هفت شهر عشق

هر دم از این باغ …

پنجشنبه و جمعه بچه هاي فارغ التحصيل مشغول جمع کردن کاردستي شون (نمايشگاه شهدا) بودن.

جالب بود که تو اين هفته شهدا مسوول محترمي حضور داشتن که بعد از آماده شدن نمايشگاه شهدا، از نمايشگاه بازديد هم نکردن. از بچه ها هم انتظار نداشتيم با اين اوصاف، با اشتياق وصف ناپذيري! تو کارها حاضر بشن. کار براي هفته شهدا آرزوي همه ي بچه هاي فارغ التحصيله. اما معقول نيست مدرسه چنين فرصت تربيتي رو به خاطر کم کاري نيروهاش از دست بده و فقط به اجرا شدن مراسم و نمايشگاه توي مدرسه با کمک نيروهاي فارغ التحصيل قانع باشه. اصل مسئله اي که توي هفته شهدا مي تونه اتفاق بيفته رشد بچه ها توي کارهاي اجرايي و برگزاري هفته شهداست.

اگه هر نهاد ديگه اي نيروهايي داشت که حاضر بودن بدون دستمزد، اين همه مدت، شبانه روزي و با جون و دل کار کنن، حتما سعي مي کرد قدرشون رو بدونه. بعد هم سعي مي کرد براي آينده هم از اين نيروها تربيت کنه! اما مدرسه ي ما …

شهيد عباس يزداني دوره هفت مفيد

بالاخره با تمام اين حرف ها، اکثر سفره ي هفته شهدا جمع شد و فقط قسمت مرکزي نمايشگاه براي استفاده در کارهاي مسافرت جهادي باقي موند. البته شماره همراه به مدرسه داده شده که وقتي کار اين غرفه هم تموم شد زنگ بزنن که فارغ التحصيلان براي جمع کردنش سريع خودشون رو برسونن.

شواهد و مستندات ارائه شده توسط گروه مسافرت جهادي که توي مدرسه نصب شده، نشون ميده که توي مسافرت جهادي هم پيشرفت هايي حاصل شده و بچه ها ديگه بدون فکر و استدلال با مسافرت جهادي برخورد نمي کنن و قبل از هر کاري در اين زمينه خوب فکر مي کنن. اميدوارم پيش بيني ها درست باشه و روزهاي آخر سال، سيل کمک هاي نقدي و غيرنقدي به سوي مدرسه سرازير بشه!

سال ها دل طلب جام جم از ما مي کرد

آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي کرد

به هر حال !

تکلیف

هنوز هم هستند يزيدياني که مقدسات شيعيان را پايمال مي کنند و اگر من و تو ساکت بمانيم نمي توانيم به کوفيان خرده بگيريم. هفته شهدا و هفته شهداها مي آيند و مي روند تا بدانيم شک کردن براي حضور يا ماندن در خانه، همان شکي است که کوفيان هم داشتند. همان شکي است که شهدا به آن اعتنا نکردند و قدم در راه شهادت گذاشتند.

و اکنون حضور ما حضوري است حسيني.

چه پر محتواست « کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا »

کلاس معرفت

در مشک تشنه جرعه ي آبي هنوز هست   - -   اما به خيمه ها برسد با کدام دست؟

  • بهترين هديه اي که مي تونستم از مادر شهيد حلاجيان بگيرم همان جمله بود. «علي آقا هم منتظرتون بود.»
  • عکس شهيد که جلوي در بود کل زاويه ديدم رو پر کرده بود.
  • امروز که رفتم خونه شهيد حلاجيان، علي آقا منتظرم بود. اشک شادي من بهترين پذيرايي بود براي اين مهماني کوتاه.
  • هفته ي شهدا بهترين هفته از هر سال خواهد بود.
  • حالا من منتظر علي آقا مي مونم. تو تمام مراسم ها و نمايشگاه شهدا. منتظر علي آقا و همه ي رفقاي با معرفتش که سالي يک بار توي کلاس معرفت شون شرکت مي کنم تا براي يک هفته هم شده يادم بياد بايد چي باشم.

در مشک تشنه جرعه ي آبي هنوز هست

اما به خيمه ها برسد با کدام دست؟

گر سنگ از این کلام بنالد عجب مدار …

شنبه 12 آذر 1384

پدرم، مادرم، سلام؛

خيال نكنيد اگر ديردير به يادتان مي‌افتيم يا گاه‌گاه سري به شما مي‌زنيم، به يادتان نيستيم و دوستتان نداريم.

