روز+مره

پایان سوم مهر

     زندگی روزمره معلم جماعت، بسیار بیشتر از کارمند و کاسب و … وابسته به شغل است. کاسب مغازه اش را که می بندد یا کارمند اداره اش که تعطیل می شود، می تواند کار را بگذارد کنار و حتی به کارش فکر هم نکند. اما معلم در مدرسه زندگی می کند. هم درد و همراه می شود، سنگ صبور می شود، شکست و پیروزی دانش آموزانش برایش غم و شادی می سازد. معلم نمی تواند بگوید به من چه؛ اما کارمند و کاسب و شاغل می توانند.

شاید برای همین آن ها که شغل شان معلمی است، در تفکیک کار از زندگی، دچار تناقضات فلسفی می شوند!

مصاحبه با کدام خدا

چند سال قبل بود که کلیپ های فلش با عنوان « مصاحبه با خدا (An Interview with God) » با تصاویر طبیعت و موسیقی ملایم و جذاب، به سرعت در گروه های اینترنتی و نامه های گروهی سرگرمی منتشر و دست به دست شد. از همان زمان برایم این سؤال مطرح بود که منشأ این داستان ها و مکالمات خیالی کجاست. نتیجه ی پرس و جوهایم به گروه های وابسته به کلیسا رسید که برای تزریق مسیحیت به متن زندگی مردم، مبانی دینی را در قالب داستان های کوتاه احساسی منتشر می کنند و ما کاربران بیگانه از هویت دینی و دور از مبانی دین خودمان، با ذوق و شوق و به اسم مطالب مذهبی، این داستان ها را به یکدیگر عرضه می کنیم. با رونق گرفتن انتشار دست به دست این داستانک ها، کتاب هایی کوچک منتشر شد که با کاغذهای بسیار مرغوب و تمام رنگی، این داستان ها را به صورت دو زبانه در بر داشت و به بهانه ی آموزش زبان، این بار ترویج این مطالب برای رده سنی کودک و نوجوان صورت گرفت، بدون اینکه کسی بپرسد این گفتگوی خداوند با مادر و کوهنورد و گنجشک و … با کجای دین ما سازگار است.

چندی بعد، پوسترها و قاب های جملات خداوند حتی در پاساژ مهستان (بورس کالای مذهبی-فرهنگی تهران) هم چشم نوازی می کرد. در کنار اشاعه ی روز افزون این داستانک ها، سودجویی مترجمان و ناشران دو ریالی باعث شد کتاب های خرافاتی که نویسندگانش افرادی کاتولیک تندرو مثل نیل دونالد والش (Neale Donald Walsch) بودند نیز با عنوان های زیبا و مذهبی ترجمه و چاپ شود و با برچسب کتاب های پر فروش جهان راهی بازار نشر شود. فقط تعداد اندکی از این محتواها مجوز نگرفت که همان ها هم به لطف سایت های تبلیغاتی و دانلود که فقط تعداد کلیک برای شان مهم است، در دسترس عموم قرار گرفت، بدون اینکه کسی حس بدی داشته باشد و در باز نشر الکترونیکی شان تعلل کند!

چند روز قبل مشغول استماع رادیو معارف بودم که مجری برنامه پیش از افطار، داستان کوهنوردی که پس از پرت شدن از کوه، به حرف خدا گوش نکرد و در چند قدمی زمین یخ زد را با مهارت واحساس و معنویت قرائت نمود. برایم جالب بود که چنین محتوایی از رادیو معارف منتشر می شود. این را گذاشتم به حساب گاف رسانه ای! اما سحر بیست و چهارم بود که بار دیگر با این داستان ها برخوردم و این بار در شبکه اول سیما، آن هم در پخش مناجات مسجد ارک و به عنوان اوج روضه ی حاج منصور ارضی که در دعای کمیل آخرین شب جمعه ی ماه مبارک امسال، داستان مردی را روایت کرد که پس از مرگ به سوی جهنم می رود و برای خدا سؤال پیش می آید که چرا این فرد جهنم را انتخاب کرده و مرد هم پاسخ می دهد که چون گناهان ش زیاد است. اما در حال رفتن، گاهی به سمت خدا نگاه می کند و همین امیدواری باعث می شود که خدا به او بگوید صبر کن و فرشته ای را صدا بزند که مرد را تا بهشت همراهی کند!

جای تأسف دارد که به سادگی اجازه می دهیم معارفی بیگانه جایگزین معارف اسلام شود و تا این حد پیش برود که رسانه های مذهبی ما نیز مروج این اسب های تروا شوند؛ و جای افسوس دارد که در عصر اطلاعات، توانایی تحلیل و تفسیر اطلاعات ورودی را به افراد جامعه مان نداده ایم و به سادگی هر مطلبی را می پذیریم و در مقابل هجوم خرافات و شبهات، منفعلانه عمل می کنیم. این ناتوانی در تحلیل، وقتی خطرناک تر می شود که معارف در ذهن ما اینقدر سطحی نقش بسته باشد که به سادگی و به صرف زیبایی، پذیرای چنین مطالب کفر آمیزی هستیم و گاه این مطالب را راهکار جبران ضعف مان در تبلیغ دین می دانیم.

