روز+مره

سخت است سرودن از کسی شاعرتر

در خواب و خيال هم نرفتيم به جنگ

بي رنج و ملال هم نرفتيم به جنگ

ما نسل سپيد بخت سوم بوديم !

از راه شمال هم نرفتيم به جنگ

نسل سوم

برگي شدم و به دست بادم دادند

تا فصل حضور امتدادم دادند

من جبهه نبوده ام، وليکن « بودن »

درسي است که هشت سال يادم دادند

به نقل از

«سوره»

خدا تنهاست



چند ماه پيش، تيم ملي خيلي چيزها داشت. حمايت 70 ميليون مردم ايران رو داشت. کلي
سرود که به اميد پيروزي هاش ساخته شده بود، داشت. حمايت ايرانيان تمام عالم رو
داشت. دعاي خير همراهش داشت. غرور هم داشت. اما اميد نداشت. شک دارم که توکل داشت
يا نه. اما از نتيجه ها مي تونم اين برداشت رو کنم که « خدا نداشت » و همين
کافيه که تنها باشي و موفق نباشي.

 حزب
الله لبنان تنهاست. فکر مي کنيد ايران داره؟ يا کشورهاي عربي داره؟ يا سيستم هاي
پيشرفته نظامي داره؟ هيچ کدوم از اين ها رو نداره. اما « خدا داره » و همين
کافيه که تنها نباشي و پيروز باشي.

خدا
تنهاست اما بنده هايش نه.
فقط کافيست اين را بدانند تا شکست معني نداشته باشد.

 


يادداشت  هاي مرتبط:

 

یادداشت های ناچاری

*
…و يکي از بخارا پس از واقعه [حمله‌ي چنگيز] گريخته بود و به خراسان آمده، حال
بخارا ازو پرسيدند. گفت: «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند.»
جماعت زيرکان که اين تقرير شنيدند، اتّفاق کردند که در پارسي موجزتر از اين سخن
نتواند بود…
(تاريخ جهانگشاي جويني)

**
عصر يکي از آخرين چهارشنبه‌هاي هشتاد و يک، به دعوت کسي بود يا کساني،‌ درست به
خاطر ندارم، همراه يکي از رفقا عازم شديم به جلسه‌اي در خبرگزاري قدس. موضوع جلسه
گويا تشکيل گروهي بود يا حلقه‌اي يا جمعيتي يا سمني (سازمانِ مردم – نهاد يا همان
ان.جي.اوي خودمان!) براي مطالعه و پروارسازي افکار نسل جوان در زمينه‌ي فلسطين.
قدري توي راهرو و دم در معطل شديم تا دعوتمان کردند به اتاق جلسه. ميزِ گردي بود که
دور تا دور نشسته بودند،‌ همه هم غريبه (البته با ما و براي ما) گوشه‌اي از مجلس
يکي دو تا صندلي خالي مانده بود که فی‌الفور اشغال کرديم. کسي خودش را معرفي نکرد و
از ما هم نخواستند که خودمان را معرفي کنيم. البته در طول جلسه از لابلاي حرف‌ها
فهميدم که آن آقايي که بالاتر از همه نشسته‌اند، دکتر مجتبي رحماندوست (اخوي آقا
مصطفي) دبير جمعيت حمايت از مردم فلسطين هستند و کنار دستشان آقاي محترمي به نام
سردار نوراني که نمی‌دانم چه‌کاره‌ي آن جا بودند.
از شانس خوب، آقايي که کنار دست من نشسته بودند (يعني من کنار دستشان نشسته
‌بودم)،‌ هر چند که در ظاهر فرقي با بقيه نداشتند (و حتي مساوی‌تر هم بودند) اما
ميهمان افتخاري جلسه به حساب می‌آمدند: «مروان الغول» هنرمند فيلم‌سازي از نوار غزه
و کرانه‌هاي باختري…


