روز+مره

صفر چهارصد و یازده

هفته ای که گذشت، هفته ی تبریز گردی بود. اگر قسمت باشد قرار است برای اردوی تشویقی پایان سال، بچه ها را ببریم تبریز.

با اینکه خیلی مطالب از تعصب قومیتی مردمان این شهر و حومه شنیده بودم، اما مهمان نوازی و بی تکلفی و ایمان مردم، از همان ورود به تبریز، مجبورم کرد تمام شنیده های سابق را کنار بگذارم.

مردم تبریز مردمی مهمان نواز هستند. حتی مهمان نواز تر از مردم اصفهان و تهران!

اگر هم گاهی نشانی از کسی بپرسی و جوابت را ندهد، دلیلش خیلی ساده است: «خیلی از تبریزی ها فارسی بلد نیستند»

ان شاءالله که اردوی خوبی برای بچه های پایه اول و دوم مدرسه باشد.

عمارت ائل گلی

در خدمت مردم

خودپرداز بانک، صفی پنج – شش نفره را مقابل خود نگهداشته بود.

وارد بانک شدم و نوبت گرفتم. فقط دو نفر جلوتر از من بودند. یاد دفعه قبلی افتادم که کارم به یک بانک دولتی افتاده بود.

برایم جالب بود که کم کم تغییر قابل مشاهده شده است.

کارم 5 دقیقه هم طول نکشید.

حتی اگر این اتفاق، اتفاقی هم بوده باشد، اتفاق مبارکی است.

محله ی موتور سوارها

غروب که می شود، صدای موتورها کوچه را کر می کند. آن چنان گاز می دهند که انگار موش دیده اند و در حال فرارند!

به جوی بی قواره ی اول کوچه که می رسند، لحظه ای گاز را ول می کنند و کمی ترمز را نوازش می کنند؛ اما وقتی رد می شوند باز هم گاز را با تمام قدرت می چرخانند تا موتور باز هم صدایش در کوچه بپیچد و اطمینان حاصل شود که کسی در این کوچه آسایش ندارد.

بعد از کلی دقت، حالا شک ندارم که این همه سرعت برای این نیست که محتویات جعبه ی مکعب بزرگی که پشت موتور، سوار کرده اند سرد نشود، بلکه فقط برای این است که زود برسند و زود برگردند و تا وقت فضیلت صرف شام تمام نشده، چند پرس غذای بیشتر را به خانه ی مردمی که پول در جیب، منتظر دریافت غذایی بی دود هستند برسانند و پول بیشتری به جیب بزنند.

اما دم غروب که نباشد، فقط صدای غرش موتور بقالیِ محل تکنوازی می کند و بس. آخر مردمی که هر شب موتوری دم خانه شان می ایستد و غذای شان را تحویل می دهد، موتور، سوار نمی شوند !

 

بعد التحریر:

. . . بحث موتور شد، یادم افتاد به مطلبی قدیمی و نظری که مجید داده بود برایش. امیدوارم چرخ امیرعلی همیشه بچرخد برای مجید عزیز.

تفأل

بهار و گل طرب‌انگيز گشت و توبه‌شكن
به شادي رخ گل بيخ غم ز دل بر كن
رسيد باد صبا غنچه در هواداري
ز خود برون شد و برخود دريد پيراهن
طريق صدق بياموز از آب صافي دل
به راستي طلب آزادگي ز سرو چمن
ز دستبرد صبا گرد گل كُلاله نگر
شكنج گيسوي سنبل ببين به روي سمن
عروس غنچه رسيد از حرم به طالع سعد
معاينه دل و دين مي‌برد به وجه حَسَن
صفير بلبل شوريده و نفير هزار
براي وصل گل آمد برون ز بيت حَزَن
حديث صحبت خوبان و جام باده بگو
به قول حافظ و فتوي پير صاحب فن

دید و بازدید

سال ها قبل، حدود 81 یا 82 بود. همان سال که فیلم مستند « ادواردو آنیلی » تازه ساخته شده بود و کم کم داشت معروف می شد. همان سال بود که رفتیم یزد خدمت رفقای موقتا یزدی مان.

همان روزهای بود که تازه وبلاگ نویسی مُد شده بود و همه داشتند وبلاگ نویسی را تجربه می کردند. همان روزهایی که کارت دانشجویی حامد در یک همبرگر کشف شد بعد از کلی مفقود بودن.

