کجا داری میری ؟

hadafsazi

تعارف که با هم نداریم؛ بدترین چیزی که امسال آزارم داد، تنبلی رفقا بود. تنبلی و بی مسؤولیتی که ریشه اش همان تنبلی بود.

فکر می کنی حالا چند بار تونستی اجازه ی رسمی بگیری که کلاس نری و بری خونه یا بری بوفه وقت بگذرونی، چی گیرت اومد؟

یا با کلی التماس و گاهی دوز و کلک، چند ساعتی بیشتر از بقیه لگد زدی به توپ، تو زندگی چند تا گل جلو افتادی؟

قبول کن که تنبلی کردی و از اشتباهات احتمالی مسؤولان نهایت استفاده رو بردی.  اسیر فرهنگ غلط تنبلی شدی داداش. فرهنگی که توش اولین راه حل پاک کردن صورت مسئله ست و تنها راه دیگه ش هم حقارت التماس را پذیرفتن. فرهنگی که هیچ وقت پیشرفت و آینده نگری توش جایی نداره. فرهنگی که توش هیچ چیز ارزش دفاع و بحث کردن نداره، همه چیز به فرد ختم میشه و راحتی همین لحظه ش. فرهنگی که آینده رو باید زحمت های دیگران بسازه و اگر دیگران کم کاری کنن، باید حق شون رو کف دست شون گذاشت. فرهنگی که کم کم داره توی ذهنت می شینه و مثل خرس خوابیدی و صدای تیشه ای که به ریشه ت می زنه نمی شنوی. بیدار شو قبل از اینکه توی گور پرتابت کنن.

تا کی گریزی از اجل؟!

ما و کدخدا و فرفره و …

ما فرفره نداشتیم. بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ. گفت: «دیدید می‌شود، می‌توانید!»

از ترس بچه‌های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما می‌پیچید.

 خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد. گفت: «بیخود کرده‌اند. بچه رعیت را چه به فرفره بازی.» و گیوه‌اش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی.

 (بعداً شنیدیم که همان روز، کدخدا دم گوش میرآب گفته: «این اول کارشان است. فردا همین فرفره می‌شود روروک و پس فردا چرخ چاه.» بیشتر موتورپمپ‌های آب ده، مال کدخدا بود.)

 عمو محمد که صدایمان کرد، فهمیدیم کار از کار گذشته. فرفره را برداشت و گذاشت داخل گنجه. درش را قفل کرد و کلیدش را داد دست بچه‌های کدخدا. که خیالشان راحت باشد از نبودن فرفره.

 رفتیم پیش بابابزرگ با لب و لوچه آویزان. فهمید گرفتگی حالمان را. عموها را صدا زد. به عمو محمد گفت: «خودت کلید را دست کدخدا دادی و خودت پس می‌گیری.» عمو محمد مرد این حرفها نبود. همه‌مان می‌دانستیم. بابابزرگ گفت: «بروید و قفل گنجه را بشکنید.» عمو محمود گفت: «کی برایتان فرفره خرید؟ کدخدا؟!» گفتیم: «نه عمو جان! خودتان که می‌دانید، خودمان ساختیم!» گفت: «دیگر بلد نیستید بسازید؟» گفتیم: «چرا!» گفت: «بهترش را بسازید.» و رفت در خانه کدخدا به داد و بیداد. صدای بگومگویشان ده را برداشت. این وسط ما، قفل گنجه را شکستیم و بهترش را ساختیم.

 بچه‌های کدخدا فهمیدند. کدخدا گر گرفت. داد زد: «یا فرفره یا حق آب!» و به میرآب گفت که آب را روی زمینهای همه‌مان ببندد. کار سخت شد. عموها از هزار راه ندیده و نشنیده، آب می‌آوردند سر زمین. که کشتمان از بی‌آبی نسوزد. مسعود را گرفتند و کتک زدند. زورمان آمد. مجید به تلافی‌اش، روروک ساخت. کدخدا گفت که گندم و تخم‌مرغ هم ازمان نخرند. مجید و مصطفی را هم گرفتند و زدند. صدای عمو محمود، هنوز بلند بود اما گوشه و کنایه‌ها شروع شد. عمو حسن جمعمان کرد و گفت: «این جور نمی‌شود. هم فرفره شما باید بچرخد و هم زندگی ما.» از بابابزرگ رخصت گرفت و قرار شد برود و با خود کدخدا حرف بزند. وقتی که برگشت، خوشحال بود. گفت: «قرار شده روروک را خراب کنیم اما فرفره دستمان باشد. آنها هم تخم‌مرغمان را بخرند و هم کمی آب بدهند.» بابابزرگ گفت: «کدخدا سر حرفش نمی‌ماند.» عمو حسن گفت: «قول داده که بماند. ما فرزندان شماییم. حواسمان هست!»