نيم ساعت اول جلسه به صحبت‌هاي عربي «مروان» و ترجمه‌هاي دست و پا شکسته‌ي دکتر و
سردار و آقاي سرمدي و همسرلبنانی‌شان براي حاضرين سپري شد. قرار بود بعد از
صحبت‌ها، سومين ساخته‌ي مروان را ببينيم. فيلمي که هنوز هيچ شبکه‌اي آن را پخش
نکرده بود:
در ماه آگوست سال 2002، هواپيماي اف شانزده اسراييلي، در نيمه‌هاي شب، بمبي يک تني
روي نوار غزه پرتاب می‌کند و بيست و هشت  نفر کشته مي شوند. نوزده نفر از اين تعداد
کودک بودند. در مجموع هم سيصد و پنجاه نفر زخمي می‌شوند. اين فيلم داستان واقعي
پسري چهارده ساله است که مادر و دو برادرش در اين بمباران کشته می‌شوند. اين فيلم
ابتدا قرار بود گزارشي از نوار غزه و وضعيت مردم آن جا باشد و ساخت آن قبل از اين
حمله آغاز شده بود. در زماني که فلسطينی‌ها آتش‌بس را پذيرفته بودند. اما اسراييل
به قصد ترور «صلاح شهاده» از رهبران حماس، که در اين محله‌ي صدهزار نفري زندگي
می‌کرده است، آتش‌بس را زير پا می‌گذارد و اين حمله‌ي وحشيانه را ترتيب می‌دهد.
در فيلم «مروان الغول» که با محوريت آن پسر چهارده ساله ساخته شده بود، صحنه‌هايي
از تشييع جنازه‌ي کشته شدگان حادثه و اطفال يتيم شده وجود داشت. همچنين مصاحبه با
خلبان معترض اسراييلي و افسر عالی‌رتبه‌ي شاباک که می‌گفت: «من چيزي راجع به آتش‌بس
نشنيدم! تلاش ما بر اين است که اهالي شهرها کشته نشوند. ولي اطلاعات ما هميشه دقيق
نيست!» بلافاصله صحنه‌اي را می‌ديديم که نوزادي در قنداق خونين گريه مي کند و «ما
ذنب الاطفال»
آن وسط دکتر رحماندوست گريه‌اش گرفته‌بود که سردار نوراني جعبه‌ي دستمال کاغذي را
به زحمت به آن سوي ميز ‌رساند.
مصاحبه‌اي داشت با صلاح شهاده، دو ماه قبل از شهادت، که براي فيلم ديگري گرفته
بودند و لاجرم در همين فيلم آن را کار کردند. با مردي هم مصاحبه کرده بودند که همسر
و دو فرزندش را در اين حمله از دست داده بود. وقتي از بچه‌هايش تعريف مي کرد به يکي
می‌گفت دکتر و به ديگري مهندس.
آن روزها شيخ احمد ياسين در قيد حيات بود و «مروان» در جاي جاي صحبتش از او با
عنوان «زعيم الروحي للحرکه» ياد می‌کرد. در اواخر فيلم هم جواني می‌گفت: «شارون
اشتباه کرد و صلاح شهاده را کشت. او بايد همه‌ي مردم فلسطين را می‌کشت.»

***
از همه‌ي اين‌ها گذشته، جلسه‌ي آخرين چهارشنبه‌ي هشتاد و يک براي ما نتايج ديگري هم
داشت:
يکي اين که فهميديم عرب‌ها چاي تلخ را نمی‌توانند با قند بخورند و بنابراين قند را
در چاي حل می‌کنند.
فهميديم که نوار غزه زميني است به وسعت چهل کيلومتر مربع (چهار کيلومتر در ده
کيلومتر)  که يک و نيم ميليون نفر جمعيت دارد. اهالي اين منطقه حق ورود به اراضي
سال 48 را ندارند و در حقيقت زنداني هستند.
فهميديم که نوار غزه، زمين نفرين شده‌ي بني اسراييل است که اين قوم حق ورود به آن
را ندارند. اما حق شليک به آن را…
فهميديم که دکتر رحماندوست، که مشاور امور جانبازان رياست جمهوري بود، دست چپ و پاي
راست ندارد و وقتي می‌نشيند کتش را به عصايش آويزان می‌کند.
فهميديم که مقوله‌ي يهود، در خبرهاي ما آن‌چنان کليشه‌اي شده است که کلاً می‌توان
آن را بی‌خيال شد. ما بايد به سراغ اخبار دسته اول برويم.
و فهميديم که اقلاً هر کدام از ما بايد ده جلد کتاب در مورد اين غده‌ي سرطاني
بخوانيم تا از هر خبر تکراري يا ساده‌اي به راحتي عبور نکنيم و چيزهايي را بفهميم
که ديگران نمی‌فهمند.

****
و دی‌شب که تله‌فيزيونِ عقب افتاده‌ي ما بعد از سه‌سال قسمت‌هايي از اين مستند را
نشان مي داد، همه‌ي آخرين چهارشنبه‌ي هشتاد و يک در ذهنم جان گرفت.

*****
و علاءالدين عطاملک جويني را خبر کنيد که: «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند
و نمی‌روند!»

ياعليش
سيدصالح
17 تيرماه 85


با اينکه خودم توي اين جلسه ي به ياد ماندني بودم؛ نقل قول مي کنم از وبلاگ «

راوي
»

نیکولاس

اگر به آدم بزرگ ها
بگوييد: « دليل وجود داشتن شازده کوچولو اين است که او قشنگ بود، مي خنديد و به
دنبال گوسفندي مي گشت، و گوسفند خواستن خودش دليلي است بر اين که او وجود داشته»،
شانه بالا مي اندازند و فکر مي کنند که شما بچه ايد!

اما اگر به آدم بزرگ ها
بگوييد:« شازده کوچولو از سياره ي کوچک ب612 آمده بود.» بي درنگ قبول مي کنند و
ديگر چيزي از شما نمي پرسند.