همان روزها بود که با علی اصغر آقای عزیز آشنا شدیم در دانشگاه یزد. این عکس هم  از همان روزها جامانده و بعد از سال ها کشفش کردم در هزاران عکسی که خاطراتم را زنده می کند.

مرکز شهید آوینی یزد

دوشنبه گذشته مهمان رفیق شفیق و یار عزیز بودم در وادی قم. اولین بار بود که با خانواده خدمت شان رسیدم. دفعه قبل در شلوغی مراسمات رفتم منزل صمد برای مشورت و صحبت مان تا 2 بامداد طول کشید. این بار اما نصف روز مزاحمش بودیم و از هر دری سخن راندیم و لذتی وافر بردیم. اصغر آقا را هم زیارت کردیم و از شیطنت های حسین شان بهره مند شدیم؛ خدا حفظش کند برای مسلمین.

در تمام روزهای قبل که مشغول هماهنگی بودیم، تا امروز که می نویسم این نوشته را؛ یاد قدیم مغزم را می چلاند. بارها سر زده ام به عکس ها و حسابی ذهنم رفته به آن روزها …

روزهای خوبی داشتیم، رفقای خوبی هم داریم. خداوند اکثرشان را حفظ کند !

و اما غرض :
به این وسیله تشکر و قدردانی خود و خانواده را از زحمات خانواده محترم غفاری ابراز می داریم.

ان شاءالله بتوانیم در فرصتی مناسب جبران نماییم.

خلاصه و تمام

سال هشتاد و هشت برای همه ی مردم ایران پر تب و تاب بود، برای من بیشتر.

در این سال لجبازی و خباثت آدم های کم تحمل و صبر آدم های آینده نگر در هر جا مشهود بود. از بی فکری آدم های بافکر تا اسیر شایعه نشدن آدم های عامی؛ از دلسوزی آدم های بی ربط تا سنگ اندازی آدم های با ربط … از مردمی که رسانه ها گفتند تا مردمی که در خیابان حرف خود را زدند. اگر یک لحظه چشم باز می کردی فهم و درک را از جوزدگی و بی خبری و رسانه زدگی تشخیص می دادی … در یک کلام سال مردم فریبی رسانه ای بود انگار. اما از همه ی این حرف ها که بگذریم، سال پرمعنایی بود این سال هشتاد و هشت …

امیدوارم در سال هشتاد و نه، کمی بیشتر فکر کنیم و کمتر با طناب دیگران به چاه برویم.

نو روزتان پیروز

عاقبت

منزلي كه توش بزرگ شدم و هزار تا خاطره ي كوچك و بزرگ و تلخ و شيرين دارم، شده حسينيه … 

منزل احمدزاده

 خوشحالم كه به خاطر دو زار پول خرابش نكردن

بانگ کوزه

اين روزها كه تب شايعه داغ داغ است و هر كس براي خودش يك پا نظريه پرداز است و همه علامه ي دهرند و از رطب و يابس مطلع، هر جا كه بحثي مي شود؛ در سكوت خودم ياد درسي از استادم مي افتم كه مي گفت: «كوزه يا خالي است، يا پر است يا نيمه، اگر خالي باشد يا پر از آب، تكانش بدهي صدايش درنمي آيد، اما اگر مقدار كمي آب ته كوزه باشد … جنبه ي كوچك ترين تكان را هم ندارد و مدام سر و صدايش در گوش اطرافيان است.»

اين را من باب فرمايش برادرم عرض كردم كه ما خالي خالي هستيم كه كاري با اين لجبازي ها نداريم؛ اما سعي داريم در اولين فرصت، مرحله ي نيمه بودن و ذليل شايعات بودن را بي سر و صدا رد كنيم و به پر بودن برسيم.

آيا مقدمات تكليف از نظر شما چيز ديگري است؟

آژانس

اين مدت، مملكت شده آژانس. ما هم شاهديم. البته خيلي هم شاهدان بي خبري نيستيم. تا حدودي مي تونيم بفهميم چه خبره.

اما يه چيز اين وسط خيلي واضحه: اين وسط گوشت قربوني عباسه!

پیمایش به بالا