روز+مره

n راهی

وقتي آدم سر دوراهي مي مونه، به احتمال خيلي زياد يکي از دو راه درسته. احتمالش زياده که موفق بشي.
وقتي تعداد راه ها بيشتر بشه احتمال خطا هم بيشتر ميشه. هر کسي تو زندگي کلي از اين چند راهي ها سر راهش هست. فقط بايد حواستو جمع کني و کمتر بيراهه بري. جرأت برگشتن هم داشته باشي. نااميد هم نشي.
کاش همه ي راه ها به دو راهي مي رسيد. کلي دوراهي سر راه باشه بهتر از اينه که چند تا از اين دوراهي ها جمع بشن و يه n راهي تشکيل بدن!
——————————————————————————–
پي نوشت:
اين دو هفته روزهاي سخت و شلوغي بود. کلي دوراهي سر راهم سبز شد. همه پشت سر هم. رديف مثل دونه هاي بارون. اميدوارم تصميماتي که مي گيرم درست باشه. تا بتونم مشورت مي کنم با دوستان. اما سعي مي کنم دست آخر توکل کنم و کار رو به کاردون واقعي بسپرم.
هميشه موفق باشيم و پيروز

دور گردون …

۱- اين روزا همه‌اش اتفاقات شبيه به هم ميفته. اين آخر هم که سردار قاليباف استعفا داد. نمي‌دونم اگه آقاي قاليباف درگير رياست جمهوري بشه هم همين‌قدر که تونست تو نيرو انتظامي کار کنه مي‌تونه موفق باشه؟
دوست ندارم چهره‌ي خوبي به خاطر سختي و مشکلات! کاري که قبول مي‌کنه وجهه‌ي بدي پيدا کنه. البته اميدوارم دوستان رهگذر برداشت سياسي نکنن و آقا حامد هم از اون شوخي‌ها نکنه که دعوا بشه! ما حوصله‌ي آژان‌کشي نداريم.
۲- اوايل اسفند ماه بود که شنيدم بالاخره مدير بعدي تعيين شد. راستشو بخواي اصلا خوشحال نشدم. اون روز هم که آقا کريم‌زادگان رو ديدم؛ با اينکه مي‌دونستم رسمه که تبريک بگن اين جور وقتا، چيزي نگفتم. چون اصلا از اين خبر خوشحال نشدم.
۳- دارم يواش يواش مي‌فهمم که بعضي جاها خوبه آدم در راه خدا پارتي بازي کنه! البته تاکيد مي‌کنم: فقط در راه خدا.
براي وقت گرفتن از يکي از مسوولين براي يه کار خير ( البته منظورم کار روايته!) سه ماه ميشه که هر دو سه روز يک بار زنگ مي زنم، فاکس روايت رو پيگيري مي کنم. اگر از همون اول به جاي معرفي ساده و شناسنامه‌اي مي‌گفتم فلاني هستم دوره بيست، الان چند بار با اين مسوول محترم ناهار خورده‌بوديم، چه برسه به مصاحبه کردن! خلاصه اين‌که از قديم گفتن پارتي بازي خوبه، ريا هم بعضي وقتا خوبه اما در راه خدا. حالا ما يه چيزي گفتيم، اين شوخي‌ها رو نشنيده بگير.
۴- از دفعه‌ي بعد شماره‌بندي نمي‌کنم. اصلا خوشم نيومد. هر چي مطلب تو اين ماه قرار بود بنويسم تو يه پست مصرف کردم. همينو جيره بندي کن که تا پست بعدي بيکار نباشي.

