جهاد اصغر

لذتِ هجرت

بعدازظهري ابري در روستاي بلبل‌آباد بشاگرد

شايد قفس
توانايي نگهداشتن پرنده را داشته باشد. اما انسان در قفس ماندني نيست. حتي اگر قفسي
بزرگ به نام « شهر » او را دربرگيرد.

نوشتن از رهايي و آسايشِ دو ماه زندگي و تدريس
در روستايي دورمانده فايده‌اي ندارد. آزادي گفتني نيست؛ شنيدن‌اش هم دردي دوا
نمي‌كند. بايد آزادي را لمس كني تا از زندگي
تكراري و پرتجمل شهر فراري شوي. براي همين است كه در اين شش ماهي كه مسافر بشاگرديم، هيچ مطلبي از « ديار مؤمنان خدايي » ننوشته‌ام.

باز هم ننويسم بهتر است .
. . بعضي مفاهيم را بايد بي‌مقدمه و بي‌واسطه تجربه كرد. تجربه‌اش هزينه‌اي ندارد؛
فقط بايد دل بكني و قصد هجرت كني. هجرت از خود به ديار خدا . . .

پیامی از دیار فراموش شدگان


گرما، رطوبتِ هوا، كولر گازي، مسؤول بي‌مسؤوليت، بچه‌هاي بي‌ريا،


زرنگي، فقر، صفا، خوش‌تيپي، گافر، برق، آبِ گرم و گاهي جوش،


مار، عقرب، رتيل، فوتبال بشاگردي، نمازجماعت، زيارت عاشوراي هر روز، توسل، وقت پر
بركت، كلاس، مدرك، آشپز، فني‌حرفه‌اي،


پذيرايي، مهمان‌نوازي، كارت سوخت، قرض، لاستيك زاپاس، كولر بي‌گاز، روستاهاي
بي‌بنزين، زيارت، حسينيه، شهيدان، بسيج، مخابرات، حاج‌آقا، سيد، حسين، مجيد،


صميميت، پيراهن آستين كوتاه، رادياتور خراب، حرارت جنوب، عليرضا و معصومه، معلمان
دلسوز بي‌ادعا،


ميناب،
گوهران، سردشت، مركز بخش، ماهواره،
رايانه، كامپيوتر، آمبولانس، صداوسيما، سريال، تهاجم فرهنگي، ميكاييلي عزيز،


بندرعباس، امان از برنامه‌ريزي، فغان از پشتيباني،


مهندس، ليسانس، حاج والي، امام خميني، دعا، مناجات، اخلاص، حركت، بركت، اَهوِن،
بخشدار، بنزين، زنگ تفريح، شجريان، خوش‌قولي‌هاي پشتيبان،


فرهاد
عليپور، دانش‌آموزي، شيطنت، ازدواج،
كاور، برق رفت،


گرما، رطوبت هوا، پنج روز است بنزين در منطقه نيست.


خدا كند مريض‌هاي بيشتري از
بي‌بنزيني فوت نكنند.

25 تير 86

بلبل‌آباد – بشاگرد

پي‌نوشت از

حسين
:
* اين كلمات را امين به وسيله‌ي يك دوست از بشاگرد
برايم فرستاد تا اين‌جا منتشر شود.
اين يك پست منحصر به فرد است از دورترين نقطه‌ي كشور كه هم‌اكنون جريان دارد.