نيکولاس از آرژانتين آمده بود؛ از شهر بوينس آيرس

نيکولاس از آرژانتين
آمده بود؛ از شهر بوينس آيرس.

لودگی یا سادگی ؟

همه چيز برايمان
دستاويز خنده و شوخي شده است.

اگر بزرگترين اهانت هم
به ما و مقدسات ما بشود، نهايت عكس العمل جامعه ي ما ساختن جوك و تغيير نام يك
شيريني است.

در مورد حركتي مثل
انرژي هسته اي، فقط مي گوييم انرژي هسته اي حق مسلم ماست و سيل اس ام اس است كه
براي اين موضوع ساخته و ارسال مي شود. اگر حمايت مي كنيم كم و بيش ناآگاهانه است و
اگر با اين شعار مخالفيم، براي به مسخره گرفتنش دليل موجهي نمي يابيم.

با مداحي ائمه هم
متأسفانه همين برخورد را داريم. مداحي براي مداحان وسيله ي خودنمايي شده است و
جذابيت كاذب و بي محتوا راهي براي كسب شهرت.

استفاده از تكنولوژي هم
دست كمي از موارد بالا ندارد. بهترين و جديدترين تكنولوژي به وفور در خانه هاي ما
يافت مي شود، اما بيشترين استفاده از آن براي بازي و سرگرمي است. نمونه ي جالبش هم
سوالي بود كه يكي از دانش آموزان پرسيد: « روي ابر رايانه هم بازي نصب مي شود؟» به
راستي ايران گورستان تكنولوژي است.

به هر حال؛ جديت خوب
است. چه در كار و چه در تفكر.

نیاز

خدايا!

شهامت شهادت نصيب مان گردان.

خدايا!

توفيق شهامت نصيب مان گردان.

یک فکر خوب

چند روزي بود که به موضوعي فکر مي کردم. امروز با رضا که صحبت مي کرديم فهميدم نظرمون يکيه. براي اجرايي کردن ايده مون به چند تا چيز نياز داريم:

– يه موتور خوب، ترجيحاً ۱۰۰۰
– يه كلت كاليبر 45 (ترجيحاً با صدا خفه‌كن)
– يه حكم !

واضحه که فعلا توضيح بيشتري نمي تونم بدم!

سمفونی ایثار

ديروز براي خريد کتاب رفتم ميدون انقلاب. جالبه که ديگه فروشندگان خياباني نوارهاي بياباني! به قيافه هم کاري ندارن. البته نيومدم که اينو بگم. چند تايي نوار گرفتم. خونه که رسيدم شروع کردم از هر کدوم يه کمي گوش کردن. سمفوني ايثار هم تو نوارها بود. با اين که سوم خرداد رفتيم اجراي زنده ي سمفوني ايثار و نوارش رو هم از همونجا گرفتم و بارها گوش کرده بودم، تست اين نوار يک ساعت طول کشيد. تا ته دوباره گوش دادم.

حتما مي پرسيد چرا اگه نوار رو داشتم يکي ديگه خريدم. اول اينکه اين بار دوتا خريدم نه يکي. دوم هم اينکه يه بنده خدايي نوار رو ازم براي هميشه امانت گرفت! مفيدي بودن اين تبعات رو هم داره ديگه! اين بار دوتا خريدم که اگه يکي خواست امانت بگيره مجبور نشم دوباره برم انقلاب.

کارهاي مجيد انتظامي يه سر و گردن از بقيه بالاتره. عجيبه که هنوز ايرانه و فرار مغزي نکرده.

راستي جالب نيست که من تهران نيستم ولي وبلاگ به روز مي کنم؟؟؟

يا علي

رهرو آن است که …

چهارشنبه 14 دي 1384

امين و پسرم، مهدي، هم سن و سال بودند. با هم بازي مي‌کردند؛ مي‌دويدند، مي‌افتادند، مي‌خنديدند. حالا ديگر مهدي توي پارک « شهيد امين گودرزي » تنها مي‌دود. تنها مي‌افتد، تنها مي‌خندد. من هم مي‌نشينم و تماشايش مي‌کنم.

  • اردوي رهروان مدرسه نزديک شده. اگه مطلبي هست شنواييم.
  • متن، صفحه ي 41 کتاب نفت است؛ از سري روزگاران، انتشارات روايت فتح
  • امتحان دانشگاه هم نزديک شده.
  • امتحاني براي بچه ها طراحي کردم که حال کنن. شايد بعد اينجا هم منتشر کردم.
  • عيد قربان هم نزديک است …

تکرار

دوشنبه 12 دي 1384

زندگي تکرار روزهاي تکراري است.

هشت هزار و هفتصد و پنجاه و هفت بار.

آخر هم اين زندگي ما را خواهد کشت!

پیمایش به بالا