تفکر

خدا نکنه کار کسي گير بيمارستان بيفته. ان‌شاءالله هميشه سالم و سلامت باشيد.
چند روز پيش به خاطر بي‌احتياطي و شيطنت دو نفر از بچه‌ها تو اردو، مجبور شديم ساعت ۱۲شب ببريم‌شون بيمارستان و تا ۵صبح مهمون باشيم.
شب سختي بود. از ما پر درد تر تا دلتون بخواد بود.همون يک شب که اون‌جا بوديم چهار نفر تصادفي آوردن. از اين چهار نفر دو نفر با موتور تصادف کرده بودن که هيچ کدوم هم کلاه نداشتن. دو نفر ديگه هم عابر بودن که ماشين زده بود بهشون.
خيلي برام جالب بود که هرچقدر هم عقلمون برسه و بزرگ شده‌باشيم، بچه‌گانه‌ترين کارها رو هم بعيد نيست انجام بديم. يکي نيست بگه آخه کلاه کاسکت گذاشتن راحت‌تره يا دردکشيدن تو بيمارستان؟ البته اگه بوديد و نعره‌هاي موتورسوار رو – که تموم استخون‌هاش و از همه مهمتر جمجمه‌اش خرد شده بود و ۴۵ دقيقه طول کشيد تا از راديولوژي بياد بيرون – مي‌شنيديد، متوجه مي‌شديد کدوم بهتره. بچه‌ها هم وقتي پاي جون وسط باشه لجبازي نمي‌کنن. حتما بايد زور بالاسرمون باشه تا دلمون براي خودمون بسوزه و از وسايل ايمني استفاده کنيم؟!
فکر کردن قبل از لجبازي راه حل ساده‌اي نيست؟
ديروز هم رفته بوديم سد لتيان. اولين تصوير که از آب پشت سد ديده مي‌شد، درياچه‌اي از زباله بود که روي آب شناور بود و بعضي نقاط آبي رنگ و پراکنده داشت توي نور آفتاب که ظاهراً زباله نتونسته بود بپوشوندش. يکي از مسؤولان سد که اومد براي توضيحات فني فهميديم ماجرا چي بوده.
از قرار معلوم با تمام تلاش هاي محيط زيست و وزارت نيرو، ساخت و سازهاي گسترده اي در منطقه‌ي لشگرک انجام شده و زباله و فاضلاب اين منطقه هم مستقيم وارد رودخانه ميشه و پشت سد جمع ميشه. اين طور که مسؤول مي‌گفت در سال ۳۰۰ هزار کيلو زباله از پشت سد جمع ميشه. آب اين سد از طريق کانالي که زير کوه‌هاي اطراف تهران ايجاد شده، به تهرانپارس ميره و بعد هم يکراست لوله کشي آب شهري …
بعد که وارد تأسيسات سد شديم، چيزي براي گفتن نداشتيم! هيولاي بتوني با ديوارهاي سر به فلک کشيده و استوار جلوي ارتفاع ۱۰ متري آب. شما فشار و نيروي وارد به سد را حساب کنيد! اين فقط ظاهر ديواره بود و کاري به تجهيزات خفن سد نداريم. البته از تمام تجهيزات و تأسيسات عکس هست، اما چون گفته‌بودند عکس نگيريم، روي شبکه منتشر نمي‌کنم. خواستيد حضوري بيايد نشونتون بدم!
پشت ديواره يک دريا آب جمع شده که در مقابل فکر انسان مغلوب شده. فکر نمي‌کنم بتونيد تصور کنيد که بين دو تا ديوار به اين بلندي بودن چه حسي داره. بايد ببينيد تا متوجه بشيد. خلاصه اين‌که جاتون خالي بود.
قدر بازديدها و اردوها رو بدونيد. اين‌جور چيزها تکرار نداره.

پای ما توی کفش …

چهلم پدر شهيد ابراهيمي
بي‌مقدمه مي‌رم سر اصل مطلب. از جلوي مسجد مهدي رد مي‌شديم که چشمم خورد به يه عکس آشنا. عکسي که سال‌ها اسلايد‌هاي شهيد ابراهيمي باهاش شروع شده و نمي‌شه که از ذهنم بره. عکس شهيد ابراهيمي. اين عکس روي اعلاميه‌ي چهلم پدر شهيد بود. اولين چيزي که به ذهنم رسيد اين بود که ما داريم پدر و مادر شهدا رو از دست مي‌ديم و بي خيال‌تر از هميشه به اين فکر هستيم که هفته …
ما هيچ وقت قدر خانواده شهدا رو ندونستيم. هيچ وقت هم بزرگشون نداشتيم و احترام هم بهشون نذاشتيم. مثلا همين مدرسه خودمون. چرا جاي دور بريم؟ تا حالا چند بار شده که از خانواده شهدا دعوت بشه براي اهداي جوايز مسابقات قرآن. تازه ما وضعمون بهتر از جاهاي ديگه‌اس. ما تو هفته شهدا …
بحث مسابقات قرآن شد. يادش به خير اون روزايي رو که تحقيق‌مون اول شد. تو مراسم دفاع کرديم. بعد برديم‌ش انتشارات حوزه علميه. يادش به خير اون روز که سعيد اول شد و همه‌ي مدرسه با تب و تاب منتظر بودن لحظه‌ي اهداي جوايز بشه، همه‌ي مدرسه با تب و تاب …
نمي‌دونم چرا امروز هر جمله‌اي رو که شروع مي کنم مي‌رسه به مباحث نامه‌ي سر …
فکر کنم سلمان شاکي بشه که اين عکس و اين متن اينجا نصب شده. اما اگه من جاي اون بودم به جاي داد و فرياد يه نقل قول مي‌کردم تو وبلاگم تا نه سيخ بسوزه نه …
راستي قراره به زودي ما هجرت کنيم به رازِ دل . البته هنوز در حد فونداسيون و اين چيزاس. به سقف رسيد خبرت مي‌کنم. (اين پاراگراف سه نقطه نداره!)
چرا اين روزگار اين جوري شده؟ چه جوري؟ آقا يا علي …