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل …

کبوتر جَلد

 

خیلی ها قدرِ حاج آقا را در شب قدر شناخته بودند؛

خیلی ها هم در شب های قدر، فقط به جلسۀ حاج آقا می آمدند و جای دیگری نمی رفتند.
بعضی از شرکت کنندگان مراسم شب های قدر هم، پای ثابت جلسات هفتگی حاج آقا بودند و جز مسجد جامع جای دیگری به دلشان نمی نشست؛
عدّه ای هم بودند که شب های قدرشان «فقط با حاج آفا» معنا داشت و امسال حیرانند؛
امسال همۀ ما سرگردان و دلتنگ حاج آقا هستیم…
*****
در اوّلین ماه مبارک رمضان بعد از ارتحال ملکوتی حضرت آیت الله العظمی حاج آقا مجتبی تهرانی(رحمةالله علیه) به اطّلاع عموم مؤمنین می رساند، مراسم شب های قدر، طبق روال گذشته با سخنرانی حجةالاسلام والمسلمین حاج حسین تهرانی و مداحی مداحان اهلبیت(علیهم السلام) در مسجد جامع تهران برگزار خواهد شد.
زمان شروع دعای جوشن کبیر: 12:00
سخنرانی: 1:15
مراسم احیاء و قرآن به سر گرفتن: 2:00

جلسه هفتگی و افطاری دوره بیست

جلسه هفتگی و افطاری دوره بیستم دبیرستان مفید،

زمان : دوشنبه 31 تیرماه 1392 ساعت 19 (7 بعد از ظهر)

مکان :  دبیرستان مفید3 (ونک – ابتدای ملاصدرا – خیابان پردیس)

سخنران : جناب آقای کریم زادگان

توجه: جهت حضور خانواده ها محل اختصاصی نیز تدارک دیده خواهد شد؛ البته حضور به صورت مجردی بلامانع است.

  • خواهشمندیم اگر در جلسه هفتگی حضور خواهید داشت، نام خود و تعداد همراهان را در فرم زیر ثبت نمایید:

[contact-form-7 id=”1259″ title=”جلسه هفتگی 20″]


  •  برای تحویل هدایای نقدی و نذورات خود برای برگزاری افطاری دوره، می توانید از فرم پرداخت اینترنتی  استفاده نمایید و یا هدایای خود را به کارت 6104337228878045 به نام محمد امین احمدزاده منتقل کنید.

هنر ارزش مداران

چندی پیش، کلیپی اینجا معرفی شد که نمونه ای بود از خلقی هنری توسط کسانی که درک کرده اند برای مبارزه، از هنر باید مؤثر تر از قبل بهره جست.

امیدوارم در آینده، باز هم شاهد تبدیل انرزی عظیم جنبش های مذهبی به حرکت های رسانه ای باشیم. کلیپ « ایستاده ایم » را ببینید:

[flv:http://ahmadzade.persiangig.com/video/istadeim.flv http://ahmadzade.persiangig.com/image/raz/isatadeim.jpg 490 346]

دانلود فرمت MP4 کلیپ ایستاده ایم
دوستانی که نیاز به کیفیت DVD این کلیپ دارند، در مدرسه خدمت شان هستم.

هجرتی تلخ و شیرین

مفید

با اینکه یک ماهی است که لحظه شماری می کردم برای فرارسیدن امروز، اما موقع خداحافظی، غمی عجیب بر دلم سنگینی کرد. یاد ده سال زندگی در مدرسه راهنمایی مفید، به سادگی از ذهنم نخواهد رفت. وقتی یازده سال پیش برای اولین بار به مدرسه راهنمایی آمدم و پیشنهاد کردند دستیار داندانپزشکی شوم که هفته ای چند بار برای معاینه ی دانش آموزان می آمد، فکرش را هم نمی کردم  که در این مدرسه مسؤول سنجش، معلم رایانه، مسؤول وب سایت، معاون پرورشی، دستیار مدیر و بالاخره معاون فناوری اطلاعات باشم. اما به سرعت باد، تمام این روزها گذشت و حالا بعد از این همه سال، باز می گردم به دبیرستان مفید که بعد از فارغ التحصیلی از آن، دو سال مربی پرورشی و مسؤول گروه شهدایش بودم. حالا در این مدرسه علاوه بر معلمی رایانه، شغلی خواهم داشت که در زمان دانش آموزی خودم، بیشترین تأثیر را بر من داشته است و آن را سخت ترین و پر مسؤولیت ترین شغل در هر مدرسه ای می دانم. شاید همین تأثیر باعث شد تا به مدرسه بازگردم و مثل دوستانم، از مفید فارغ نشوم.

امیدوارم همکاران راهنمایی عیوبم را ببخشند و بدی هایم را حلال کنند؛

و بسیار امیدوارم در جایگاه جدیدم، مفید باشم و عادل و کمی شبیه پیامبر.