جهادی، جهاد، جهادگر


پاياني نيك براي جهاديسال‌ها پيش، در
دبيرستاني به نام مفيد، اردويي برگزار شد كه با اردوهاي رايج مدارس، زمين تا آسمان
تفاوت داشت. اردويي بلند مدت كه فقط براي تفريح برگزار نمي‌شد. اردويي كه به اهداف
برگزاري اردو در مدارس بسيار نزديك بود و شرايط آرماني ايجاد محيطي براي شناخت و
يادگيري را فراهم مي‌كرد. اردويي كه زمينه‌ي آموزش‌هاي معنوي و تربيت دانش‌آموزان
را دست‌يافتني مي‌كرد. از آن روز تا حال، سال‌هاي سال، اين اردو به شكل‌هاي مختلف و
با تغييراتي، برگزار شده‌است. حتي همان دانش‌آموزان بعد از فارغ‌التحصيلي از
دبيرستان، به برگزاري اين اردو مشتاق بوده‌اند. گاهي هم همان فارغ‌التحصيلان در
محيط‌هاي دبيرستاني و دانشگاهي ديگر، برگزاري آن را رواج داده‌اند.

شهر اخلاق


كوير لوت

سلام اي
شهر دودآلود و آلودگي. سلام اي مركز تصميمات. سلام اي صاحب مردم تحصيل‌كرده. سلام
اي شهر اخلاق. من روستايي هستم در دل كوير. كوير لوت. مي‌دانم كه مي‌داني كجاي اين
سرزمين هستم. دانش‌آموزان تو نام كوير لوت را در كتاب‌هاي درسي‌شان ديده‌اند.

كوير
مركزي ايران.

زندگی نوین ما

. . .
البته بر همگان واضح و مبرهن است که « تکنولوژي »*
و « هاي تک »** نقش هاي مهمي در زندگي ما
دارد.

اگر «
تکنولوژي » نباشد بايد لباس هايمان را خودمان بشوييم و حتي ظرف هاي چرب و روغني را
هم بايد با دست بسابيم.

«
تکنولوژي » بسيار چيز خوبي است. البته نمي دانم مي توان به آن چيز گفت يا نه! پر
واضح است که به « هاي تک » مي توان چيز گفت. دوستم گفته است که تلفن همراه يک « هاي تک
» است.

تلفن
همراه استفاده هاي بسياري دارد. با آن مي توانيم « اس ام اس کوتاه » بزنيم و
دوستمان را سر کار بگذاريم و او را از راه دور بخندانيم. اين کارها را بدون «
تکنولوژي » و « هاي تک » نمي توانستيم انجام دهيم.

دوستم در چت مي گفت ماشين
جديدشان « هاي تک » دارد. وقتي با ماشينشان در خيابان راه مي روند، همه آن ها را
نگاه مي کنند؛ اما کسي به پيکان چشم نمي دوزد.

خيلي
خوب است که به جاي پي سي، کوچولو و فينگيل به بازار آمده و کار ما را راحت کرده
است. اميدوارم نمره ي خوبي از اين انشا بگيرم تا پدرم يک کارت حافظه براي دوربينم
بخرد.

در
پايان به اين مي انديشم که اگر « هاي تک » و « تکنولوژي » – اين دوستان خوب آدم –
نبودند چه بلايي سر ما مي آمد.


* : Technology
**: High Tech.

والبُزن 32 !

جهادي تموم شد.
با جهادي خيلي چيزهاي خوب تموم شد؛ خيلي چيزهايي که بايد يک سال صبر کنيم تا شايد
دوباره بريم جهادي و دوباره ازشون لذت ببريم. مگر اينکه سعي کنيم «
جهادگر » بمونيم
و به ياد « جهادي » باشيم.

