جهاد اصغر

جهادی شروع شد

بالاخره مسافرت
امسال هم با تمام سختي ها و شيريني ها تمام شد. اما اردوي جهادي سرخس تازه شروع
شده. حداقل براي گروه هاي تخصصي شروع شده. گروه فرهنگي تازه فرصت مناسبي داره كه از
طريق سازمان هاي فرهنگي براي منطقه اعتبار جور كنه يا امكانات نرم افزاري و فكري به
منطقه بفرسته.

گروه پژوهش هاي
مردمي حالا بايد دست به كار بشه و از اين فرصت كمي كه تا سفر رييس جمهور به منطقه
هست، اطلاعات خام و پردازش شده رو منتقل كنه.

گروه مستندسازي
بايد تمام تلاشش رو بكنه تا فيلم مستند سرخس براي پخش به صداوسيما برسه.

و ما هم بايد سعي
كنيم ارتباط مون با معلم هاي منطقه بيشتر بشه و با هماهنگي از تهران و همكاري معلم
هاي سرخس، سطح فعاليت هاي آموزشي و تربيتي مدارس منطقه رو بالاتر ببريم. براي شروع
هم قراره چند نفر از مسوولان براي بازديد از مدارس ما به تهران بيان.

پانزده روز وقت
خوبي بود كه بتونيم فعاليت هايي رو كه لازمه توي سرخس انجام بشه بشناسيم و تا آخر
سال براي اين فعاليت ها برنامه ريزي كنيم.

جهادي شروع شد.

و اما صد و یک

صد و يك

تنها تعريف ما از عيد نوروز شده
مسافرت جهادي. ديگه با نوروز تهران غريبه ايم. اميدوارم به اين زودي ها مجبور نشم
تو غربت بمونم.

صد و يك

داريم  مي ريم بهشت زهرا
براي ديد و بازديد. داريم مي ريم پيش آشناهامون. اميدوارم شفاعت مون كنن. كاش مي شد
يه سر هم بهشت فاطمه اردبيل بريم.

صد و يك

چقدر ديشب سر و صدا بود. بعد از
اين همه سال كه چهارشنبه آخر سال تهران نبودم يادم رفته بود كه بايد منتظر اين همه
صدا باشم. البته اون سال ها جنگ خياباني نبود. اميدوارم قبل از وقوع حادثه براش
فكري كنيم.

صد و يك

امشب عازم سرخس هستيم. براي
مسافرت جهادي. خورموج و كاكي و ريگان و باغان و زابل و بم و دلوار كه قسمت شد با
اين وضعيت داغونم، بتونم كاري براي مسافرت انجام بدم. اميدوارم امسال هم كم نيارم و
بودنم مفيدتر از نبودنم باشه.

صد و يك

اين صد و يكمين نوشته ي « راز
نهفته » بود. تا يازدهم فروردين از زندگي بدون اينترنت و تلويزيون لذت مي برم.
اميدوارم بعد از مسافرت جهادي آدم تر از حالا باشم.