بالا و پايين‌هاي روزگار، مدام بالا و پايينمان مي‌كند و تمام حواسمان را جمع كرده‌ايم كه در اين دست‌اندازها، خداي ناكرده، چپ نكنيم. موتور ضعيف جانمان، اين روزها جسم را هم به زحمت حركت مي‌دهد، از پرواز روح كه اصلاً صحبت نفرماييد.

شكايتي از عهد و روزگار نيست البته، كه مصيبت در جانمان است. چون «دوست» دشمن است، ‌شكايت كجا بريم؟

پدرم، مادرم؛

خيال نمي‌كنيم برادري رابطه‌اي از جنس هم‌خوني باشد و پدري و مادري لقبي براي والد و والده. چه خوني؟ كدام والد؟ كدام والده؟

مگر خون،‌ جاري حيات در اين عالم نيست؟

مگر مي‌توان براي حيات زميني جسم انسان در دارالفناء، پدر و مادري قايل شد و حيات ابدي او را در دارالقرار، بي‌مادر و پدر دانست؟

مگر نفرمود اميرمان (امير اميران عالم) كه «بسا برادرا كه نزاييده مادرت»؟

شما پسراني داريد كه حيات ظاهري‌شان در اين زمين سال‌هاست كه پايان يافته؛ (هر چند كه حيات باطني‌شان ادامه ‌دارد و از ما زنده‌ترند) اما امروز، همه‌ي پسران اين سرزمين، فرزندان شما هستند كه زندگي‌ ظاهري و باطني امروزشان را، ميراثِ گران‌قدرِ برادرانِ بزرگ‌ترِ خود مي‌دانند.

اگر گاهي فراموشمان مي‌شود، كاملاً طبيعي است: انسان را از نسيان گرفته‌اند.

مي‌دانيم كه شما مي‌دانيد و به دل نمي‌گيريد.

پدرم، مادرم؛

آن روزي كه پسر شما عقيده‌اش را با خطي سرخ امضا مي‌كرد،‌ من و دوستانم در اين دنيا نبوديم. (هر چند كه همين حالا هم خيلي در اين دنيا نيستيم) اما مدام اين فكر آزارمان مي‌دهد كه اگر بر فرض محال در اين دنيا بوديم، با اين حال و روزي كه امروز داريم، برايمان توفيري هم مي‌كرد يا نه؟

يعني واقعاً اگر آن روز من و دوستان در اين دنيا بوديم، امروز مادران و پدران داغدارمان از فرزندان شما اين چنين نامه‌اي را دريافت مي‌كردند؟

نمي‌دانم چقدر از پدر و مادرهاي ما حاضرند امروز جاي شما بودند و فرزند شما برايشان نامه مي‌نوشت. اصلاً خود شما حاضر هستيد؟

حاضر هستيد اين همه سال جدايي و دوري و تنهايي را با لحظه‌اي از خوشي‌هاي اين دنيا عوض كنيد؟ چه مي‌گويم؟! حاضريد يك لحظه از آن همه تنهايي و درد و دوري را با همه‌ي دنياي ما عوض كنيد؟

پدرم، مادرم؛

هر سال من و دوستانم (كم و بيش) دور هم جمع مي‌شديم و در مثل اين روزها ضيافتي بر پا مي‌كرديم كه برادرانمان به ميهماني مي‌آمدند. امسال اما…

امسال اما كمي دير مي‌شود. بايد مي‌بخشيد. به خيالمان رسيد كه اين تأخير دوماهه‌ي آذر تا بهمن ممكن است دلتنگتان كند. نه! درست نگفتم: به خيالمان مي‌رسد كه اين تأخير دوماهه‌ي آذر تا بهمن دلتنگمان مي كند. خيلي دل‌تنگمان مي‌كند. گفتيم برايتان بنويسيم تا كمي سبك بشويم.

آخر مي‌دانيد؟ ما اين هفته را خيلي دوست داريم.

نكند به خيالتان ما اين هفته را گرد هم مي‌آييم براي دل‌خوشي شما؟ براي تكريم شما؟ نه! اصلاً كريم چه نيازي به تكريم دارد؟

نكند به خيالتان اين هفته را براي تبيين فلسفه‌ي جنگ و بررسي رابطه‌ي جنگ و صلح و استكبار جهاني و … دوست داريم؟

نكند به خيالتان براي به‌به و چه‌چه اين و آن و تعريف و تمجيد آن و اين گرد هم مي‌آييم؟ كدام تعريف؟ كدام تمجيد؟

ما شايد -اگر خيلي تلاش كنيم- اين هفته را دور هم جمع مي‌شويم كه كمي دل خودمان خوش باشد كه هنوز راه همان است و مرد بسيار است. شايد سالي يك‌دفعه يادمان بيايد كه هر چند شايد جنگ خاتمه يافته باشد، اما مبارزه هرگز پايان نخواهد يافت و شايد بعد اين تكرار مكرر به يادمان بماند كه باب جهاد اصغر بسته شد، باب جهاد اكبر كه بسته نيست.