سنجه ها

در بازار شلوغ انتخابات، اگر معیار مناسبی برای سنجش در اختیار نباشد، به احتمال زیاد نخواهیم توانست به درستی تشخیص دهیم و انتخاب کنیم. از طرف دیگر، معیارهای اصولی باید به نحوی ترجمه شوند که بتوانیم وجود یا عدم آن را تشخیص دهیم. به همین دلیل، به نظر می رسد باید معیارهایی مانند انقلابی بودن، مردمی بودن، رعایت اصول اخلاقی و… را در سنجه های زیر جستجو کرد:

تصویر از سایت khamenei.ir

عالمان بی عمل شده ایم

چند سالی است دکتر محسن، پای ثابت انتخابات است و در هر فرصتی تئوری های اقتصادی اجتماعی فرهنگی سیاسی پر ملاتی هم به جامعه ارائه می کند. اما هیچ وقت ندیده و نشنیده ایم که جایی طرحی اجرا کرده باشند و به واسطه ی این تئوری هایی که با اعتماد به نفس کامل بیان می کنند، نفعی به جامعه رسانده باشند. بقیه کاندیداها هم همینطورند؛ هر یک بهترین طرح ها را دارند و معتقدند کلید حل مشکلات همان است که می گویند، اما انتخابات که تمام می شود، هیچ گاه سعی نمی کنند در گوشه ای یا سازمانی طرح شان را اجرایی کنند تا مشکلات مملکت حل شود. انگار در مناصب کوچک کار کردن کسر شأن است و اگر مردم کسی را انتخاب نکنند، لیاقت ندارند از طرح های آرمانی عزیزان بهره ببرند. غافلیم از اینکه بسیاری از مشکلات مدیران کاردان رده های متوسط و پایین می خواهد تا حل شود.

به خاطر همین چیزهاست که دوست ندارم قالیباف رییس جمهور شود؛ ترجیح می دهم حالا که کاری دست گرفته و پیش می برد، همان کار را ادامه دهد و به خدمت کردنش برسد و دست از قدرت بشوید.

فرهنگ پر مشکلی درست کرده ایم برای خودمان … در حرف پیشتازیم، اما وقت عمل خانه نشینیم.

کاکی لرزید

آن نو روز، بعد از 32 ساعت اتوبوس سواری، بالاخره به شُنبه رسیدیم. شهری کوچک و گرم. همان سالی که نو روز عاشورایی بود. فروردین سال 81 هجری شمسی. رفتیم تا برای خانواده های تحت پوشش کمیته امداد، خانه هایی بسازیم تا زودتر چادرهایی را که بعد از زلزله بر پا کرده بودند جمع کنند. همان چادرهای سفید با هلال قرمز. روستایی کوچک به نام باغان بود که برای اولین بار دست به خاموت زدم.

سال 78 هم سال مان در همین خاک تحویل شد. همان سال که عید قربان در ایام نو روز بود و از غروب تا سحر، 33 گوسفند قربانی کردیم برای توزیع بین محرومان کاکی. و نوروز امسال چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم کاکی امسال، بسیار پیشرفت کرده نسبت به آن روزها.

از دیروز مدام فکرم در راه باریک باغان تا شنبه می رود و بر می گردد و در میان تصویر مزارع گوجه فرنگی و کوه های زیبا و چین خورده، حرف های حاج سعید بابایی، درباره ارتباط حرکت صفحات عربستان و زلزله های بوشهر، ذهنم را می خراشد.

شنبه (به ضم شین) دو هفته میزبان مان بود و باغان دو هفته محل کارمان. این اسم ها شاید برای بسیاری، هیچ معنایی نداشته باشد؛ اما برای من یکی از وطن های دو هفته ای است که دلم برایش می تپد.

همین دو هفته قبل بود که از کاکی برگشتیم. سال تحویل را در جوار همین مردمی بودیم که امروز در چادر هستند و با لهجه ی شیرین شان با خبرنگاران مصاحبه می کنند. امیدوارم این روزها زودتر بر آنان بگذرد و روزهای خوش تر پیش روی شان باشد.

غاز شدن مرغ ما، سخت نیست

kolah-ghermezi

  • با اینکه زیاد اهل خرید تزیینات نیستم و به اشیای تزیینی دور و برم دقت نمی کنم، اما سال قبل، در نمایشگاه فروش ویژه ی نوروز، چشمم به مجسمه ی کوچک « اسکندر » خیره ماند. همان اسکندر کوچولوی شکرستان. امسال که به نمایشگاه رفتیم، به همان غرفه سر زدم، اما از آن مجسمه ها خبری نبود.
  • سال ها از دوران کودکی ما می گذرد، اما کلاه قرمزی به اندازه ی ما بزرگ نشده و همان کودک بازیگوش است که بود؛ این روزها کلاه قرمزی و رفقایش غوغا می کنند.
  • یقین دارم اگر عروسک کوچک کلاه قرمزی و رفقایش یا شخصیت های محبوب شکرستان در بازار یافت می شد، گوشه ی خیلی تلفن های همراه، این عروسک ها دیده می شد؛ یا توی طاقچه های خانه ها یا روی میز بچه ها …
  • رقابت با شخصیت های جورواجور و بیگانه، کمی فکر می خواهد و فرصت شناسی و همت. نداریم؟!
پیمایش به بالا