هر شب،
پیرمردی تکیده، سوار بر موتوری که طراحی شده برای معلولان؛ کنار میدان، درست جلوی
خودپرداز بانک، گل می‌فروخت.
امشب اما، دیدمش که ترقه و بمب می‌فروشد.

تجارت

3 نظر در مورد “تجارت

  • ۲۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۹:۰۵ ق٫ظ
    لینک ثابت

    سلام علیکم
    شیطان را دیدم
    بساطش را پهن مرده بود …
    فریب می فروخت
    مردم دورش جمع شده بودند
    هیاهو می کردند و هل کرده بودند و بیشتر می خواستند …

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شانزده + بیست =