.
از اون روزا فقط یه دفترچه برام مونده. یه دفترچه ی سبز قشنگ. دفترچه ای که تو دنیای کوچیک نوجوانی، کلی دنبالش رفتم تا بالاخره تو بساط یه دستفروش پیداش کردم. با تمام پول هایی که تو جیبم بود خریدمش و با ذوق و شوق شروع کردم به نوشتن. نوشتم، نوشتم، نوشتم؛ اما امروز که بعد از سال ها دوباره پیداش کردم، دیدم بعد از وصیت نامه ام، دیگه جز سفیدی کاغذ، نوشته ای توش دیده نمی شه.
اما همین نوشته ها، هر چقدر هم کم باشه، یادگار همون هفته ی شهدای مدرسه است. یاد دفترچه ی محاسبه نفس شهید بلورچی، یاد یادداشت روزانه های شهید فیض، یاد . . .
اون روز مطمئن بودم که دیگه نه من، نه این دنیا نمی تونیم همدیگه رو تحمل کنیم. وصیت نامه رو نوشتم و دفتر رو بستم. اما حالا که می بینم پاهام سنگ شده و جلوی پروازم رو می گیره، باز هم می نویسم. باز هم سعی می کنم با این دفترچه ی سبز کوچک درد دل کنم. به یاد تمام چیزهایی که داشتم. به یاد تمام لحظات پربار عمرم که خیلی زود از دست دادمشون.
از امروز بعضی از مطالب این دفتر چه رو اینجا می نویسم که یادم نره کی بودم، یادم نره این سلمان که نشسته پشت این دستگاه بدون روح، فقط به خاطر تکلیف اینجاست و نباید اجازه بده که روحش از دستش بره. یادش نره که . . .
. . . و اشک اگر بگذارد . . .

پیمایش به بالا