مسافرت جهادی 84 – دلوار

نوروزهاي زيادي را بوشهر بوديم. تا جايي که من يادمه مدرسه که بوديم مسافرت سال ۷۶ بندر ريگ بود. ۷۷ خورموج. ۷۸ کاکي. ۷۹ جم. ۸۱ مدرسه شبانکاره بود و ما رفتيم باغان. امسال هم بعد از دو سال دوري از بوشهر رفتيم دلوار و سري زديم به روستاهاي محمد عامري، باشي، بربو، بوجيکدان، گرگور، زيراهک و بريکان.
جاي همه ي دوستاني که نبودند حسابي خالي بود.
امسال نهمين سالي بود که سالمون تو مناطق محروم کشور تحويل شد؛ و هر سالي که با کميته امداد کار مي کنيم مسافرت براي من يه مزه‌ي ديگه‌اي داره. بيشتر خوش ميگذره. حس بهتري دارم. مخصوصا وقتي که پشت وانت‌هاي نيسان خشک و سرسخت کميته امداد تو جاده و بيابون مي‌ريم تا به روستايي با چند خانوار جمعيت برسيم، يا وقتي مسوولين کميته امداد رو مي‌بينم که وسط تعطيلات نوروز به جاي اينکه با خانواده برن مسافرت، ميان و همپاي ما و بيشتر از ما کار مي‌کنن حس مي‌کنم تنها نيستيم.
کميته امداد تنها اداره ايه که اتاق رييس کميته امداد طبقه آخر نيست! رييس کميته امداد بوشهر هم تنها مديريه که تصويرش تو ذهن من يه مرديه که سر ديگ وايساده داره برامون غذا مي‌کشه. گفتني زياده. اما کميته امداد يه چيز ديگه‌اس.
مردم اونجا زندگي‌شون خيلي ساده‌تر از ماست. راحت‌تر زندگي مي‌کنن. شايد ظاهرش مجلل نباشه، اما راضي هستن از زندگي‌شون. بعضي‌ها هم وضع خوبي ندارن و به اميد کمک‌هاي کميته امداد هستن. هر چند که اين کمک‌ها خيلي زياد نيست. البته يک سال هست که مجلس تصويب کرده که اين کمک‌ها بيشتر بشه اما هنوز که خبري نشده. بگذريم.
سعيد ويسي
اين پسر تو منطقه‌ي خودشون يه آقازاده اس. پسر رييس کميته امداد. اما نه اين پسر از اون آقازاده هاس نه پدرش آقايي مي‌کنه. کارکنان کميته امداد رو همه‌ي روستايي‌ها مي‌شناسن. از بس که اين مرد‌ها به فکر مردم هستن و هميشه به خانواده‌هاي نيازمند سر مي‌زنن. کارشون البته اين نيست. کارشون اينه که ماه به ماه يه مبلغي حدود بيست يا سي هزار تومان بريزن به حسابشون. اما همين سر زدن‌ها هم کلي دلگرميه براي مردم. اين آقا سعيد ويسي هم يکي از همين مردمه. شغل پدرش باعث نشده از مردم جدا بشه. آقا سعيد با ما ميومد روستا ها و زبون محلي بچه‌ها رو به شهري ترجمه مي‌کرد تا ما بهتر بفهميم. امسال اولين سالي بود که با خودمون مترجم داشتيم!
چيزي که خيلي تو اين مسافرت جالب بود اين بود که تمام روستاهايي که مي رفتيم راه اسفالت داشت و آب لوله‌کشي و برق و تلفن. مدرسه‌هاي ابتدايي هم توي روستاها بود و مقاطع بعدي هم توي شهرها. خب خود مردم خيلي دنبال درس نيستن. يه نکته‌ي ديگه هم اينکه تو دورافتاده ترين روستا هم دانش‌آموزان شير پاکتي شَما مي‌خوردن. اين هم عکس آقا امرالله که کلي راجع به ماهيگيري برامون توضيح داد. بچه‌هاي ساحل خليج هميشه فارس هم دنياي قشنگي دارن.
ساحل خليج فارس
ديگه حسابي پرحرفي کردم. کلي عکس از مسافرت هست که اينجا جاش نيست. اگه شد بعد بيشتر صحبت مي کنيم.
يا علي

بوشهر ۸۴

صیاد با صد بهانه ما را نگرفت
با این همه دام و دانه ما را نگرفت
این دور فلک چگونه دوری است که هیچ
حتی به غلط نشان ما را نگرفت
شاید تا سال دیگه! نتونم به روز کنم. مگر این که روستاهای کشور هم تا الان به اینترنت وصل شده باشن. امسال برای مسافرت جهادی عازم بوشهریم. به نیابت از همه ی دوستان بیل خواهیم زد!
التماس دعا
یا علی

داشتیم آقای فرمانده سپاه پاوه ؟

مسافرت جهادی فراموش شدنی نیست. آدم‌ها شاید بعد از چند سال اسمشون هم تو مسافرت نیاد. اما خود مسافرت تمومی نداره. آدم‌ها رفتنی نیستن، موندنی هم نیستن؛ اگه به درجه‌ی «کرکس پیر» بودن هم برسن، باز می‌رسه روزی که کسی رو پیدا کنن که نتونن ازش اجازه بگیرن و …
مسافرت جهادی فراموش شدنی نیست. دلیلش هم آدم‌ها نیستن. شاید بعد از چند سال یادمون بره که تو کدوم مسافرت کیا بودن. یا فراموش کنیم شعرهایی رو که پشت نیسان‌های کمیته می‌خوندیم چه کیفی داشت. اما هیچ‌وقت خونه‌ای رو که سه تا زن بیوه و پنج تا بچه‌ی قد و نیم‌قدشون، با بزهاشون قسمت کرده‌بودن یادمون نمی‌ره. یا خوشحالی پیرمرد نابینایی که چشم دوخته بود به صدای وانت کمیته امداد …
جهادی لذتش به سختی و سنگ صبور بودنشه. چه حرف از بی‌آبی زهک باشه؛ چه گرمای طاقت‌فرسای بوشهر؛ چه بادهای چادرافکن بم.
اما همین جهادی اگه نخواد همنشین یه نفر بشه؛ درد بی‌دوا مقابلش رفیق شفیق می‌شه.
حتی اگه اون یه نفر کرکس پیر باشه؛ چه برسه به اینکه کرکس پیر هم نباشه! سلمان باشه…
هرچه از دوست رسد نیکوست. حتی اگر نرسد! با حاجی از این حرفا نداشتیم.
دلم گرفته بود. به دل نگیرید.

