مدرسه ي ما

آنلاین یعنی همین !

«  اين يک

کامنت
است. کامنتي که براي

علي آقا مربي
گذاشتم  »

الان دارم دعوا مي کنم
تو مدرسه. همين الان!
يه لحظه يکي رفت بيرون. من هم کوچولو جلوم روشنه و يه لوله ي اينترنت پر سرعت هم
بهش وصله. فرصت شد …
نه فحش نمي دم. اما اعصابم خرده. شاکيم. چرا هيچ کس نمي فهمه اين خراب شده فرق داره
با جاهاي ديگه؟
نيروهاي کارکشته اي که اومدن، اصلا نمي دونن هدف اين مجموعه چيه. (شايد هم ما بي خبريم!) اما هر يکشنبه که توي
شورا رييس مجتمع يه چيزي رو تعريف مي کنه براشون، تا نصف روز وضع خوبه. بعد … روز
از نو …
چقدر ظاهر ؟! اصل معروفيت اينجا به اين بوده که روي باطن آدم ها کار مي کرده.
چسبيدن به ظاهر که کار هر کس هست. براي همين هم همه دارن از ما جلو مي زنن. قبول
نداري؟

تو چرا کمکم نمي کني؟

عسل کیلو چند ؟!


1.
پروفسور هم كه باشي، اگر كاربردي فكر نكني؛ روي زنبور بي عسل را
سفيد خواهي كرد.

2. يكي از فرق هاي معلم مدرسه با استاد
دانشگاه اين است كه معلم بايد كاربردي و قدم به قدم فكر كند. استاد مقصد را مي گويد
و دانشجو راه را پيدا مي كند. معلم اما . . .

3. محرمانه:
اين سال ها، هر وقت تصميمات شورا دور از اجرا بوده و فقط به هدف نگاه كرده، حداقل
اين بوده كه طرح زمين خورده !!! منتظر زمين خوردن بعدي خواهم ماند. شوراي ديروز از
آن شوراهاي خسته كننده بود. بلا به دور !

4. گاهي فكر مي كنم، چرا بايد به قصد نجات، به
سمت اين تنگ در حال سقوط هجوم ببريم؟ بگذار تا بيافتد و . . .

پراکنده های شب قدر

  • نفرت، واژه ي خوبي
    نيست؛ نفرت داشتن هم فعل خوبي نيست. اما به وضوح، متنفرم از انسان هايي كه دوست
    دارند همه چيز و همه كس را بخرند.
    در شغل ما نفرت جايگاهي ندارد. از همين بي جايگاهي مي توان حدس زد كه وجود چنين
    تفكرات نفرت برانگيزي در مدرسه، چقدر غير قابل تحمل است.
     

  • دوبار در هفته لذت
    مي برم از معلم بودن. لذت مي برم وقتي از محيطي كه دانش آموزانش طاقت ندارند با
    نان و پنير افطار كنند و بدون نوشابه سحري بخورند، قدم به محيطي مي گذارم كه
    دانش آموزانش نه ريا و فريب را مي شناسند، نه تقوا و ايمان را . . .
     

  • امروز يكي از بچه
    هاي با مرام دوره 30 تماس گرفت تا براي افطار دوره شان دعوتم كند. خوشبختانه
    افطارشان همزمان است با افتتاحيه مسابقات قرآن دبيرستان 3. اگر اين تلاقي نبود،
    مي ماندم چطور دعوتش را رد كنم.
    هر قدر هم وجدان كاري را كنار بگذارم، نمي توانم به بچه ها بگويم به جايي رسيده
    ام كه مي خواهم به هر بهانه اي رنگ آبي جديد و براق ولي بي روح را از ذهنم محو
    كنم تا بتوانم رنگ سبز قديمي اما پر محتوا را به ياد آورم و به ياد داشته باشم.
    ديوارهاي سبز دبيرستان 3، خاطرات زيادي را به يادم مي آورد. شايد همين رنگش مرا
    به دام انداخت.
     

  • يك ماه است كسي مرا
    آنجا نديده است. يك ماه است از رنگ آبي و بنفش دور مانده ام . . .

خطا (Error)

از
موقعيت خاصي كه داشتم سوءاستفاده كردم. شايد بهتر بود اجازه مي دادم همه چيز روال
عادي خودش رو طي كنه. شايد بدون مداخله هم اتفاق خوبي كه منتظرم بيفته، مي افتاد.

بيست و هشتم شهريور، تلويزيون فيلم

« باشگاه امپراطوري »
رو پخش كرد. معلم توي فيلم هم، از موقعيتش براي موفقيت
يكي از بچه ها استفاده كرد. اما سال ها بعد، ديد كه با اين كار مسير زندگي كسي
تغيير نكرد. اميدوارم سي سال طول نكشه تا نتيجه كارم رو ببينم.