مدرنیته

مترو بهترین راه از مدرسه به روایته. به قول خودشون جامعه مدرن، حمل و نقل مدرن. حتما تبلیغات مدرن هم همین تبلیغات داخل واگن‌هاست. اگه یه سَری به واگن های قطار شهری بزنید حتما تبلیغات رنگارنگش بعد از ازدحام نظرتونو به خودش جلب می کنه. البته اگه شما هم یه کم دقیق نگاه کنید از دیدنشون پشیمون می شید و سرتونو پایین میندازید. خواستم چند تا نمونه عکس بیارم اینجا که خداییش روم نشد از عکس ها استفاده کنم. به همین یکی اکتفا می کنم که بعد نگید طرف اصلا مترو نرفته داره نظر میده!
تبلیغات مدرن یا هجوم مدرن؟!
دفعه‌ی قبل که رفتیم پابوس آقا قرار گذاشتم با خودم که دیگه نرم مشهد تا اون اتفاق نیفتاده. دیروز داداش سجاد تماس گرفت که آخر هفته بریم مشهد. نمی دونستم چی بگم. حسابی کلافه شده بودم. هنوز اتفاقی نیفتاده بود و آقا هم که قربونش برم برخلاف پارسال …
نایب‌الزیاره همه‌ی دوستان هستیم ان‌شاءالله.

سلمان عبداللهی

انتظار داشتم سلمان همیشه وبلاگ‌شو به‌روز‌کنه. اما دیگه به‌روزش نمی‌کنه.
انتظار داشتم همیشه با سلمان سر دفتر سبزش دعوا کنم تا اجازه بده مطالبشو اینجا بنویسم. اما دیگه با من دعوا نمی‌کنه.
روزها خیلی زود پشت سر هم میان و می‌رن. انگار همین دیروز بود که سلمان وبلاگ معراجیان رو ثبت‌کرد به این امید که اگه یه نفر کلمه‌ی کاوه یا همت رو سرچ‌کرد براش مطلب در مورد شهید همت و کاوه بیاد؛ نه در مورد آدرس دفتر مرکزی یه کارخونه تو بزرگراه همت.
شکر خدا این روزا، هم سایت در مورد شهدا زیاد پیدا می‌شه، هم وبلاگ مذهبی. به حدی که به‌قول سلمان دیگه همه یادشون رفته کاربرد وبلاگ چیه و چطور باید تو وبلاگ نوشت.
روز‌ها خیلی زود میان و می‌رن. خیلی زودتر از اون که بتونی بهشون فکر‌کنی.
سلمان به قول خودش تموم‌شد. اما می‌شه هنوز هم به بعضی آدم‌ها که روز و شب تو کوچه‌هامون راه‌می‌رن و نمی‌شناسیم‌شون فکر کرد. به زندگی شون و به مرگشون.
نکته: هفته‌ی شهدا خیلی به ما نزدیک شده. اگه نجنبیم از دستمون می‌ره. مثل همیشه
این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد

به هر حال سفر باید …

هرجا می‌ری که نه، خیلی از جاهایی که می‌ری مردم از زلزله صحبت می‌کنن. خب حق هم دارن. شوخی که نیست، صحبت مرگ و زندگیه.
فعلا اینو داشته باشید!
به‌ش گفته‌بودن سرطان داره. خیلی ناراحت بود. خوب حق هم داره. شوخی که نیست، صحبت مرگ و زندگیه.
این هم معادله دوم. حالا نتیجه‌گیری
شاید باشن کسایی که ترجیح می‌دن اگه قراره بمیرن از سرطان بمیرن که تقریبا معلومه که کی گلوی آدمو فشار میده و با قلدری، تمام نفسی رو که می‌خواد بیاد بالا توقیف می‌کنه. تو قیف نه‌ها، توقیف!
درسته که اون هم وقتش معلوم نیست و دست خداست. اما بالاخره معلوماتش بیشتر از مجهولاتشه. می‌دونی رفتنی هستی. مثل همه که رفتنین. اما می‌دونی که رفتنت نزدیکه. بر خلاف بقیه که تا از خواب بیدار بشن وقت رفتنشونه. شاید هم از خواب بیدار نشن و برن. به هر حال …
خوبیش اینه که چون می‌دونی زودتر آماده می‌شی. کارهات رو راس و ریس می‌کنی. ساکاتاتو می‌بندی. یک ماه زودتر که هنوز نمایندگی‌های فروش بلیط شلوغ‌نشدن بلیط تهیه می‌کنی … (تو(): البته همه می‌دونن که مرگ خیلی ساده‌تر و بی دردسرتر از این حرف‌هاست) وقتش هم که رسید می‌ری به‌سلامت ان‌شاءالله.
اما چی بگم از زلزله. حضرت زلزله معلوم نمی‌کنه که اصلا قصد ورود و جلوس به کلبه‌ی محقر ما رو داره یا نه. یا اینکه اگه بیاد درست و حسابی میاد یا فقط سلام‌علیک می‌کنه و رفع‌زحمت!
اصلا چی‌شد بحث رسید به اینجا همش تقصیر این آقا صالح بود. نمی‌دونم چی‌دیده از این‌جا که این‌همه پایه‌شده!
حالا از این‌ها هم اگر بگذریم؛ شما‌چی؟ شما دوست دارید با زلزله زحمتو کم کنید یا با سرطان و یا اصلا ترجیح می‌دید …
التماس دعا داریم حاج آقا