 بچه‌های کدخدا آمدند و روروک را، جلوی چشمهای خیس ما، خراب کردند. عموحسن آمد و فرفره را گذاشت پیش دستمان و رفت که با کدخدا قرار و مدار بگذارد. دل و دماغی نداشتیم برای چرخاندن فرفره. مهدی گفت: «وقت زانو بغل کردن نیست. باید چرخ چاه بسازیم. کدخدا از امروز ما می‌ترسید نه دیروز فرفره و روروک ساختن‌مان.» بابابزرگ لبخند زد.

 عمو حسن هر روز با کدخدا کلنجار می‌رفت. یک روز خوشحال بود و یک روز از نامردی کدخدا می‌گفت. ما می‌شنیدیم و بهش «خدا قوت» می‌گفتیم. بچه‌ها داشتند بالای پشت بام یواشکی چرخ چاه می‌ساختند.

محمد سرشار

برکت مذاکره

قطعات گمشده

نزدیک شدن به دهه ی مبارک فجر، صحبت از انقلاب را در مدرسه پر رنگ می کند. اما مشکلی که با آن دست و پنجه نرم می کنیم این است که بچه ها از نظر تاریخی فاصله ای با روزهای انقلاب گرفته اند و مثل نسل قبل حتی از جوانانی که انقلاب را مستقیم دیده اند هم کسب اطلاعات نمی کنند.

پازل

اما این مشکل خیلی جدی نیست، مشکل جدی تر این است که انقلاب ما انقلاب اسلامی است و نه یک انقلاب معمولی و ساده. انقلاب اسلامی پشتوانه ی مکتبی قوی برای وقوع داشته است و رهبری آن توسط رهبران مذهبی صورت گرفته است. اما در بین نسل حاضر، اسلام غریب است و بسیاری از منابع و پایه هایی که برای درک انقلاب لازم است، در ذهن بچه ها وجود ندارد که بخواهیم انقلاب را بر اساس آن ها تجزیه و تحلیل کنیم.

به نظر من یک دوره مباحث کلامی و دوره ی آشنایی با مبانی اسلام از نظر شهید مطهری پیش نیاز صحبت از انقلاب است که جایش در آموزش و پرورش ما اصلا وجود ندارد که بخواهد خالی باشد!

همین مسئله و آماده نبودن پیش نیازهای تربیت، در مورد مباحث اخلاق، رسانه، احترام و تعامل با خانواده و … نیز مشکلاتی را ایجاد کرده که نتیجه اش شده دوری فرزندان از خانواده و مدرسه. دوری و فاصله ای که روز به روز بیشتر می شود و این خلأ خطرناک با فرهنگ سهل الوصول غرب و وهابیت در حال پر شدن است. در واقع فرزندان را ما تربیت نمی کنیم، بلکه در خانواده ای مجازی تربیت می شوند که حتی زبانش هم با ما مشترک نیست. در مواردی هم که می توانیم با بچه ها تعامل داشته باشیم، کم کاری در تولید محتوا و ارائه مطلب، باعث می شود در نظر بچه ها، ما نسلی باشیم که حرفی برای گفتن نداریم.

