مدرسه ي ما

شما دعوت هستید

namazkhaneبالاخره بعد از چند ماه خاک بنایی خوردن و انتظار، دوباره نمازخانه ی مدرسه بازگشت به همان جایی که سال ها قبل در آن نماز می خواندیم.

این چند سال، هر وقت به زیر زمین می رفتم و اتاق های نمور و تاریک و بی مصرف گروه های آموزشی را – که متأثر از طرح حذف معاونت پرورشی در دولت اسبق بود – می دیدم، دلم برای نمازخانه ای که سال ها در آن نماز خوانده و کار گروهی کرده بودیم حسابی تنگ می شد.

حالا باز هم محراب قدیمی که پس زمینه ی آشنای صحبت های کوتاه و دلچسب حاج آقا شکوری که چاشنی خوش طعم یک روز از زندگی مان می شد و تا شب کام مان را شیرین می کرد، به نمازهای جماعت مدرسه معطر می شود.

مراسمی کوتاه با همان دستگاه آمپلی فایر قدیمی مدرسه، خاطرات سال های دور را برایم زنده کرد.

هر چند در این ساخت و ساز، شکل و شمایل کتابخانه تغییر کرد و کتابخانه مهمان اتاق ما شد، اما به بازگشت نمازخانه به جایگاه خودش می ارزید.

پیشنهاد می کنم اگر فرصت کردید، سری به نمازخانه ی مدرسه بزنید و گنجینه ی خاطرات را کمی زیر و رو کنید.

شما دعوتید به جایی که هوس می کنید نمازتان را به همراه یک صفحه قرآن و تعقیبات بخوانید.

 

انتقال کتابخانه

یکی از خاطره انگیز ترین تصاویری که از دوران دبیرستان به یاد دارم، سختی های جابجایی کتابخانه ی مدرسه است و دقت و نظم آقا رودسری که امیدوارم هر جا هست سلامت و موفق باشد. آن سال کل کتاب های کتابخانه را در کارتن موز گذاشتیم و سه طبقه پایین بردیم، کد زدیم و لیست برداری کردیم. تابستان پر برکتی بود.

IMG_20160605_093248بعد از سال ها، حالا که مسؤولیت کتابخانه ی مدرسه به کارهایم اضافه شده، باز هم جابجایی این بار دقیقا برعکس جابجایی آن سال اتفاق خواهد افتاد. نمازخانه قدیم مدرسه با همان محراب زیبا و دوست داشتنی احیا می شود و کتابخانه به طبقه بالا می آید.

پروژه ی بزرگی است که وقت و فکر زیادی می خواهد. کتابخانه ای باز و در دسترس که باید منظم و پویا هم باشد. دعا کنید خوب از آب دربیاید.

زندگی پرورشی

به لطف خدا، از امسال مدرسه ی ما، مدرسه ی زندگی شده است و دانش آموزان در مدرسه زندگی واقعی را تجربه می کنند. یکی از محل هایی که از قبل هم مدرسه ی زندگی بوده است، پرورشی مدرسه است. بچه ها در پرورشی به دور از روال های دست و پا گیر، مهارت می آموزند، اشتباه می کنند، رفاقت می کنند، روی استعداد شان تمرکز می کنند، نقاط ضعف شان را به نقاط قوت تبدیل می کنند و حتی وقت های بیکاری شان بازی می کنند!

اینجا بچه ها یاد می گیرند، یاد می دهند، نشاط دارند، رشد می کنند؛ اما در طرح مدرسه زندگی، با اینکه همه ی این کلمات زیبا دیده شده است، اسم و رسمی از پرورشی نمی بینید!

photo_2015-11-18_18-13-24

رهایی از بلای نهان مستمر

لوگوی مرقومبالاخره زمان تنهایی کار کردن ما هم گذشت و این شمارنده ی بالای صفحه به صفر نزدیک می شود و ما هم به رستگاری از کار تیمی تنهایی !

ان شاءالله از این به بعد دستم باز تر خواهد بود برای مرقوم کردن حرف های نگفتنی گذشته و حال یک معاون پرورشی …

# من مربی هستم

مدرسه ی ما از قدیم تر ها معروف بود به تربیت و آموزش خوبی هم داشت. بعد از انتخابات ۷۶ کم کم آموزش شد اصل و قرار شد تربیت در متن کلاس درس – البته در حاشیه ی درس های مصوب – مطرح شود. مثلا معلم فیزیک همین که آدم خوبی است، بچه ها هم فیزیک یاد می گیرند هم اگر روزی گفت دروغ نگویید، تربیت می شوند.

