آرزو


هميشه …


هميشه نه …


خيلي وقت ها آرزو مي کنم اولياي پولدار و با سواد و مدير و با نفوذ و متوقع بچه هاي
مدرسه بفهمند که يک بقال قانع هم مي تواند از زندگي لذت ببرد. يک رفتگر زحمتکش هم
مي تواند بيشتر از همه ي آدم هاي مدعي و بوق به دستي که خدمتگزاري شان را توي سر
مردم مي کوبند، به مردم خدمت کند؛ يک راننده ي خسته هم مي تواند پدر خوبي براي بچه
هايش باشد.


خيلي وقت ها آرزو مي کنم همان اوليا بفهمند که يک دانشمند منزوي و گوشه گير هميشه
خوشبخت نيست؛ يک بازاري پر مشغله هميشه هم خواب راحت ندارد؛ زندگي فقط اتو کشيده
بودن و چسبيدن به دنيا نيست.


باقي اين وقت ها هم به اين فکر مي کنم که اصلا به من چه که عده اي دوست دارند بچگي
بچه شان را خراب کنند، به من چه که خيلي از پدر و مادرها، موفقيت بچه هاشان را به
پز دادن پيش فک و فاميل مي فروشند و معتقد هم نيستند که ارزان فروخته اند. به من چه
که خيلي ها بلد نيستند با بچه شان حرف بزنند. به من چه که …


اما آخرش مي بينم خيلي هم به من مربوط است. چون من آن « خيلي وقت ها » را به اين «
باقي وقت ها » ترجيح مي دهم. چون من گاهي يک « معلم » هستم.
 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 دیدگاه دربارهٔ «آرزو»

پیمایش به بالا