مطمئنم اگر بتوانیم پیش نیازهای تربیت را احیا کنیم، نسل حاضر، نسلی به مراتب بهتر از نسل ما خواهد بود. نسلی که از ابزارها بهتر از ما استفاده خواهد کرد. البته واضح است که احیای این پیش نیازها، نیازمند ایجاد و حفظ ارتباط است، نه سرزنش و تحقیر. باید در زمین بازی مورد علاقه ی دانش آموزان وارد شویم و ذائقه ی بیمار عصر اطلاعات را با داروی ایمان آشنا کنیم. باید زبان تربیت مان را تبدیل به گزاره های قابل ارائه در بستر اینترنت و رسانه کنیم و از ابزارهای در دسترس فرزندان مان برای صحبت با آنان استفاده کنیم؛  و صد البته باید قبل از ورود به رسانه، خودمان عطر ایمان را استشمام کرده باشیم که این سخت ترین گردنه ی این راه است …

مدرسه ی بابام

مدرسه ی ما فضایی عمومی است که تمام دانش آموزانش برای حضور و تحصیل در آن، شهریه پرداخت می کنند. اما با پرداخت شهریه، کسی مالک مدرسه یا حتی وسایلش نمی شود، حتی مستأجر مدرسه هم نمی شود که بخواهد خود را در استفاده آزاد بداند. هر کس به اندازه ی خودش و طبق نظم و مقررات مدرسه می تواند به مدت محدود و امکانات مشخص شده را در اختیار داشته باشد. خودمانی تر بگویم، مدرسه حق الناسی است که خیلی ها در ایجاد آن شریک هستند. خیلی ها در گذشته و حال و آینده آن را ایجاد کرده اند و هزینه هایش را پرداخته اند و قرار است از امکاناتش استفاده کنند. در استفاده از این سرمایه، همه سهیم هستند و باید بین همه ی دانش آموزان تقسیم شود. لازمه ی تقسیم عادلانه هم نظم و قانون است. یعنی فقط وقتی مجازیم از وسایل و امکانات استفاده کنیم که مسؤولان مدرسه اجازه داده باشند و نوبت استفاده ی ما باشد.

گاهی فراموش می کنیم گچی که برای کلاس تهیه شده، برای مصارف آموزشی همه است نه خوش گذرانی من.
گاهی فراموش می کنیم رایانه ای که در مرکز رایانه گذاشته اند برای افزایش مهارت و کسب علم است نه برای تأمین تمام نیازهای روزمره و تفریحی من در هر ساعتی که اراده کنم.
گاهی فراموش می کنیم توپ و زمین نوبت بازی فقط تا پایان ساعت مشخص شده در اختیار ماست و قبل و بعد از آن ساعت اجازه نداریم از امکاناتی که مال ما نیست استفاده کنیم، حتی اگر به اندازه ی یک شوت یا یک سرویس  باشد.
گاهی فراموش می کنیم نیمکت سالم و تمیزی که در اختیار داریم باید همین طور تمیز و سالم تحویلش دهیم و با پولی که داده ایم فقط اجازه داده اند از آن استفاده کنیم نه اینکه مصرفش کنیم تا تمام بشود.
گاهی … گاهی …
گاهی خیلی چیزها را فراموش می کنیم که حلال مان حرام می شود و عین خیال مان هم نیست.

باید تمرین کنیم هیچ وقت یادمان نرود که مدرسه جزو اموال خانوادگی ما نیست؛
یا توهم نیاید سراغ مان که چون فلان قدر پول داده ایم، همیشه برای هر کاری مجازیم؛
یا یادمان نرود استفاده اختصاصی از این سرمایه ی مشترک، مدیون مان می کند به خیلی ها که شاید حتی نشناسیم شان که بتوانیم حلالیت بطلبیم.

مال حرام را از همین جاها باید جلویش را بگیری. وگرنه این نم و جریان اندک، روزی رودی می شود که خانمان و همه چیزت را می شوید و می برد.

سهل انگاران کوچک

یکی از مشکلاتی که بچه های دوره مان دارند این است که برای حل مسائل و مشکلات شان تنبل و سهل انگارند؛ می دانند هفته ی بعد تکلیف طاقت فرسایی دارند اما تا روز آخر سراغش نمی روند، می دانند برای اکسس به اندازه کافی تمرین نکرده اند و در حل پروژه اش به مشکل خواهند خورد، اما تلاشی برای یاد گرفتن قسمت هایی که جا مانده اند نمی کنند، می دانند نمرات شان پایین است اما ساعت مطالعه شان را بهینه نمی کنند، می دانند در عربی نقاط مبهمی دارند که اگر رفع نکنند بقیه مباحث را نمی فهمند اما نمی روند از معلم بخواهند دوباره بعضی موارد را دوره کند.