پس از مدتی چند ساله، مشکلی نمایان شد که چرا معلم خوب فیزیک، در این مدت نگفته دروغ نگویید؟! پس لازم شد منبعی پیدا کنیم که بچه ها یک بار هم که شده بشنوند که نباید دروغ گفت!

اما در همین مدت، تغییرات دیگری هم رخ داده بود که در جریان سریع جامعه و مدرسه و … کمتر به چشم می خورد. آن هم این که تربیت نیروی انسانی هم با سرعت پیش رفت و روش های رفتار گرایانه تبدیل به شناختی و واقعیت درمانی و … شد. اما تغییر مهم تر اینجا بود که در لایه های پنهان رفتاری نیروی انسانی کار کشته و آموزش دیده و متخصص و با سابقه ی ما، حس مدیریت ریشه دواند. الآن همه در زمینه های مختلف صاحب نظر هستند و طرح و برنامه دارند و در شوراها بحث های داغ و زیبایی در جریان است. از کنار هر اتاق که عبور کنی، حداقل دو نفر در حال بحث در مورد رفتار سازمانی و فلسفه آ. و پ. و  روش های برخورد مناسب در سازمان و مخاطب شناسی و شیوه های تشویق و تنبیه و مشتری مداری! و هزار مسأله ی حل شده و حل نشده هستند. در شوراهای مدرسه هفته ها و ساعت ها بحث و تبادل نظر می شود برای یک اتفاق ساده مثل نحوه برگزاری و جوایز مسابقات دهه فجر، اما هنگام اجرای مسابقات، همه کنار گود ایستاده اند و مترصد نکات تربیتی هستند که باید در مسابقات رعایت شود و نشده تا در جلسات بعدی شورا موضوعش را مطرح کنند و به تجربیات سازمان افزوده شود!

یکی هم نیست – حداقل در وبلاگش – داد بزند اگر روزی مشکل مدرسه ی ما تمرکز مدیریت بوده، الان این قدر آموزش داده ایم و مدیر تربیت کرده ایم و اختیار داده ایم که هر کسی حداقل در اتاق خودش اصول مدیریت را رعایت می کند و مثل عقاب مشکلات همکارانش را رصد می کند و در شورا مطرح می کند، الان مشکل ما نداشتن « مربی » است. مربی ای که تکنیسین کار تربیت باشد و در اجرای کارها « وسط گود » باشد نه ناظر آگاه. الآن مشکل واضح مدرسه ی ما این است که به تعداد انگشتان یک دست هم تکنیسین و آچار فرانسه نداریم در مدرسه. مدرسه شده مجمع مدیران خوش فکر و کارکشته و مدبر که دست به سیاه و سفید نمی زنند مگر اینکه مجبور شوند. تا وقتی کاری که زمین مانده به بحران نرسد، کسی سراغش را نمی گیرد. مربی های مدرسه انگار در حال انقراض هستند و مدیرها حال مربی بودن ندارند.

من طاقتم تمام شد و برای شروع در وبلاگم داد زدم، تبعات و حرف و حدیث های بعدی هم فدای سر تربیت و دانش آموزان و اولیایی که از شنیده ها انتخاب مان کرده اند. شما اگر دستت می رسد کار بیشتری بکن …

شیار ۱۴۳

فیلم زیبایی است این « شیار ۱۴۳ » اسم زیبایی هم دارد. شاید اگر هر اسم دیگری داشت، حقیر بود برای محتوای فیلم. اما نکته ای دارد این طور فیلم ها؛ این فیلم ها پیش نیاز دارد. اگر بخواهی ببینی و سر در بیاوری، باید قبلش « بوسیدن روی ماه » را دیده باشی. قبل تر هفته شهدایی چیزی دیده باشی. قبلش « نیمه پنهان ماه » خوانده باشی. قبلش از کنار قفسه ای که « فرهنگ جبهه » در آن است رد شده باشی. اول از همه هم در « رهروان » بوده باشی و غروب روز آخر در شلمچه نفهمیده باشی که چرا دلت داغ می شود و چشمت بارانی. همه ی پیش نیازها برای این است که بعد تر که زمان گذشت، شاید در سالن سینما بفهمی که ماجرا چه بوده …

meraj

حالا ما پیش نیاز ها را از اولینش حذف کرده ایم و تعجب می کنیم که چرا نتیجه آن طور که باید نبود. یادمان رفته پیش نیازها را رعایت کنیم. اصلا همه یادشان رفته. خود بسیج هم یادش رفته که انقلاب « همین طوری یهویی » انقلاب نشد و فکر و زحمت و خون پشتش بود و هست و باید باشد.

