روز+مره

از 231 تا 216

جمعه 9 دي 1384

گردي در افقبعضي شيريني ها خيلي زود توي زندگي حل مي شه. بعضي شيريني ها اين قدر شيرينه که هميشه تو ذهن آدم مي مونه.

بعضي تلخي ها سريع تر از حد تصور از بين مي ره. بعضي تلخي ها هم مزه اش هميشه رو زبون آدم مي مونه.

بعضي غم ها زود رنگ مي بازه. بعضي غم ها اما کمر آدم رو مي شکنه.

بعضي وقايع، چه خوب چه بد؛ هميشه تو ذهن آدم مي مونه.

مراسم تشييع و تدفين « سيد »، تلخ و شيرين و غم انگيز و به ياد ماندني بود. همه از نوع دومش. با تمام مراسم هاي دنيا فرق داشت.

امروز مراسم تدفين سيدي ديگر بود. خدا رحمتش کند و به فرزندانش صبر دهد. سر مزار سيد هم رفتيم. خانواده اش هم بودند. پدر سيد را که مي بينم صبر را درک مي کنم.

اي منتظر غمگين مشو، قدري تحمل بيشتر
گردي به پاشد در افق، گويي سواري مي رسد

رضوان

دوشنبه 5 دي 1384

از اون شب بارها اومدم تو صفحه ي مديريت که چيزي بنويسم. اما نتونستم. بارها نوشتم ولي ذخيره نکردم. اين مدت خيلي سخت گذشت. کلاس رايانه ي خلوت خيلي سخت گذشت. تو آمار و رياضي يک از سي و هفت، درصد زيادي نيست. اما وقتي ميري سر کلاس غيبت يک نفر هم کاملا مشخصه. تو اين مدت بچه ها هم عوض شدن. درس خوندنشون هم عوض شده. رفاقت هاشون هم عوض شده. دوران سختي بود.

پنجشنبه با صمد و رضا رفتيم بهشت زهرا. کم کم جاهايي که بايد سر بزنيم زياد شده. اما آدرس ها با زياد شدن از ياد آدم نمي ره. شماره قطعه ها فراموشم نمي شه. کم کم آشناهايم توي بهشت زهرا بيشتر از شهر ميشه. کم کم توي شهر غريبه مي شيم و مجبور مي شيم از شهر بريم. آدم تنها، کاري ازش شاخته نيست. انسان موجودي است اجتماعي!

تا يک هفته پس زمينه ي ويندوز عکسي بود که توي اردوي کرج سال دوم دوره سي گرفته بودم. سر کلاس که خواستم برم برش داشتم که يه وقت . . .

توي مجلس ختم ميرمحمدي قرآن حزبي مي دادن که حاضرين بخونن. قرآن را گرفتم و باز کردم. سوره مبارکه بقره آيه 44. خشکم زد. يقين دارم بچه هايي که سر کلاس ما هستن خيلي کارشون درست تر از ماست.

با اينکه باد وزيدن گرفته و کم کم بارون هم مياد؛ اما من هنوز . . .

به قسمت آلبوم عکس هاي وبلاگ عکس هاي سيد را هم اضافه کردم که جلوي باد و بارون گرفته بشه.

اميدوارم دعامون کنن

سربسته

جمعه 25 آذر 1384

  • خيلي شنيده ايم که اولياءالله بين مردم هستند و کسي اونا رو نمي شناسه و مثل بقيه مردم زندگي مي کنن. اوقاتي هست که وقتي زندگي رو مرور مي کني يقين مي کني که … اما حيف که … خدا به داد ما برسه … ذهنم خالي نميشه. چرا باد نمياد؟

  • فردا با پايه سوم کلاس رايانه دارم. سخته …

ماجرای یک C-130

سه شنبه 15 آذر 1384

طول و تفصيل لازم نيست. کمي دقت کافي است:

  • هواپيماي ترابري سقوط کرد. بيش از 100 نفر از بين ما رفتند.
  • سال هاي سال است که هواپيماهاي مهرآباد، منطقه ي مسکوني اطراف باند را تهديد مي کنند؛ پرندگان ساکن در اين منطقه هم هواپيما هاي مهرآباد را. هواپيماها همه را.
  • هواپيماي سي يکصدوسي از محصولات معروف شرکت لاکيد مارتين است و از سال 1954 توليد مي شود.