در عوض تمام انرژی شان را می گذارند برای گرفتن مهلت بیشتر برای انجام تکالیف، گرفتن پروژه های مثبتی برای جبران نمره عددی شان در کارنامه، بردن متن عربی تکلیف عربی به دارالترجمه، سفارش پروژه رایانه به دوست و آشنا برای ارائه در کلاس رایانه …

این ها همه مسائلی است که تا نفهمند و بزرگ نشوند قابل حل نیست، باید جو استفاده از زمان و امکانات، کم کم جا بیفتد. باید بچه ها یاد بگیرند با معلم تعامل داشته باشند و برای یادگیری مسائلی که چند روز بعد از این که موعد ارائه فرا رسد، می شود آینه دق، همین امروز فکری کنند.

هیچ وقت از معلمی فقط به یاد گرفتن دانش آموزان فکر نکردم. همیشه برایم مهم بود که بچه ها یاد بگیرند مثلا از درسی که می دهم کجا باید استفاده کنند و کجا بهتر است استفاده نکنند؛ یا راه و چاه زندگی را در زمینه ی درسی که با هم داریم بگویم. از همان روز اولی که با بچه های دوره 29 وقتی اول راهنمایی بودند کلاس داشتم. چون معتقدم معلم باید سعی کند دانش آموزان ش بزرگ شوند، خیلی بزرگ تر از خودش …

دهم

– معلم راهنما باید مثل برادر و رفیق باشد، نه پدر نگران و دلسوز. وقتی حس پدر نگران را داشته باشد، گاهی ناخواسته کاری می کند که مسیرش دور می شود.

– مدتی است روی ارتباط مؤثر تحقیق و کار می کنم. با این حال در عمل مرتب خطا دارم.
چند روز قبل سه نفر از بچه ها را در خیابان دیدم که بعد از امتحان رفته بودند نیمرو و سوسیس تخم مرغ خورده بودند. با اینکه از کارشان خیلی خوشم آمد، نمی دانم چرا حرف امتحان روز بعدشان را پیش کشیدم؛ خی من هم نمی گفتم خودشان بعد از تفریح مختصرشان می رفتند سر درس شان. گفتن نمی خواست که! دلسوزی بیجای من باعث شد کمی از هدف دور شوم. اشتباه کردم.

ادب، آداب دارد

وقتی می روی خرید یا رستوران، چیزی می خری و در ازای خریدی که می کنی پولش را هم حساب می کنی؛ اگر آخرش که می خواهی بروی، یک « دست شما درد نکنه » یا « خیلی ممنون » خرج کنی، تومنی دو زار می آید روی شخصیت تو. مگر کسی گفته هر جا پول می دهی، نباید مؤدب بودنت را خرج کنی؟

ادب از آن دارایی هایی است که خرج کردنش کلی سود دارد برایت. نگران تمام شدنش نباش، با خرج کردن زمینه ی بیشتر شدنش هم فراهم می شود.

البته باید یادت باشد که ادب آداب دارد …

پیش نیاز بصیرت

رسم روزگار این است که هر چه ارزش دارد و مشهور می شود، خیلی ها سعی می کنند آن را مال خود کنند. گاهی آن را می دزدند یا از روی حسادت یا کینه تغییرش می دهند که به درد کسی نخورد.

در سبک زندگی اسلامی هم کلید واژه هایی هست که برای وارد شدن به وادی سیاست اسلامی بسیار با ارزش است. برای همین هر از گاهی بعضی سعی می کندد این مفاهیم را مال خود کنند و از روی حسادت و کینه، با زور تبلیغات و رسانه تغییرش دهند تا به مرور زمان ارزشی خارج از حیطه ی قدرت شان نماند که کسی بخواهد با آن ارزش مقابلشان قد علم کنند. برای همین بر هر کسی که می خواهد بر مبانی  اسلام سیاسی ناب محمدی بماند لازم است قبل از هر کاری، ارزش هایش را بشناسد و مقابل دزدها و مکاران مبانی بایستد. اما متأسفانه خیلی از نوجوانان امروز ما با این مبانی آشنایی ندارند و در مقابل هجوم اطلاعات و رسانه بسیار آسیب پذیرند.