قسمتی از ناگفته ها …

سلام. سلام. سلام
باز قسمت شد بتونم آپدیت کنم. هرچند دیر به دیر. شکر.
عید رفته بودیم بم. به قول بعضی ها یا شاید خیلی‌ها شهر غم.
خیلی چیزها دیدیم که حتما قبلا از صدا و سیما و از طریق خبرگزاری شایعات شنیدید. اما چیزهایی هم بود که مطمئنم نشنیدید و شاید هم نباید شنید. پس من می‌نویسم تا بخونید.
وارد بم که شدیم حسابی جاخوردم. چیزی از شهری که سال گذشته دیده‌بودم نمونده بود بجز نخل ها. فقط آوار بود و آوار. بیشتر که موندم مردم رو هم دیدم. چه صبری خدا بهشون داده. وضع خورد و خوراک بد نبود، یا بگم خوب بود. چیزی که اولش به ذهنم رسید این بود که معجزه شده که این همه چادر تو چند روز اول علم‌شده. اونایی که چادر ۱۲نفره یا بزرگتر زدن می‌دونن چی می‌گم. از این چیزا بگذریم. برای چیز دیگه‌ای مزاحمتون شدم.
بی‌مقدمه بگم. خیلی‌ها هستن که خداییش دارن از آب گل آلود ماهی می‌گیرن به چه بزرگی. از خارجی‌ها که به جز ترویج فرهنگ خودشون انتظار دیگه‌ای نمی‌ره. اما عده‌ای هستن که در ظاهر از خودمونن، اما همون کار خارجی‌ها رو می‌کنن. خدا خیرشون بده بودجه هم که دستشونه فراوون! حالا اینجا نمی‌شه از خدماتی که «‌انجمن حمایت از حقوق کودکان‌» توی بم ارائه می‌کنه بیشتر بگم. خواستید بعدا خارج اینجا صحبت می‌کنیم.
اینقدر از این ماهیگیری ها ناراحتم که نمی‌تونم بیشتر بنویسم.
یا علی

مسافرت جهادی

دل
گرفته بود
عقل
از کار افتاده بود
زبان
مونده بود این وسط که چی بگه
قلم
از همه مبهوت تر
من

من رفتم. اومدم. اما هنوز هم دلم گرفته، عقلم کار نمی کنه، زبونم بند اومده.
قلمم اما راه خودشو پیدا کرده.
این وسط تنها کسی که سر حرفش وایساده و کوتاه هم نمیاد عشقه.
از عشق زیاد می گن. هر کس به مقتضای فهمش و درکش. اما من از یه چیز دیگه می گم. اصلا نمی گم که تو تار و پودش گم نشم. تو دریای مواجش غرق نشم.
عقل می گه بمونم و بعد از هشت سال دوری از نوروز یه بار دیگه مزه ی عیدی گرفتن و عید دیدنی رفتن بیاد زیر زبونم.
اما …
می گه برم. باز هم مثل هشت سال قبل برم و نوروزم رو پیش کسانی باشم که همه فقط حرفشونو می زنن. همه فقط دوستشون دارن! همه فقط به فکرشون هستن. من هم مثل همه. اگه مردش هستی بیا با هم بریم.
جایی که خیلی ها رفتن و دیگه نیستن که ما باهاشون بریم. …
امسال هم تو مسافرت جهادی می بینمت آقا سلمان! نویسنده باشی یا نه هم فرقی نمی کنه.
ذکر خدا هم یادمون نمی ره ان شاءالله
التماس دعا هم داریم
مثل همیشه …

یاد مسافرت جهادی به خیر

ای که هر دم از علی دم می زنی بر یتیمان علی سر می زنی؟
بـر یـتـیـمـان عــــلـی پـرداخـتن بهتر از هفتاد مسجد ساختن
ای برادر! هیچ با خود فکر کرده ای که چرا فقر وجود دارد ؟ چرا عده ای باید شبها با غم گرسنگی سر به بالین بگذارند و آرزو کنند که ای کاش نبودم و رنج و گرسنگی خانواده ام را نمی دیدم ؟
… و عده ای از درد ثروت خوابشان نمی برد !
آیا تا به حال برایت پیش آمده که به خانه ای بروی و حتی یک استکان چای نداشته باشند تا از میهمانشان پذیرایی کنند ؟ آیا شده است که یک روز تمام زحمت بکشی و شب که به خانه می روی حتی یک لقمه نان خشک هم نداشته باشی که در دهان بگذاری ؟
آری برادر ! ما برادرانی داریم که مثل من و تو نیستند ؛ از من و تو بهترند ، از من و تو صبورترند ، کم توقع ترند و پر کارتر و یقیناً مسلمان تر . برادرانی داریم که کارشان شکر نعمت است ، هر چند که نعمت هایشان کمتر از ماست . خدا می داند که آنها بهترند ؛ از من ، از تو و از همه ما که نعمت های خدا را در اختیار داریم و شکر نمی کنیم.
هیچ فکر کرده ای که او چرا فقیر شده است ؟ مگر او هم مثل ما در این کشور نفت خیز زندگی نمی‌کند؟
چرا این طور است ؛ بیا قبول کنیم که این من و تو هستیم که درآمد نفت را صرف رفاه خودمان می‌کنیم و خیلی وقت ها حق او را مقابل چشمش ضایع می کنیم . ما از سختی های او مرفه شده ایم . او نیز مثل ما انسان است و از ما بالاتر انسانی با ایمان …
نوروز۷۶ – مسافرت جهادی خورموج – بوشهر

پیمایش به بالا