  • هواپيماي ايران 140 به همت كاركنان متعهد وزارت دفاع ساخته مي شود.
  • ماجراي باز و بسته شدن فرودگاه بين المللي امام خميني(ره)

فکر کردن راحت تر نيست از ؟

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

پرانتز بي محل:
براي چند روز آينده فکر کردن کمه. براي يک عمر بد نيست اما کمه. براي يک نسل قابل قبوله اما زياد نيست. براي يک مملکت و يک فرهنگ در طول زمان بايد فکر کرد.
اما قبلش بايد براي يه نسل فکر کرد. قبل تر براي يک عمر و قبل تر هم براي همين روزها …

سالی که نکوست

شنبه 14 آبان 1384

وبلاگ علي آقا مربي رو که مي خوندم، وسوسه شدم يه کم به سال عجيب 84-83 فکر کنم. سالي پر از فراز و نشيب. اولش با هفته شهدا شروع شد. هفته شهدايي پرکار و …

هفته شهداي مفيد3 هم اولين سال برگزاري رو تجربه کرد. نزديک عيد هم که مسافرت جنوب دوره 29 بود و سرزمين عشق و … (گفتنش ساده نيست؛ کوتاه هم)

مسافرت جهادي دلوار هم مسافرت عجيبي بود. اولين مسافرت جهادي بود که حس کردم مرد مسافرت جهادي شدم! اولين مسافرتي هم بود که حس کردم ديگه دارم پير ميشم.

وقتي از جهادي برگشتيم خبردار شدم که بعد از سه ترم بلاتکليفي و کاغذبازي، بالاخره با انتقال و تغيير رشته و تغيير گروه آموزشي موافقت شده و … خداييش خودم هم نفهميدم چطوري « بدون بند پ » اين کار به انتها رسيد. به هر کس هم ميگم باور نمي کنه. ولي خدا بزرگتر از اين حرفاس. خدا اون بالاس!

خلاصه بعد از سه ترم برگشتم اين ور ميز و علاوه بر تدريس مشغول درس خوندن شدم. البته هر کدومش يه مزه داره. اما اصل لذتش به اينه که اين طرف ميز بودنم به اون طرف ميز بودنم ربط داره و در اصل يکيه!

بعد از اين هم قراره …

ماه را دوست دارم …

بعضي وقت‌ها به تو حسوديم مي‌شود. هميشه خودم را بي‌لياقت مي‌دانم. اما تو را يک پادشاه.
در روز تولدت، تمام قرص ماه پيداست. خيلي عجيب است؛ يعني حتي ماه هم تو را دوست دارد. شايد تولد من فراموش بشود. ولي يک هفته قبل از تولد تو همه جا نورباران است.
چرا ماه مرا دوست ندارد؟ چرا هيچ‌کس منتظر من نيست؟ چرا؛ يک نفر هست، که به او خيلي دل بسته‌ام . دوستش دارم. عشق را در چهره‌اش مي‌بينم. ولي انگار اين بار هم عشق يک‌طرفه است. هميشه به‌ش گفته‌ام که هر وقت چيزي براي فکر‌کردن نداشتي به اين فکر‌کن که يک غلام حقير بر روي اين کره خاکي متعلق به توست . به‌ش گفته‌ام چه مي‌شد من مي‌توانستم خاک پاي تو باشم؟ او به من چيزي ياد داد که تا به حال هيچ کس ياد نداده بود . او يک مصراع را به من آموخت «شيعه يعني تشنگي در شط آب» . چرا ماه مرا دوست ندارد؟
شايد، روزي بيايي. روز تولدت همه شادند. مي‌گويند قرار است بيايي. پس کجايي؟ نکند مسير راه تو هم مانند مسير زندگي من شلوغ است؟ نکند سربازهايت هنوز تکميل نشده‌اند؟ نکند سربازي نداري؟ ماه تو دقيقا مانند ماه شبي است که از حرم کبوترها دل کندم . در کوپه قطار براي چند لحظه ماهت را ديدم . از ماهت پرسيدم چرا عاشقم کردي؟ حتي ماه هم بي‌وفا بود.
براي روز تولدت نمي‌دانم چه چيزي بايد هديه دهم. ولي اين را مي‌دانم که جملاتم از آن توست. جملاتي که از درون حقيرم بيان مي‌کنم. با تمام وجود، من. من با کارهايم رنگ سياهي به دل خود ريخته‌ام. اين دل ناقابل است، براي تو . شايد هديه بدي براي تولدت نباشد، براي تو. ممکن است کمي سياه باشد، ولي اشک‌هايي ريخته‌است که شايد بدت نيايد. تنهايي‌هايي را کشيده است که شايد فقط تو بتواني درکش کني. هديه‌ام را به ماه مي‌دهم تا او آن را به تو بدهد. ولي، ماه چرا مرا دوست ندارد؟
وقتي داشتي هديه را از ماه تحويل مي‌گرفتي، از ماه بپرس چرا بايد اينگونه عشق را تجربه مي‌کردم. از ماه بپرس چرا دوست داشتن را اين‌گونه آموختم . به ماه بگو که ديگر خيالش راحت باشد که من معشوقم را پيدا کردم. معشوقه من با برق نگاهش همه را شکار مي‌کرد. معشوقه من به من آموخت «شيعه يعني تشنگي در شط آب». معشوقه من عظمت را برايم وصف کرد. از ماه بپرس مي‌تواني عشق يک‌طرفه را درک کني؟ به ماه بگو اين‌بار کسي را دوست دارم که گذشت، از آبي گوارا. نمي‌توانم به‌ش بگويم دوستش دارم، چون اين لياقت را در خود حس نمي‌کنم . از ماه تشکر کن، که دوست داشتن را به من آموخت.
مي‌دانم، روزي مي‌آيي. مي‌آيي و حق را بر پا مي‌داري . شايد به آمدنت مانده. ولي تولدت نزديک است. بر روي دلم، با دست خط اشکم مي‌نويسم تولدت مبارک. تقديمت مي‌کنم؛ با تمام وجود. ماه را دوست‌دارم ، چون به من ثابت کرد که مرا دوست دارد. ماه را دوست دارم، چون وجودش را به روحم نزديک‌تر کرد. ماه را دوست دارم، چون با ما دل سياه‌ها رفيق است. من ماهي را دوست دارم که خود را در اشک يک پدر شهيد جلوه کرد. من آن ماه را دوست دارم که در سخنان يک شهيد، قبل از شهادت، خود را نمايان کرد. من آن ماه را دوست دارم که اشک‌هايم را بر روي يک چفيه تقديمش کردم. من ماه را دوست‌دارم، چون مرا دوست دارد. من ماه را دوست دارم، چون تو را دوست دارد.
جهان در انتظار توست …
به نقل از کوير