معلمي سخت تر از اين حرفاس . . .

تابستان 85

چند روزه که کارهاي زيادي رو بايد
هم زمان انجام بدم.

اتفاقات خاصي هم افتاده که مجبورم
مي کنه توي نحوه ي فعاليت هاي مدرسه اي تغييراتي بدم. براي همين نمي رسم مطالب اين
صفحه رو هفته اي يک بار برسونم. باور کنيد مشغله زياده. اين نمونه هاش:

1- هفت صبح روز سه شنبه مراسم
کوچولويي در

مدرسه
اجرا شد. چون دستور اجراي مراسم دير رسيد – يعني دقيقا 16 ساعت قبل از
مراسم – نتونستم کارها رو کاملا دانش آموزي پيش ببرم و طراحي با خودم بود و اجرا با
دانش آموزان. بگذريم که برخلاف ميلم در اجرا کمکشون کردم. اين اولين مراسمي بود که
در مدرسه مديريت کردم. خيلي بد نشد. با اينکه خودم کلي اشکال بهش مي گيرم اما ظاهرا
سيستم بسيار راضي بود.

2- مسافرت مشهد

دبيرستان 3
نزديکه. چون تا ديروز قرار بود توي مسافرت باشم يه مسووليت هايي
قبول کردم که تا يکشنبه نمي تونم به کسي تحويل بدم. همين که تصميم به نرفتن
بگيرم، خودش پروسه اي بود که يه هفته ذهنم رو درگير کرده بود. دليل عدم حضور در
مسافرت مشهد چهار اتفاق بود که يکيش سيستم توجيه مدعوين مراسم ( بند يک ) بود. يکيش
يه کامنت با نمک. دوتاش هم اينجا نمي تونم بگم. ( البته به اهلش – اگه طالب باشن –
مي گم! )

3- چند وقتيه دارم به برنامه ها و
محتواي کاري خودم توي مسافرت جهادي هوشمند فکر مي کنم. هنوز وقت نشده با

علي
صحبت کنم. تازه بعد از صحبت کلي بايد وقت بذارم و برنامه ريزي کنم. دوست
دارم در اين مورد با حاج آقاي هوشمند هم يه مشورتي داشته باشم. همه ي مواد اين بند
بايد قبل از چهارشنبه اجرا بشه!

. . .

ميتونيد ببينيد که

سلمان
از من خيلي بي کار تر بوده و تو مدتي که نبودم کلي اينجا رو به روز کرده!

کي ميگه معلم ها توي تابستون
استراحت مي کنن؟؟؟

و اما تصمیم

شمعي در تاريکي - اثر شهيد چمرانتفاوت
سايه و تاريکي در اين است که در سايه مي توان کمي از حقيقت را
ديد. اما در تاريکي و ظلمت، حقيقت مخفي است.


شمعي کوچک
مي تواند ظلمت را به سايه تبديل کند. پس قدر شمع
را بايد دانست؛ حتي اگر کوچک باشد.

 

در
سايه
مي توان تصميم هاي واقعي تري گرفت و تصميم خود را گرفتم . .
.

يک شمع
هرقدر هم کوچک باشد؛ شايد نتواند اطراف را نوراني کند، اما تفاوت
نور و ظلمت را نمايان مي کند.

 

حاشیه های هجرت

تابستون عجيبيه. خيلي
داره خوش مي گذره. هر روز که مي رم مدرسه ياد روزهاي خوش سه – چهار سال پيش ميفتم.
ياد معرفتي که توي دانش آموزاي اون سال ها بيشتر ديدم. اگه همکاران مدرسه ي راهنمايي
نمي خوندن بيشتر توضيح مي دادم!

توي مدرسه ي جديد
موقعيت عجيب و غريبي دارم. موندم وسط دو تا طيف جدا از هم. البته بين دو طيف که
نميشه گفت؛ ظاهرا بدون اينکه بدونم و بخوام، عضو هر دو طيف هستم. هر طرف من رو از
خودشون مي دونن و انتظار دارن توي شرايط خاصي که پيش مياد خلاف نظر طرف مقابل راي
بدم. من هم سعي مي کنم جوري عمل کنم که نه سيخ بسوزه نه کباب. اگه همکاراي دبيرستان
نمي خوندن بيشتر توضيح مي دادم!