حسينيه بُزن آباد - جهادي قائن 85جهادي خيلي سوغاتي داشت برامون: نماز اول وقت خوندن، خاکي بودن، رفيق واقعي داشتن،
بيکار نبودن، سحرخيز بودن، خاکي و ساده بودن، گناه نکردن، همدرد مردم بودن، بنز
سوار نشدن، گرما و عطش چشيدن، شوخي کردن بدون آزار دوستان؛ همه ي اين ها و خيلي
چيزاي ديگه با جهادي تموم ميشه؛ اگه جهادي رو فراموش کنيم.
ديگه توي تهران سخته
آدم حسابي باشيم. سخته توي صحبت مون غيبت نکنيم. سخته طوري
شوخي کنيم که کسي ناراحت نشه. سخته همديگه رو با لقب صدا نکنيم. سخته به بزرگ تر از
خودمون احترام بذاريم. سخته کساني رو که زيردستمون هستن به اندازه رييس مون تحويل
بگيريم. سخته به هموطن مون خدمت کنيم. سخته اگه کاري زمين مونده بدون اينکه بهمون
بگن انجامش بديم. سخته به جاي اينکه پاي تلويزيون بشينيم، کتاب بخونيم. سخته به جاي
اينکه توي اينترنت وقت تلف کنيم، با دوستان مون باشيم.
خيلي چيزا توي تهران سخته. اما ديديم که غير ممکن نيست. فقط سخته. فقط همين. جهادي
هم لذت بخشه چون سخته. پس همه ي اين کارهاي سخت مي تونه برامون لذت بخش باشه. فقط
اراده مي خواد. فقط همين.

جهادي تموم شد. اما خيلي چيزا برامون گذاشت. خدا کنه
مولا عنايت کنه و لذت جهادي
ديرتر از زير زبونمون بره. بيا هر شب قبل از خواب بگيم « مولاي، اني ببابک » تا
يادمون نره چه روزهاي خوبي داشتيم . . .

. . . و امروز گناباد

چند سال پيش از اين؛
وطنم تهران بود.

همه ي تهران هم نبود.
فقط محله ي خودمان بود و شايد حوالي مدرسه. روزهايي هم که به ميهماني اقوام مي
رفتيم مسافرت بود برايم.

اگر در محله اي ديگر
اتفاقي ميفتاد اهميت خاصي نداشت. برايم خبري بود مثل همه ي اخبار روزنامه ها و
تلويزيون.

اگر پشت چراغ مي مانديم
و کنار خيابان کودکي را مي ديدم، غريبه اي بود که دردش مخصوص خودش بود. ربطي به من
نداشت.

اگر صبح ها که با اذان
از خانه خارج مي شدم، از کنار رفتگر مي گذشتم، او را کارمندي مي ديدم که از محله
هاي جنوبي شهر آمده و در حال انجام وظيفه اش است و بايد به ما خدمت کند.

 اما امروز وطنم بزرگ تر
است و درد هموطنانم درد من.


امروز براي رفتن به
گناباد لحظه شماري مي کنم. چون دلم براي وطنم تنگ شده است. وطني که تابستان گذشته
براي ساختنش به آنجا رفته بوديم.


 امروز آرزوي ديدار
دوباره ي سرخس را دارم و دوست دارم ببينم روستاهايي که پانزده روز را در آنها زندگي
کرديم چه وضعي دارند.

امروز بسياري از وقتم
را با مرور خاطرات خورموج و کاکي و دلوار و شمبه و باغان و چاوشي و گزدراز و ماري و
گلستان و کردوان و زيرآهک و بوجيکدان و نخل هاي بوشهر مي گذرانم.

امروز وقتي تلويزيون
خبري از بم و محمدآباد ريگان و بروات و نارتيج و روستايي که تازه در کرمان کشف شده،
پخش مي کند، با دقتي بي نظير گوش مي کنم و سعي مي کنم به خاطرش بسپارم.

امروز وقتي با

مقداد
در مورد مسافرت بروبچه هاي دانشگاه يزد صحبت مي کنيم و مشکلات روستاهاي
اطراف ياسوج، با تمام توان به رفع مشکلات آنان فکر مي کنم و اميد دارم که در بتوانم
در رفع گوشه اي از اين مشکلات مؤثر باشم.


امروز وطنم تهران نيست.
تهران محلي است که يازده ماه از سال تحملش مي کنم – و او هم مرا ! – تا بتوانم يک
ماه از سال را دور از تهران باشم.