جلسه ارتباط با دبیران

caricatormoalem1کم کم دوران وعظ تربیتی در جلسات اولیای مدارس می گذرد و حیطه های دردسر ساز برای تربیت آن قدر زیاد و متغیر شده است که نمی توانیم جلسات را محدود به موضوعات سنتی کنیم. اولیای دانش آموزان کلافه اند از مشکلات ریز و درشتی که منشأ آن ها را نمی دانند. بدتر این که فکر می کنند فقط فرزند آنان است که به این مرض های ناشناخته دچار شده است. اگر بتوانیم در جلسات تدبیری کنیم که اولیا با هم صحبت کنند و راه حل های موفق خود را به اشتراک بگذارند، حداقل مزیتش این است که می فهمند فقط خودشان این مشکلات را ندارند و راه حل هایی هم کشف شده که می توان آزمود.

البته جلسات اولیا و دبیران و مسؤولان مدرسه خیرات زیادی دارد که به فشردگی کار و خستگی اش می ارزد. خیلی وقت ها مشکلات از جایی شروع می شود که معدودی از اولیا فرق مدرسه و صندوق امانات بانک را اشتباه می گیرند و خود را مشتری مدرسه می بینند. جلسات اولیاست که می تواند این فکر را زیر و رو کند اگر خوب طراحی شده باشد. در این ۴ ساعت و اندی وقت که جلسه طول کشید، با ۴۰ نفر از اولیا در مورد فرزندشان صحبت کردم و قرارهایی گذاشتیم که انجام شود. من با ۴۰ نفر قرار گذاشتم و آن ها هر کدام با یک نفر . . .

ولی! افتاد مشکل ها

چند وقتی است در حال دسته بندی اجمالی مشکلات سن و سال دبیرستان هستم و مرتب سازی راه حل های ممکن. اما امروز به طور اتفاقی با مسأله ای روبرو شدم که حساب و کتابم را به هم ریخت!

امروز که مثل هر دوشنبه مشغول سر و کله زدن با شبکه ی دبستان بودم، پدر یکی از اولیا آمد خدمت آقای دینی و گلایه داشت که فرزند کلاس پنجم ش به اندازه ای که انتظار داشته تربیت نشده است و گفت و گفت تا رسید به این مطلب معروف که « چون بچه ام را مدرسه ی غیر انتفاعی گذاشته ام، دیگر کاری با تربیتش ندارم و مدرسه باید به فکر باشد » از این مطلب هم شاکی بود که پسرش با یکی از همکلاسی ها رفاقت نزدیکی پیدا کرده و ظاهر رفاقت مشکوک است.

نیم ساعت بعد، پدری مستأصل آمد و با التماس از معاون مدرسه می خواست که در مهار وضع زندگی اش کمکش کند و موضوع هم اختلاف شدید با پسرش بود و رفاقت یک ساله ی پسر با همان همکلاسی شاگرد قبلی که به نظر این پدر، باعث پرخاشگری و بی ادبی و بد دهنی پسرش شده بود. البته در ادامه ی صحبت با آقای معاون مشخص شد که این پدر با اینکه هیچ چیز از رایانه و رسانه نمی داند، برای پسرش تبلت و رایانه خریده و بعد که فهمیده پسرش با راهنمایی های همان رفیق ناباب در حال ورود به فجایع اخلاقی است، با داد و فریاد و آبرو ریزی همه ی ابزارهای ارتباطی پسر کلاس پنجمی اش را مصادره کرده و وقت هم ندارد برای پسر بگذارد و باز هم همان عبارت معروف که « فکر می کردم مدرسه ی غیر انتفاعی برای تربیت فرزندم کافی است » و البته مشکلات دیگری که بیان راه حل های پیشنهادی آقای معاون ۴۵ دقیقه طول کشید، چه برسد به داستان پر طول و تفصیل مشکلات …