ذره‌اي اخلاص اگر در كار باشد البته…

پدرم، مادرم؛

ان‌شاءالله امسال هم، اوخر بهمن ماه، آيين اداي كوچك‌ترين دِين ما به برادرانمان –همچون سال‌هاي گذشته- در دبيرستان برپا خواهد بود. اين مختصر را فقط يك يادآوري كودكانه بدانيد. به زودي به دستبوستان خواهيم رسيد.

در آخر برايتان مي‌نويسيم كه دوستتان داريم و البته خودمان بهتر از هر كس ديگري مي‌دانيم كه در اين روزگار «دوستت دارم» رايج‌ترين دروغي است كه آدم‌ها به هم تحويل مي‌دهند.

مي‌دانيم كه سرافرازمان مي‌كنيد. ما شرمنده‌ي ابدي‌تان هستيم.

فرزندان كوچك شما در گروه شهدا

به نقل از ول شدگانادامه مطلب ...

گردی در افق

سه شنبه 17 آبان 1384

امروز توي دبيرستان مفيد يک با امير جلسه داشتيم. پارسال همين موقع ها بود که داشتيم کارهاي هفته شهدا رو انجام مي داديم؛ همون موقع ها هم حرف اين بود که هرچي داريم و بلديم، داريم رو مي کنيم. يکي از اهداف شخصي من هم اين بود که هفته شهدايي به بچه ها نشون بديم که بعدها از اعتراض فارغ التحصيلان به نمايشگاه سال 82 و امثالهم شاکي نشن!

امروز توي جلسه، تنها سند مکتوب شخصي که از زمان عضويتم توي گروه شهدا نگه داشتم باز کردم و به امير نشون دادم و در موردش بحث کرديم. وقتي داشتيم درباره هفته شهداي امسال صحبت مي کرديم، حس کردم هنوز هم خيلي چيزها براي گفتن داريم و هنوز تموم نشديم. هميشه و هرسال همين طوره؛ بوي هفته شهدا که مياد و غرقمون مي کنه، انگار يه نيرويي غير از توان خودمون مياد کمک مون. بگذريم. اين چيزا فقط بايد احساس بشه، گفتني نيست. از کساني که حتي يک روز هم کار هفته شهدا انجام دادن اگه بپرسي مي تونن از اين حس برات بگن.

خلاصه هر چقدر به هفته شهدا نزديک مي شيم، مستي مون بيشتر ميشه. مستي هفته شهدا را هم بايد تجربه کني تا بفهمي. گفتني نيست