امروز وطنم ايران است.
ايراني که با مسافرت هاي جهادي شناختمش. دلم در گوشه گوشه ي ايران مانده است؛ و
ايرانياني که در روستاهاي وطنم زندگي مي کنند خانواده اي هستند که لحظه ي سال تحويل
را با اشتياق کنارشان مي گذرانم.


هفته ي آينده،
مسافرت
جهادي
ديگري شروع مي شود. مسافرتي که اميدوارم آخرين جهادي عمرم نباشد؛ و اميدوارم
همراه خوبي براي

علي آقا مربي
باشم.

به اميد روزي که وطنم
فقط ايران نباشد و وطني به وسعت جهان اسلام داشته باشم.

به جاي تمام دوستاني که
التماس دعا دارند بيل مي زنم. به خصوص به جاي

آرش
که قول داده به جاي ما خانه ي خدا را زيارت کند. خب برادر شده ايم براي
همين ديگر !!!

خلاقیت از نوع جهادی

وقتي
بدون وسيله بخواهيد بيست کودک دبستاني را، ميان آوارهاي يک شهر سرگرم کنيد، کافي
است يک آفتابه آب داشته باشيد و با بچه ها روي خاک ها نقاشي بکشيد. نقاشي هايي در
قطع يک شهر آوار . . .  به وضوح لرزش زمين . . . جنگي ميان زمين و انسان.

هميشه
امکانات فراهم نيست. گاهي بهتر است سعي کنيم بدون امکانات؛ کارهاي بزرگ انجام دهيم.
اين را اول بار از مربيان کانون پرورش فکري در بم آموختم.

نوروز
83، بم بوديم. با گروه هاي سيار

کانون پرورش فکري
مي رفتيم روستاهاي اطراف بم. مربيان کانون خيلي مظلوم هستند.
کم توقع و پرکار. حتي مي شد روزهايي بدون وسيله و امکانات با بچه هاي بم کار مي
کردند. بدون وسيله يعني حتي کاغذ و مداد سياه هم نداشتند. با اين حال هر طور که بود
بچه ها را سرگرم مي کردند. يکي از راه هاي ابتکاري آنان « آفتابه » بود . . .


( لطفا به اينجا که رسيديد، به جاي
سه نقطه متن را از ابتدا شروع کنيد! )

جهادی و تهران

جهادي در تهران هم
ادامه خواهد داشت.

وقتي
موقع خرج كردن به ياد كساني باشي كه پولي در جيب ندارند.
وقتي موقع غذا خوردن به ياد كساني باشي كه
شبها گرسنه مي خوابند.
وقتي موقع بازي به ياد كساني باشي كه حسرت
داشتن اسباب بازي تا آخر عمر آزارشان مي دهند.
وقتي موقع درس خوندن توي مدرسه به ياد هم سن و
سال هاي خودت باشي كه توي كلاس هاي سرد و
شلوغ
سه نفري روي نيمكت نشستن و بعضي هاشون درسشون از من و تو بهتره.
وقتي موقع درس دادن به ياد كساني باشي كه بدون
هيچ امكاناتي توي مدارس روستاها تدريس مي كنن و حتي براي پلي كپي دادن هم امكانات
ندارن.
وقتي موقع مريضي به ياد كساني باشي كه براي رسيدن به درمانگاه صبح زود بايد سوار
تنها ميني بوس روستا بشن و تا عصر هم منتظر باشن تا با همون ميني بوس برگردن.
جهادي فراموش شدني نيست. اگر سرت حسابي شلوغ هم باشه، حداقل كمي به ياد روزهايي از
عمر خودت كه توي روستاهاي وطن گذروندي باشي؛ يا به ياد سال تحويل هايي كه با
خانواده ي بزرگت – با مردم ايران – بودي …
اگر اين طور باشي حتي زرق و برق تهران هم نمي تواند جهادي را در ذهنت كمرنگ كند. جهادي در تهران هم ادامه دارد …

پیمایش به بالا