زندگی

او به راستي نمي‌دانست به کجا مي‌رود. اما اين را مي‌دانست که به جايي مي‌رود، چون هرکس به هر حال بايد به جايي برود، مگر نه؟
او حقيقتا نمي‌دانست چه اتفاقي خواهد افتاد، اما دست کم مي‌دانست که به هر حال اتفاقي خواهد افتاد. چون هميشه اتفاقي مي‌افتد. اين طور نيست؟
شل سيلور استاين

حمل بر صحت !

به نقل از معراجيان :
از قديم گفته‌اند :« تفنگ پر يک نفر را مي‌ترساند و تفنگ خالي دو نفر را ».
در وضعيت فعلي، ما راهي نداريم جز اينکه در همه زمينه‌ها بيش از « بود » خود « نمود » داشته باشيم.
شما امروز هر چه بخواهي در بازار دنيا عرضه کني، عقل باشد يا علم، اخلاق باشد يا انقلاب، بايد يا قابل وزن و کيل باشد يا قابل شمارش و جمع و تفريق. تو اگر «داوود» هم باشي وقتي نتواني آن‌قدر صدايت را بلند کني که گوش کر اجنبي بشنود، يا نتواني مطلب خود را به خطي بنويسي که چشم بيگانه ببيند، حرف حساب داشته باشي و نداشته باشي، يک قيمت است.
اهل حق باشي و نباشي، هيچ چيز عوض نمي‌شود. براي همين است که مي‌گويند: «يک مشت قدرت بهتر از صد خروار حق است».
تلاش و تماشا
سيد مهدي فهيمي

فنا

آدم‌ها هر کدوم زندگي و شخصيتي مخصوص خودشون دارن. تا وقتي هستن هم‌ديگر رو به ديد يه واقعه تکراري مي‌بينن. وقتي يکي‌شون از بين آدم‌ها کم ميشه، همه حس مي‌کنن مثل اون ديگه نيست. حق هم دارن. هر کس ويژگي‌هاي مخصوص خودش داره. آدم‌ها تک‌تک ميرن از اينجا، اما فقط وقتي نيستن همه به اين فکر ميفتن که خدا‌بيامرز فلاني هم آدم …
آدم ها از عمر طولاني خوششون مياد اما نمي دونم کسي پيدا شده به اين فکر کنه که آيا آدم ها بدون رفيق زندگي براشون لذت‌بخشه يا نه؟
کسي فکر کرده اگه عمر کسي بيش از بقيه هم نسل هاش باشه مي‌تونه تو جامعه‌ي بعد از نسل خودش زندگي کنه يا نه؟ کسي فکر کرده غريب بودن مي‌تونه اين باشه که …
امروز اردو بوديم. اين کار پرورشي هم چه سختي‌هاي عجيب غريبي داره!
خيلي سخته خشن بودن از روي اجبار. خدا نصيب گرگ بيابون نکنه.

پیمایش به بالا