وقتی
بدون وسیله بخواهید بیست کودک دبستانی را، میان آوارهای یک شهر سرگرم کنید، کافی
است یک آفتابه آب داشته باشید و با بچه ها روی خاک ها نقاشی بکشید. نقاشی هایی در
قطع یک شهر آوار . . .  به وضوح لرزش زمین . . . جنگی میان زمین و انسان.

همیشه
امکانات فراهم نیست. گاهی بهتر است سعی کنیم بدون امکانات؛ کارهای بزرگ انجام دهیم.
این را اول بار از مربیان کانون پرورش فکری در بم آموختم.

نوروز
۸۳، بم بودیم. با گروه های سیار

کانون پرورش فکری
می رفتیم روستاهای اطراف بم. مربیان کانون خیلی مظلوم هستند.
کم توقع و پرکار. حتی می شد روزهایی بدون وسیله و امکانات با بچه های بم کار می
کردند. بدون وسیله یعنی حتی کاغذ و مداد سیاه هم نداشتند. با این حال هر طور که بود
بچه ها را سرگرم می کردند. یکی از راه های ابتکاری آنان « آفتابه » بود . . .


( لطفا به اینجا که رسیدید، به جای
سه نقطه متن را از ابتدا شروع کنید! )

خلاقیت از نوع جهادی

23 نظر در مورد “خلاقیت از نوع جهادی

  • ۱۷ خرداد ۱۳۸۵ در ۱۰:۲۹ ق٫ظ
    لینک ثابت

    سلام ، میگم خیلی خوشحال می شم راهنمایی ها و تجربیت شما رو در زمینه کارهای جهادی بدانم چون همانطور که میدانید بعد از کنکور میروم به یکی از روستاهای فریدن از توابع استان اصفهان . مردم آنجا واقعا مشکلات زیادی دارند .

    پاسخ
  • ۱۷ خرداد ۱۳۸۵ در ۱۱:۵۸ ق٫ظ
    لینک ثابت

    سلام
    اصلاً قائدش همینه. این که با یک گونی اسباب بازی های جور واجور و پر رنگ و لعاب بریم و خوشحال هم بشیم که بچه ها چقدر استقبال کردن که کار جهادی نیست.
    اصلاً اگه جهادی فکر کنیم می بینیم سادگی و ابتکار تنها راه ماندگاریه.شاید هم تنها راز ماندگاری…!
    یا علی مددی

    پاسخ
  • ۱۸ خرداد ۱۳۸۵ در ۳:۳۲ ق٫ظ
    لینک ثابت

    سلام اقای دات کام. خوبی خوش حالی؟ برادر ما ایمیل نداشتیم! باک میل رو هم چک نمیکنیم و پاک میشه! اگه چیزی بوده به ایمیل راوی بزن دوباره. ضمنا این همه مطلب و عکس رو ندیدی گیر دادی به یک عکس از موتور ما؟! مخلصیم. یا رسول الله

    پاسخ
  • ۱۸ خرداد ۱۳۸۵ در ۴:۲۶ ق٫ظ
    لینک ثابت

    سلام، به مسئول فرهنگی مون (آقای محمدپور) گفتم اول به آقای ضرابی اسم تو رو بگه! بعد اومدم کامنت هام رو خوندم. دوست دارم بدونم تو ونک آفتابه پیدا می شه؟!؟ یا علی

    پاسخ
  • ۱۸ خرداد ۱۳۸۵ در ۸:۴۱ ق٫ظ
    لینک ثابت

    فکر کنم همه این کانون پرورش فکری ها باید مفیدی باشند!
    چون از این کارها فقط مفید یکی ها بلدن!

    پاسخ
  • ۱۹ خرداد ۱۳۸۵ در ۸:۴۰ ق٫ظ
    لینک ثابت

    سلام………….
    ایده ی صحیح و منطقی و درستی است…
    با شما موافقم….
    اما تا کنون کسی بیشتر از پنجم ابتدایی درس نخوانده است
    چون مدرسه ی راهنمایی دور است و هزینه ها بالا و از همه مهمتر سطح فرهنگ و فکری خانواده ها اونقدر بالا نیست که بچشون رو به مدرسه بالا تر بفرستند پنجم که خواندند باید برن چوپانی و یا کار ( اگه باشه)
    امسال برای اولین بار می خوام به امید خدا دو تا دانش آموز بفرستم مدرسه راهنمایی

    پاسخ
  • ۱۹ خرداد ۱۳۸۵ در ۱۰:۱۱ ق٫ظ
    لینک ثابت

    لذت بردم . از سادگی هایی که در آنجا پیدا میشود و در تهران نه !