آرماگدون …

رفته بودیم تفریح یا کار … خودشون هم نفهمیدند. چه برسه به ما!
اما خیلی خوب بود. زمونه، زمونه‌ی رونق فیلم ادواردو بود. اگه به مغزم فشار بیارم و اشتباه هم نکنم، یک ماه قبل از اینکه فیلم ادواردو از سیما پخش بشه. خلاصه خیلی‌ها تب ادواردو گرفته بودشون. فقط همینو بگم که رفتیم یه رستوران شام بخوریم، دیدیم دکتر قدیری ابیانه هم اونجا بودن. ما هم کم حال نکردیم البته!
دانشگاه یزد
آره می‌گفتم … رفته‌بودیم یزد مثلا برای تفریح! اما درواقع مسافرتمون شده بود یه مسافرت ضد‌صهیونیستی تمام عیار. از نقد فیلم و انتقال اخبار تهران گرفته تا ارسال اخبار دانشجویان فعال! دانشگاه یزد برای بی‌عنوان و بازتاب و به قول سید از این دست بسیار… خلاصه خبری از تفریح نبود که نبود!
اما واقعا اسرائیل این همه کار می‌کنه، یا ما فکر می‌کنیم هر فعالیتی که انجام می‌شه دست اسرائیل تو کاره!
اون موقع خیلی به این مطلب فکر نکرده بودم. اما چون فیلم ادواردو ساخته‌ی واحد برون مرزی … بود و خودمون هم با … بگی‌نگی دستمون تو یه کاسه است! خوب قبول کردیم دیگه! قبول نمی‌کردیم چی کار می‌کردیم؟
اما از اون موقع با گذشت زمان بیشتر فکر کردم. نه فقط به ادواردو بلکه به چیزهایی که دور و برمون می‌بینم. مثل کارتون تام و جری؛ گوگل؛ نی‌داوود؛ دامبو فیل پرنده؛ اورکات؛ بـ بـ ک؛ سه‌گانه‌ی تنها در خانه؛ نوکیا و باز به قول سید از این دست بسیار…
و فقط فکر نکردم. ردپای صهیونیسم بین‌الملل را تو همه‌ی این‌ها گرفتم. تحقیق هم بگی‌نگی مجبور‌شدیم داشته باشیم. با چند نفر هم صحبت کردیم. یه کارگردان فلسطینی هم دیدیم. خلاصه رفتیم تو نخ رفیق قدیمی عمو سام. رفیق که نه! بیشتر کارفرما دیدیمش تا یه رفیق یا برادر.
اما چیزی که ته این قضیه دستمونو گرفت این بود که از کنار خیلی مسائل اجتماعی ساده نگذریم که بعد به خودمون بیایم و ببینیم غافلگیر شدیم. زیاد هم زیاده‌روی نکنیم که کارای خودمون رو هم فکر کنیم صهیونیستیه!
حالا دعوا نکنید که این ورق‌پاره‌ها چه ربطی به این‌جا داره! این هم بالاخره رازی بود نهفته که ما نتونستیم کشفش کنیم. شما حتما زورتون بهش بیشتر می‌رسه …
یا علی

جدی نگیر …

خیلی سخته زبون کسی رو که دوستش‌داری ندونی. عاشقی ولی نمی‌تونی با معشوق حرف‌بزنی. حرفشو می‌فهمی اما نمی‌تونی منظورتو بهش بگی. خیلی زجرآوره. خیلی … دلم برای بزرگترا می‌سوزه. فقط برای همین. جوونا به این چیزا فکر نمی‌کنن.
همیشه فکر‌می‌کنیم ما را درک نمی‌کنند. همیشه حرف‌هایمان برایشان نامفهوم است. همیشه حرفهایشان را نمی‌فهمیم. همیشه بدون دلیل محدود می‌شویم.
اما در واقع همیشه درکشان نمی‌کنیم …

پیمایش به بالا