به مناسبت سالگرد اعلام برائت مردم از فتنه ی 88 سعی می کنم بعضی از کلید واژه هایی که باید مفهوم واقعی آن ها را به دوستان کوچک تر بیاموزیم تا توانایی تشخیص حق از باطل و درک زمینه های حماسه نهم دی ماه را داشته باشند، در این مطلب جمع آوری می کنم.

خواهشمندم با نظرات و پیشنهاد های خود در تکمیل این عناوین سهیم شوید.

اصول دین

طاغوت

انقلاب اسلامی

سازمان مجاهدین خلق (منافقین)

عزل بنی صدر

اسلام ناب محمدی

اسلام سیاسی

دشمن شناسی

ولایت فقیه

روزشمار فتنه

اتفاقات سال 1360

سبک زندگی اسلامی – ایرانی

یاد بم

خیلی سخت بود برایم. هنوز هم سخت است. هر وقت حرف زلزله ی بم می شود؛ همه ی تصاویرش دوباره جلوی چشمم رژه میرود. یاد تک تک خاطرات تلخ و شیرینم می افتم …

یاد جمعه ای که خبر را شنیدیم و با حامد تصمیم گرفتیم قبل از هر کار، سری به خیابان وصال و انتقال خون بزنیم و ساعت ها در صف طولانی انتقال خون می مانیم و چون تازه از جهادی برگشته بودیم و سفرمان در شرق ایران بود، خون مان را قبول نکردند؛

یاد پسر خردسالی که تمام انگشت هایش پر از انگشتر بود و می گفت انگشترها را از انگشت رفتگان خانواده اش درآورده و به انگشت کرده؛

یاد روزهایی که با تریلی نمایش کانون پرورش فکری، روستا به روستا می چرخیدیم و خیلی ها بودند که با نمایش های شاد کانون هم به سختی می خندیدند؛

یاد چادر مهد کودک که برای کودکان مبهوت بم، با نخ و رنگ روی کاغذ یا با آفتابه روی خاک نقاشی می کردیم؛

یاد امتحان دادن های کف حیاط بچه مدرسه ای ها؛

یاد شب جمعه ی آخر سال بهشت زهرای بم که یک شهر را پذیرا بود؛

یاد ساختمان ترک خورده ی کمیته امداد که بارها قبل از زلزله میزبان مان بود و کلی خاطره داشتیم با دیوارهایش؛

یاد اردوگاه وحدت که پس از زلزله با سرعتی باور نکردنی آوارگان را در خود جا داده بود و روزها مهمان یکی از چادرهایش بودیم؛

یاد جاده ای که ترافیکش سنگین بود از عبور مداوم کامیون هایی که حجم یک شهر را  بار می زدند می بردند توی بیابان های مسیر بَرَوات خالی می کردند. تا چشم کار می کرد نخاله بود که روی هم جمع شده بود؛

یاد بیابان شهرک صنعتی و طوفان شن؛

یاد سایت زندان؛

یاد فرودگاه تعطیل بم و دو آنتونوفی که تا لحظه ی فرود کسی از حضورشان خبر نداشت؛

یاد مسؤولیت یک ساعته ام در گیت سپاه فرودگاه بم؛

یاد آقای ضرابی معاون کانون که با اعضای خانواده، مقیم بم شده بود و تریلی تریلی ثواب جمع می کرد؛

یاد تنها جهادی که همه چیزش پیش بینی نشده بود جز پلاک مشخصاتی که به گردن داشتیم و شکر خدا که به درد شناسایی مان نخورد؛

یاد روزهایی که از بم برگشته بودیم اما تا مدت ها هنوز پلاک به گردن داشتم که یادم نرود برای این شهر آلوده ساخته نشده ام؛

. . .

کاش باز هم هر روز می شد با علی و علی و مهدی در تماس باشم، حتی اگر تماس مان زیر پنج ثانیه باشد و سه کلمه : … -موقعیت … -وحدت … -تمام

پیمایش به بالا