يا علي

هسته های آلبالو

آقاي پدر سلام،
اميدوارم حال شما خوب باشد و از كارهاي بد من ناراحت نباشيد. (خودم مي‌دانم كه مامان منصوره هميشه چُغليم را مي‌كند) ديروز خانم معلممان گفت: عليرضا گريه نكن بابايت بر مي‌گردد. ولي آخر من كه براي شما گريه نمي‌كردم، همه‌اش تقصير اين سيدمحمد است. هسته ‌هاي آلبالو خشكه‌اش را فوت مي‌كند به من، دفتر مشقم را هم كثيف شد، از همه بدتر آلبالو خشكه‌ها بود كه لو رفتند، فردا قرار است خانوم ناظم بازرس بفرستد جهت تفحص، خدا كند بفرستندمان شوراي امنيت. به هر حال انشاالله بياييد.
پسرتان عليرضا
آقاي پدر سلام،
اگر خانم ناظم نفرين هم مي‌كرد آلبالوها را پيدا نمي‌كرد. ديروز همه‌اش را با سيد محمد خورديم. حتي هسته‌هايش را، شما نگران نباشيد. مامان منصوره هم خوب است، سلام مي‌رساند و مي‌گويد كي مرخصي مي‌گيرد بياييد، عمليات كه تمام شده حداقل نامه بدهيد 20 تومان هم در پاكت مي‌گذارم تا تمبر و پاكت بخريد، پول توجيبي‌هايم است كه جمع كرده‌ام، نگران نباشيد از كيف مامان بر نداشته‌ام.
پسرتان عليرضا
آقاي پدر سلام؛
اميدوارم حال شما خوب باشيد، ديروز خانم معلممان گفت: عليرضا گريه نكن، باز سيد محمد هسته‌اي شده؟ ولي من كاري به هسته‌هاي آلبالو خشكه نداشتم من براي شما گريه مي‌كردم، اگر شما مي‌آمديد خانم ناظم و خانم مدير از شما مي‌ترسيدند و مرا به خاطر الكي دعوا نمي‌كردند. اصلاً مگر سعيد كه پسر خانم ترابي كه ناظم است آلبالو خشكه نمي‌خورد، من ديدم كه آلبالو خشكه خورد آن هم چهار تا. تازه هسته‌هايش را هم انداخت توي جيبش تا هيچ كس نبيند. پس كي مي‌آييد؟
پسرتان عليرضا
آقاي پدر سلام؛
حال شما كه خوب است خدا را شكر، فردا امتحان املا داريم، مامان نمي‌تواند براي من املا بگويد چون از آن قدر كه با چشمهايش خياطي مي‌كند نمي‌تواند نوشته‌ها را درست بخواند. دلم مي‌خواست يك املا هم شما براي من بخوانيد. ماجراي آلبالوها و هسته‌هايش را هم فراموش كنيد. اين صدام نمي‌خواهد برود تا شما بياييد. باباي همه بچه‌ها آمده‌اند فقط شما نيامده‌ايد. پس كي مي‌آييد؟
پسرتان عليرضا
آقاي پدر سلام؛
اگر نمي‌خواهيد جواب نامه‌هايم را بدهيد، اقلش 20 تومان پولم را پس بدهيد.
پسرتان عليرضا
آقاي پدر سلام؛
خانم معلممان هم ديروز با من گريه مي‌كرد. او هميشه مي‌گويد نگران نباش بابايت مي‌آيد. خيلي كيف داشت تا حالا گريه‌اش را نديده بودم.
پسرتان عليرضا
آقاي پدر سلام؛
از امروز ديگر برايم مهم نيست كه جواب نامه‌هايم را ندهيد. 20 تومان را هم مال خودتان. از كيف مامان برداشتم فقط كاشكي يادتان باشد عليرضايي هست كه پسرتان است، مامان مي‌‌گويد ديگر بزرگ شده‌اي تو هم بايد بروي جنگ. ولي اگر من بيايم پيش شما مامان خيلي تنها مي‌شود.
پسرتان عليرضا
آقاي پدر سلام،
شما در جنگ تلويزيون نداريد؟ خانم معلم گفته نداريد، خيلي حيف است كه كارتون پلنگ صورتي را نمي‌بينيد، مقش‌هايم را هم نوشته‌ام و تلويزيون مي‌بينم نگران نباشيد.
آقاي پدر سلام؛
خانم معلم اين دفعه گريه نكرد، گفت گريه‌هايم الكي است بايد مقش‌هايم را مي‌نوشتم نه اينكه پلنگ صورتي ببينم. مامان هم تلويزيون را خاموش كرده، خوش به حالتان كه تلويزيون نداريد.
پسرتان عليرضا
آقاي پدر سلام؛
ديگر حتما بايد بياييد، تلويزيون نشان داد كه صدام را گرفته بودند تازه كلي ريش داشت اگر نياييد حتماً… اصلاً يادم نبود كه شما تلويزيون نداريد. به هر حال ديگر بايد بياييد.
پسرتان عليرضا
آقاي پدر سلام؛
لابد مامان دارد كور مي‌شود املا كه برايم مي‌خواند همين طور غلط غلوط مي‌خواند، وسطش هم گريه مي‌كرد. لابد براي چشمهايش، اين درس شهيد هم چقدر سخت است، كاش خودت برايم مي‌خواندي
آقاي پدر سلام؛
خيلي بدي، چراديشب كه آمده بودي توي خواب مامان منصوره توي خواب من نيامدي؟ مگر من پسرت نبودم؟ مامان منصوره مي‌گفت: گفته اي هر وقت او بيايد تو هم مي‌آيي جنگ اصلي هنوز نيامده
بابا سلام؛
خانم معلم امروز هم گريه كرد. همه‌ي بچه‌ها هم گريه‌شان آمد، خانم معلم گفت: مطمئن باشيد او مي‌آيد كاش او بيايد.
پسرتان عليرضا
به نقل از دل‌شدگان