من دنبال این طناب در هم پیچیده در طغیان بلوغ و استقلال طلبی اوایل دبیرستان می گشتم، نه سال چهارم دبستان. جالب هم اینجاست که همین مشکلات  و درگیری ها تا دبیرستان هم ادامه پیدا می کند و اولیا تغییر روش نمی دهند! این را در پرس و جو از سابقه ی مشکلات اولیای خودمان با فرزندان شان در صحبت شان از گذشته هم دیده بودم.

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

عادت

خوکردن به روزمرگی و شلوغی کارها در زندگی های امروزی ما، دردسرهای فراوانی برای مان دارد؛ یکی از معضلاتی که به خاطر این شلوغی ها به سراغ مان آمده، عادت به اسراف هایی است که عادی و روزمره شده که به چشم مان نمی آید. این قدر درگیر کارهای مان هستیم و سرعت مان بالا رفته که صبر نمی نیم ببینیم کاری که مدت هاست انجام می دهیم و انجام می دهند، درست است یا نه.

در مدرسه ی ما، هر از گاهی تخم مرغ آب پز سر از سفره صبحانه در می آورد. امروز کمی صبحانه ام را طول دادم و جالب بود که همه ی همکاران، پس از این که تخم مرغ ها را برمی دارند و سر میز می نشینند، اولین کارشان کندن یک برگ دستمال کاغذی است برای ریختن پوست تخم مرغ ! یعنی هر بار که صبحانه تخم مرغ باشد، نصف بسته دستمال مصرف می شود.

راهکار ساده ی حذف این اسراف هم گذاشتن یک پیش دستی وسط سفره بود که امروز تا حدودی جواب داد، اما به دلایلی، بعضی رفقا خوش شان نیامد … شاید چون ترک عادت دلپذیر نیست.

نفهمیدی چطور شد؟

شما بگو سوء تفاهم، من می گم کج فهمی و زودباوری …

همه چیز از یک فکر بچگانه شروع میشه که تو نقش اساسی توش نداری. فکر خود برتر بینی و خودخواهی و بازی همیشگی تکاثر … گول خوردی پسر … وسط بازی ای انداخته شدی که می دونی اشتباهه. با این حال مقاومتی نکردی چون فکر می کردی داری توی رفاقت مرام می ذاری … همه چیز از همین جا شروع شد؛ اما اصل مطلب اینجاست که شما وارد بازی ای شدی که محتوای افطارش کمرنگ است و گروه بندی و حساب کتابش پر رنگ. فکر بی موقع « صندوق داشتن »، لیاقتت رو برای امانت داری واسطه ی ثواب دیگران کم کرد. برای همین نباید ادامه بدی و باید همه چیز رو تحویل بدی. برای این که بدونی بعضی کارها نیت خالص می خواد نه فقط اسم و رسم و سمت. لازم نیست سید علی دزد باشه تا کار رو ازش بگیرن. کافیه یادش بره برای چی این کار رو بهش سپردن. شما یادت رفت که قراره واسطه ی ثواب بانی های افطار باشی تا بندگان خدا افطار داده بشن. فکرت رفت سر وقت اینکه کی بیشتر پول داده و کی باید افطار بخوره کی نخوره. حق کیه که بیشتر از افطاری سهم ببره کی نباید سهم ببره. انگار که صاحب افطاری …

اینجا بود که باید تلنگر می خوردی و خوردی. باید یک روز با خودت فکر می کردی که چه شده. اما باز هم نفهمیدی. رفتی توی توهم و خودت رو دزد کردی و حرام خور. با جنجال و هیاهو و ادای کتک خورده در آوردن، متوجه اشتباهت نمی شوی، فقط اشتباهت را گم می کنی. دوست خوش غیرتت هم شد هیزم بیار آتش اشتباهت. زمان که بگذره خودت و دیگران می فهمید که کجا اشتباه کردید. اگر آرام فکر می کردی می دیدی اشتباه همان جا بود که وقتی امانت دار بودی یاد صندوق زدن افتادی، نه قبلش و نه بعدش! همین است که رسم امانت داری نیست.

پیمایش به بالا