    پاسخ
  • ۱۹ خرداد ۱۳۸۵ در ۱۱:۲۴ ق٫ظ
    لینک ثابت

    بهترین خاطرات ما هم از همان بم است. کاش همیشه جهادی بود. یه رفیق داشتم تو بم به اسم محسن. بیا یه هدیه ی کوچکی براش بفرستیم. آدرسشو گرفتم.

    پاسخ
  • ۲۰ خرداد ۱۳۸۵ در ۴:۱۰ ق٫ظ
    لینک ثابت

    سلام
    خوبی امین.
    خدا رو شکر می کنم که تو امکان داشتن درد رو داری، یاد این جور کارها برام حسرت می ذاره، اینجا توی غربت.
    جایی که درد بزرگتری دارن، خیلی بزرگ.
    سلام بر شما

    پاسخ
  • ۲۰ خرداد ۱۳۸۵ در ۶:۵۶ ق٫ظ
    لینک ثابت

    در پاسخ به نظر شما:
    سلام
    آقای محمد امین اتفاقا مشکل اساسی من همان آزمون های ورودی است چرا که با این معدل ترم یک هیچ کجا من را حتی برای ازمون ورودی هم ثبت نام نمی کنند

    پاسخ
  • ۲۰ خرداد ۱۳۸۵ در ۱۱:۰۰ ق٫ظ
    لینک ثابت

    بچه که بودیم با برادرم وقتی می رفتیم پارک توپ نداشتیم…با میوه ی درخت کاج فوتبال بازی می کردیم….تو خونه هم یه مشت کاغذ باطله رو تو جوراب می کردیم سر جورابو می دوختیم…یاد اون روزا افتادم

    پاسخ
  • ۲۱ خرداد ۱۳۸۵ در ۵:۲۶ ق٫ظ
    لینک ثابت

    سلام علیک، کامنتت واسه صبا جالب بود، یادته چقدر سر این چیزا بحث می کردیم. آره شاید احمقانه باشه. ولی شاید بهتر باشه آدم خودشو سر کار بذاره تا بازیچه حرف دیگران بشه. یا علی

    پاسخ
  • ۲۱ خرداد ۱۳۸۵ در ۸:۲۳ ق٫ظ
    لینک ثابت

    سلام. خب خدا رو شکر آب بوده، آفتابه بوده، گروه کانون پرورش فکری بودند و گرنه بچه های بمی طبق معمول باید با خرابه ها خاک بازی می کردند…

    پاسخ
  • ۲۲ خرداد ۱۳۸۵ در ۳:۲۰ ق٫ظ
    لینک ثابت

    به نام او سلام خیلی خوبه وبلاگتون بی شائبه میگم از آشنایی با راز نهفته خوشحالم.امثال بچه های بم کم نبوده ونیستند کافیه چشمامونو باز کنیم .باز هم بهتون سر میزنم حتما . موفق باشین در پناه حق

    پاسخ
  • ۲۳ خرداد ۱۳۸۵ در ۱۱:۵۵ ق٫ظ
    لینک ثابت

    سلام
    من مفید ۳ پیش ثبت نام کردم. از زحمات شما و آقای نعمت بسیار متشکرم.

    پاسخ
  • ۲۴ خرداد ۱۳۸۵ در ۱۲:۰۵ ب٫ظ
    لینک ثابت

    سلام خوب هستید؟؟؟
    چرا دیر به دیر آپدیت می کنید؟؟؟
    راستش بخواید من تو آرزو اردو جهادی موندم!!! پارسال که از شانس بدم پام شیکست امسال هم که نتونستم برم دعا کنید حداقل امسال برم!!!!
    راستی مرسی از کامنتتون !!! خوب معلومه شما بعد از امتحانها تلافی یک ماه امتحان رو یه جوری در نمی آوردید؟؟؟
    بازم سر بزنید….
    ______________________________
    ….خواستم بگویم که
    فاطمه مادر حسنین است.
    دیدم که فاطمه نیست.
    خواستم بگویم که
    فاطمه مادر زینب است.
    باز دیدم که فاطمه نیست.
    نه این ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
    فاطمه فاطمه است….
    دکتر شهید علی شریعتی

    پاسخ
  • ۲۵ خرداد ۱۳۸۵ در ۵:۴۳ ق٫ظ
    لینک ثابت

    خب این نوع نوشتن شما هم خودش یه ابتکاره ! البته نه از نوعه آفتابه ایش !!!

    پاسخ
  • ۲۹ خرداد ۱۳۸۵ در ۹:۴۱ ق٫ظ
    لینک ثابت

    سلام توی این اردو های جهادی نهایت تبعیض جنسیته.باباااااااااابه کی بگیم ما دختراهم می خوایم بی یاایم.یاحق

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده − 2 =