این فصل ها …

این فصل را با من بخوان باقی فسانه است
این فصل را با من بخوان باقی فسانه است
این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است
هفته شهدا تنها هفته‌ی مدرسه است که درس‌هایش باور کردنی نیست یا لااقل باور کردن مطالبش سخت است. اما وقتی می‌بینم این ماجراها خیلی از من دور نیست سعی می‌کنم باورشان کنم. نمی‌شود مین‌های خنثی نشده‌ی مناطق جنگی را باور نکرد یا جنازه‌هایی را که سنگینی تانکی را تحمل کرده یا …
اگر اجازه بدهید مطالب هفته شهدا را سلمان بنویسد. مرا چه به نوشتن از …
همین

شور …

نوشتن از هفته شهدا خیلی سخته، طولش یک هفته است اما به اندازه ی یک سال فکر آدم رو مشغول می کنه. صحبت ها، اتفاقات، سختی ها، شیرینی‌ها و اشک ها … همه شون خاطرات هفته شهدا رو تشکیل میدن. یادش به خیر چهارشنبه ی هفته شهدای امسال یکی از سخت ترین و قشنگ ترین روزهای مراسم بود.
سخنران چهارشنبه آقای داوودآبادی بود. همه اش نگران بودم مشکلی تو اجرای مراسم پیش نیاد.
قرار بود برم روایت فتح و از اونجا برم دنبال آقای داوودآبادی. روایت فتح رفتیم اما کارمون اینقدر طول کشید که مجبور شدم تنها برم دنبال سخنران و دوستم بمونه بقیه کارها رو ردیف کنه.
من سریع رفتم ساختمون فکه و از اونجا هم رفتیم مدرسه. تو مدرسه که رسیدیم. برای اینکه سخنران با فضای مراسم آشنا بشه رفتیم نمایشگاه. وسط های نمایشگاه بودیم که آقای داوودآبادی شروع به صحبت کرد و شروع کرد به تعریف از نمایشگاه. یکی از نکاتی که اشاره کرد این بود که بنیاد شهید و این جور جاها اگر از استعداد بچه های مدرسه استفاده کنن …
این مطلب رو آقای کاظمی (نویسنده ی کتاب بمو) هم گفتن که تو حوزه هنری کلی از این نمایشگاه ها و شب شعر و خاطره برگزار می شه، اما هیچ کدوم زنده بودن هفته شهدا و نمایشگاه و مراسم های مفید رو نداره. ایشون هم معتقد بودن این سازمان ها باید بیشتر از جوون هایی مثل بچه های مفید استفاده کنن تا بتونن کلیشه ها رو بشکنن.
همین صحبت ها بود که منو به فکر فرو برد که مگه کار بچه های مفید تو هفته شهدا چه خصوصیاتی داره که این شادابی رو به مراسم ها و نمایشگاه میده؟ شما نظری ندارید؟

فصل ها برای نسلی دیگر

چه کسی می داند جنگ چیست؟ چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟ چه کسی می داند هر سوت خمپاره فردا به قطره ی اشکی بدل خواهد شد و این اشک جگرهایی را خواهد سوزاند؟
کیست که بداند جنگ یعنی سوختن، ویران شدن؛ آرامش مادری که فرزندش را همین الآن با لالایی گرمش در آغوش خود خوابانیده؛ نوری، صدایی، ریزش سقف خانه، و سرد شدن تن گرم کودک در قامت خمیده ی مادر؟
کیست که بداند جنگ یعنی ستم، یعنی آتش، یعنی خونین شدن جامه ای و سیاه شدن جامه ای دیگر، یعنی گریز به هرجا، هرجا که این جا نباشد؛ یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم کجاست؟ دخترم چه شد؟
به کدام گوشه ی تهران نشسته ای؟

حرمان حور

 

گفتن از نادیده ها سخت است و نیاز به حوصله و فکر فراوان دارد. مخصوصا اگر گفتن از جنگ باشد. اما گفتنی ها را باید گفت. به نظر شما دوره ی راهنمایی وقت مناسبی برای شنیدن این گفتنی‌ها است؟ این گفتنی ها را چطور باید به دانش آموزان راهنمایی منتقل کرد؟

اعلام برنامه !

سلام. تصویری که ملاحظه می‌کنید، مربوط به یکی از مهمترین جلسات نمایشگاه امسال است. این را نشانتان می‌دهم که مطلع باشید تا چند وقت قرار است خاطرات هفته ی شهدای ۸۳ را اینجا ببینید.
جلسه نمایشگاه شهدا
از بم که برگشتم شروع می کنم. اگر خدا خواست …

پیمایش به بالا