خیرگی

از وقتي که تصميم گرفتم چند خطي راجع به اردوي جنوب امسال بنويسم، چند باري صفحاتي نوشتم و پاره کردم تا بالاخره تصميم گرفتم به همين جملات اکتفا کنم.

اردوي جنوب امسال هم گذشت. با همه سختي ها و خوشي ها به آخر رسيد. ما مانديم و شهري که باز هم خيلي زود به زندگي در آن عادت مي کنيم.

غروب هويزه

ما گدايان خيل سلطانيم

شهر بند هواي جانانيم

بنده را نام خويشتن نبود

هر چه ما را لقب نهند آنيم

گر برانند و گر ببخشايند

ره بجاي دگر نميدانيم

چون دلارام ميزند شمشير

سر ببازيم و رخ نگردانيم

دوستان در هواي صحبت يار

زرفشانند و ما سرافشانيم

مر خداوند عقل و دانش را

عيب ما گو مکن که نادانيم

هر گلي نو که در جهان آيد

ما به عشقش هزاردستانيم

تنگ چشمان نظر به ميوه کنند

ما تماشا کنان بستانيم

تو به سيماي شخص مي نگري

ما در آثار صنع حيرانيم

هر چه گفتيم جز حکايت دوست

در همه عمر از آن پشيمانيم

سعديا بي وجود صحبت يار

همه عالم به هيچ نستانيم

ترک جان عزيز بتوان گفت

ترک يار عزيز نتوانيم

آرش کيالاشکي

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 دیدگاه دربارهٔ «خیرگی»

  1. يادمه وقتي از اردوي سال سوم برگشتم، بابام اومده بود مدرسه دنبالم. هنوز چفيه اي که تو اردو داشتم، روي دوشم بود.
    تو راه بابام واستاد بنزين بزنيم.
    من داشتم باک رو پر مي کردم که يکي بهم تيکه انداخت که؛
    کوچولو جنگ خيلي وقت توم شده (اون موقع هنوز آژانس نرفته بود رو پرده!)

پیمایش به بالا