• بسم الله الرحمن الرحیم

این فصل را با من بخوان

در کتاب قطور تاریخ فصل جدیدی به نام انقلاب اسلامی و به نام انسان نوشته شده است. این فصل از جنس بهار است ولی به رنگ سرخ نوشته شده و خزانی به دنبال ندارد. این فصل داستان تجدید عهد انسان در روزهای پایانی تاریخ است و با رنج و خون نوشته شده است. خون خزان ندارد، رنج هم، اشک هم … از کودکی تا حال افسانه های زیادی شنیده ایم. قصه های زیادی خوانده ایم. این فصل اما فصلی از تاریخ است. رویدادی نه چندان دور در همین نزدیکی؛ در همین خیابان، همین کوچه، همین مدرسه، همین جا که من…

ادامه مطلب …

بوی موسیقی

یادم نیست از کی شناختمش. نمی‏دونم بوی پیراهن یوسف بود، حماسه خرمشهر بود؟ آها … خود بوی پیراهن یوسف بود. البته از اول که نمی دونستم اونه. اول اولش یه آهنگ قشنگ پخش شد تو سالن. آهنگی که انگار برای اون اسلایدای آسمونی ساخته شده بود. آهنگی که به جای تمام آدمای اون اسلایدا حرف داشت برای گفتن. آشنایی من هم از همین جا بود که یواش یواش شروع شد. آشناییم با هفته‏شهدا، با بوی پیراهن یوسف و با مجید انتظامی. باور کنید چند سال بعدش هم که بوی پیراهن یوسف شده بود موسیقی متن رسمی هفته ی شهدا تقصیر…

ادامه مطلب …

صاحبخانه را دیدم …

دیدم آن شب که همه‌جا تاریک بود. دیدم آن شب که هر کس به کارش مشغول بود. دیدم آن شب که سکوت همدم تنهایی جمع‌مان شده‌بود. دیدم آن شب که غیر از ما هم میزبانانی مشغول تدارک مقدمات میهمانی بودند. دیدم آن شب که دوستان! هم از بار مسؤولیت شانه خالی می‌کردند و تلاش را بیهوده می‌دانستند. و دیدم آن شب که ۶۷ نفر برای جمع تنهایمان آرزوی موفقیت‌کردند و کار را دست‌گرفتند. و دیدم که باز هم عده‌ای دیدنی‌ها را نمی‌بینند و نمی‌خواهند ببینند. و دیدیم که بسیاری از دیده‌ها باورکردنی‌نیست. چه ببینی و چه بشنوی. و می‌دانم که…

ادامه مطلب …

بالاخره هفته شهدا هم تموم شد … !

« گرگ اومده، گرگ! زود باشید درها را ببندید. جلوش وایسید. » داد زدم اما کسی نشنید. بلندتر گفتم اما کسی نشنید. شاید هم شنید. اما کسی جرأت داره بره جلوی گرگ وایسه؟ دستم را سپر حمله‌ی گرگ کردم. دستم را بلعید. حالا ثابت شده بود که گرگ هست. حالا باید مطمئن می‌شدند که گرگ پشت در خونه وایساده. ولی باز هم باورشون نشد که گرگ هست. خون را دیدند، باز هم باور نکردند. من هنوز داد می‌زدم. هنوز هم داد می‌زنم. هر جا که باشم. حتی این‌جا … حتی حالا که گرگ همه‌چیز را تکه و پاره کرده و…

ادامه مطلب …

بوی شهادت می آمد از آنجا …

بوی پیراهن یوسف هر بار صحبت جدیدی با من دارد. همیشه با شنیدن بوی پیراهن یوسف به یاد شهدا می‌افتم و امروز اولین شهید، شهید همت است که وارد ذهنم می‌شود. همت با همت بلندش به بلندای آسمان پرواز کرد و بدن خاکی را در زمین باقی گذاشت. چه بگویم از شهید که شهید چراغی است برفراز راه ما. هر شهید تکه‌ای از نور حقیقت است و هدف واقعی را به ما می‌بخشد. یادش به خیر… سال پیش که اولین بار در مراسم هفته‌ی شهدا بوی پیراهن یوسف را شنیدم، نمی‌دانستم که بوی پیراهن یوسف هنوز هم وجود دارد. ولی…

ادامه مطلب …

هر دم از عمر می رود نفسی …

یاد گذشته ای نه چندان دور به خیر . . . یاد شب های آخر هفته ی شهدا به خیر . . . یاد نمایشگاه شهدا به خیر . . . یاد . . . چی بگم که لحظه لحظه ی هفته ی شهدا خاطره اس. تنها هفته های عمرم که شب ها رو مثل روز می گذروندیم. بیدار بیدار . . . و همدم اون لحظه هامون هم فقط دست نوشته ها و وسایل و خاطره ی شهدا بود. خاطره هایی که هیچ کدوممون سنمون نمی رسید که توشون حضور داشته باشیم، اما همه مون آرزوی بودن تو اون…

ادامه مطلب …