• بسم الله الرحمن الرحیم

فتنه ی مسؤولان

دشمن را می شناسم و می دانم به دوست خوابزده، نباید به چشم دشمن بنگریم؛ اما این روزها کلافه ام از اینکه رهبر و مردم، به جای مبارزه با دشمن، باید مسوولان را بچسبند که به خودمان گل نزنند! کلافه ام از نافهمی مسؤول نماها و غافلان دنیازده. البته تجربه ی معلمی، این لجبازی های کودکانه را برایم کمی ملموس کرده است، اما از هر کسی توقع چنین اشتباهاتی نیست. بیشتر کلافه ام از ژست های ولایتمداری این عزیزان تکلیف ناشناس که هشدارهای ملموس و علنی رهبر را نمی شنوند و باز هم هیزم کش دشمنان می شوند. کاش از…

ادامه مطلب …

امان از دوست غافل

البته اختلاف نظر، فراوان است؛ هيچ اشكالى هم ندارد – دو نفر مسئولند، رفيقند، اختلاف نظر هم دارند؛ هميشه هم بوده است – اما اختلاف نظر نبايد به اختلاف در عمل و اختلاف در برخوردهاى گوناگون، به اختلاف علنى، به گريبانگيرى، به مچگيرى در مقابل چشم مردم منتهى شود؛ چون آن اختلافات آنقدر اهميت ندارد. يك وقت يك چيزهاى مهمى است، خب مردم بايد مطلع شوند؛ اما اين اختلافاتى كه انسان مى‌بيند بين اين حضرات هست، چيزهائى نيست كه اينقدر اهميت داشته باشد كه حالا با ادعاهاى گوناگون، ما اينها را بزرگ كنيم، جلوى چشم مردم نگه داريم، به اينها…

ادامه مطلب …

روایت فتنه زدایی

روزهای فتنه گذشت و شاید خاطرات، مرجع کاملی برای آیندگان نباشد. سال های آینده، جوانانی می آیند که پاسخ کنجکاوی شان درباره ی 9 دی را در گوگل و ویکی پدیا جستجو می کنند و اراجیفی بی پایه و اساس تحویل می گیرند. متأسفانه برای آن روزها کمتر فکر می کنیم. تا دیر نشده است، باید روایت آن روزهای حماسی مستند شود تا فتنه گران تاریخ را قلب نکنند.

ادامه مطلب …

ولایت فقیه

مبنای حکومتی ما قوانین اسلام است. برای همین تمام قوانینی که توسط نماینگان مجلس تصویب می شود باید از نظر تطبیق با قوانین اسلام ، توسط شورای نگهبان بررسی شود. برای اجرای قوانین و حدود اسلام، باید حکومت وجود داشته باشد. حکومت هم باید مسوول داشته باشد و طبق احادیث معصومین، ولایت مسلمانان باید بر عهده ی فقیهی باشد عادل و عالم به قوانین اسلام. وقتی ولایت فقیه مجری قوانین اسلام باشد، طبیعتا کسانی که با اصل اسلام مشکل دارند، برای زدن ریشه ی اسلام، شروع به تضعیف ولایت خواهند کرد. البته در میان دشمنان اسلام حتما کسانی هستند که…

ادامه مطلب …

شرح حال بی غبار

آدم سیاسی ای نبودم، علاقه ای هم به سیاست نداشتم تا اینکه سال پر هیجان 88 فرا رسید و فضای پرشور انتخابات من رو هم مثل بقیه تحت تاثیر قرار داد… جنبش سبز جو سنگینی درست کرده بود، حرفای دو کاندید پر سر و صدا منو حسابی گیج کرده بود… از امام فقط اسمش رو شنیده بودم و بزرگیشو اما به شخصه اندیشه هاش و افکارش رو مطالعه نکرده بودم… با واژه ی شهید از بچگی آشنا بودم، آخه اسمم رو به یاد داییم گذاشتن فرهاد، اما شهید فرهاد کاظمی کجا و من فرهاد کاظمی کجا… از رهبری و ولایت…

ادامه مطلب …

مشاهدات یک همسایه

وقایع یک سال گذشته، فرصت کافی و مناسبی ایجاد کرد تا اثر رفتارهای غیر حرفه ای سال های قبل سیاستگذاران و مدیران مجتمع آموزشی مفید نمایان شود و بعضی مسایل درون سازمانی ابتدا به دانش آموزان و سپس به فارغ التحصیلان این مجموعه و متأسفانه تا حدودی به افکار عمومی آشنایان، راه پیدا کند. برای این واقعه، می توان دلایل زیادی را برشمرد؛ اما این اتفاق، بیشتر زاییده ی دو عامل « غرور کاذب دانش آموختگان مفید » و « تشکیلاتی دیدن نهاد مقدس مدرسه، توسط سیاستگذاران » است. جرقه های سیاست زدگی در دبیرستان مفید1، از زمانی زده شد…

ادامه مطلب …

شناخت عرصه

پیش از انتخابات سال قبل، گروه هایی که هر بار بر طبل ناامیدی و تحریم انتخابات می کوبیدند، دایه ی مهربان تر از مادری شدند برای برگزاری انتخابات پر شور در ایران. اما تبلیغاتی که برایش سرمایه گزاری شد، نه رنگ و بوی معرفی سابقه و برنامه ها داشت، نه قانون و حرمت ها را رعایت کرد. فقط سعی در تهییج بود و تبلیغ منفی و شایعه سازی و دروغ پردازی تا در جوی آلوده، شنیده ها، مهم تر از دیده ها و دروغ ها محکم تر از حقایق جلوه کند. با نزدیک شدن به انتخابات، در شرایطی که مردم…

ادامه مطلب …

نهم دی ۸۸، پایان انتظارم بود

چند ماه صبر، کافی بود تا بفهمی و مطمئن شوی دروغ از کجا سرچشمه گرفته و بتوانی از بین صداهای گوش خراش و شایعات جاهل فریب شهر، کم کم هیاهو را کنار بزنی و سرک بکشی و ببینی که ماجرای دیگری در جریان است. حالا دیگر وقت آن است که ظهر عاشورا، نیم ساعت مانده به اذان ظهر، از مسجد دانشگاه تهران بیرون بزنی و وارد معرکه ای شوی که بودنت در آن معرکه، حتی مهم تر از عزاداری ظهر عاشوراست. حالا موقع آن است که نماز ظهر عاشورا را وسط چهار راه حضرت ولیعصر، روی آسفالت بخوانی تا سربازان…

ادامه مطلب …

چه زود فراموش می کنیم …

– آهای! حزب اللهی! همون موتور سواره است. بابا که برمی‌گرده نگاش کنه، منم برمی‌گردونه، آخه هنوز تو بغلشم دیگه. توی دست اون که عقب نشسته یه تفنگه، یه تفنگ سیاه. این‌ها نباید دوست بابا باشن وگرنه این‌طوری نگاش نمی‌کنن تفنگ رو نمی‌گیرن طرف بابا. ولی چرا بابا کاری نمی‌کنه، واستاده و داره تو چشمای اون تفنگ به دسته نگاه می‌کنه. ولی من نباید بذارم بابامو بکشن. دیگه من بابا نداشته‌باشم؟ من که نمی‌خوام گریه کنم،گریه خودش یه دفعه اومد. دستامو باز می‌کنم جلوی بابا، شونه‌هاشو بغل می‌کنم که هرجاشو خواستند تیر بزنن بخوره به من، صورتمو می‌آرم جلوی صورتش….

ادامه مطلب …