تازه اومدم اين مدرسه،
اما خيلي از اخبار پس و پيش پرده رو مي دونم. يکي از دلايلش هم پاراگراف بالاس البته.
وقتي بين کارهاي پرورشي صحبت هاي متفرقه پيش مياد و دانش آموزان سوالات عجيب و غريب
مي پرسن، مي مونم چي بگم. مي ترسم اطلاعاتي بدم که از محرمانه بودنش بي خبرم. اگه
بچه هاي مدرسه نمي خوندن بيشتر توضيح مي دادم!

خلاصه روزهاي جالبيه.
با توجه به اينکه خيلي دست به عصا هستم؛ اميدوارم اين روزها رو بدون خطا بگذرونم.
ضمناً پيشاپيش شايعه اي رو که ممکنه در مورد من بشنوي تکذيب مي کنم. من همون که
قرار بود باشم مي مونم و پيشنهاد جديدي رو قبول نمي کنم. اگه مطمئن بودم که يه وقتي مثل همين الآن، اين
مطلب رو نمي خوني بيشتر توضيح مي دادم !!!

گستردگي و تنوع
مخاطبان هم دردسري شده ها.
لطفاً ديگه اين وبلاگ رو نخونيد که بتونم با آسودگي بنويسم !!!

آزمون ورودی مدارس


  • نا خصوصي:
    آزمون ورودي و مصاحبه، سنتي است که
    سال ها قبل در مدارس معدودي اجرا مي شد. از آن جا که ما ايراني ها کمتر حوصله ي
    فکر کردن – و اصولا صرف انرژي – داريم؛ اين طرح بدون بررسي و تحقيق به اکثر مد
    ارس
    گسترش يافت.


    مصاحبه
    حال
    يک دانش آموز سوم راهنمايي مجبور است گاهي در بيش از  10 آزمون
    ورودي و مصاحبه شرکت کند تا بتواند به آينده اي کم دردسر اميدوار باشد. با
    اينکه همه در آرزوي حذف کنکور سراسري هستند، اما آرزو مي کنم اين آزمون هاي
    متعدد، روزي يکپارچه برگزار شود تا تعداد دفعات اضطراب و فشار روحي دانش آموزان
    راهنمايي کشور کمتر شود.

     


  • نيمه خصوصي:
    در آزمون نبايد حقي ضايع شود. امنيت آزمون هرچه بالاتر باشد، مي
    توان به عدالت، بيشتر اميدوار بود. وقتي آزموني برگزار مي شود نبايد شرايط طوري
    باشد که اگر – خداي ناکرده – حقي ضايع شد؛ آنان که دست شان به آشنايي مي رسد
    فرقي با آنان که غريبند داشته باشند. در مورد
    سفارش و توصيه چيزي نمي گويم !
     


  • خصوصي:
    به جاي اينکه بين آدم ها کساني را که با ما هماهنگ هستند پيدا کنيم،
    بايد سعي کنيم برنامه هايمان را بگوييم تا اگر آدم ها خودشان را با معيارهاي ما
    هماهنگ کردند و برنامه ها را پذيرفتند، به ما ملحق شوند و هرگاه نتوانستند
    سيستم را ترک کنند. اين طرح با تغيير نام مصاحبه به معارفه اجرا نخواهد شد؛
    بلکه بايد انرژي بيشتري برايش صرف کرد.

نقطه، سر خط

خاطرات سال هاي زندگي
در راهنمايي مفيد را فراموش نمي کنم. اما گاهي بايد هجرت کرد


زندگي
در مدرسه را دوست دارم.
کار
در اداره را خيلي کم دوست دارم

راز دل

يادش به خير! يک سال و
يک ماه پيش يه نامه رسيد به جووناي شاغل توي راهنمايي مفيد. الان ديگه هيچ کدوم مون اونجا نيستيم!

فرستنده:


صمد غفاري

موضوع:


متن
نامه:
راز دل
من يک سره، باري همه با اوست يک کاغذ ديواري براي رايانه ي
شخصي مون.


عکس بالا و پايين سمت
راست، تازه دوربين ديجيتال اومده بود و اولين عکس هاي ديجيتال مون رو ثبت کرديم.
توي دفتر دبيران. دانش آموزان هميشه آرزو دارن توي دفتر رو ببينن. خوب اين هم دو تا
عکس از دفتر!

عکس بالا سمت چپ رو توي
مسافرت جهادي زابل 82 گرفتيم. دوره بيستي هاي راهنمايي. اون سال علي فرخي نيومده
بود جهادي.

عکس پايين سمت چپ هم يه
آب انبار بود توي بافت قديم شهر يزد. چقدر اون سال ها يزد مي رفتيم!

و اما زمينه ي عکس ها

الان يک سال و يک ماه
گذشته از روزي که

پیمایش به بالا