رهرو آن است که …

چهارشنبه 14 دي 1384

امين و پسرم، مهدي، هم سن و سال بودند. با هم بازي مي‌کردند؛ مي‌دويدند، مي‌افتادند، مي‌خنديدند. حالا ديگر مهدي توي پارک « شهيد امين گودرزي » تنها مي‌دود. تنها مي‌افتد، تنها مي‌خندد. من هم مي‌نشينم و تماشايش مي‌کنم.

  • اردوي رهروان مدرسه نزديک شده. اگه مطلبي هست شنواييم.
  • متن، صفحه ي 41 کتاب نفت است؛ از سري روزگاران، انتشارات روايت فتح
  • امتحان دانشگاه هم نزديک شده.
  • امتحاني براي بچه ها طراحي کردم که حال کنن. شايد بعد اينجا هم منتشر کردم.
  • عيد قربان هم نزديک است …

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

9 دیدگاه دربارهٔ «رهرو آن است که …»

  1. بسم رب الشهدا . در مورد مسافرت اگر مهمان قبول مي كنيد ما حاضريم با كمال افتخار قبول كنيم كه چترو باز كنيم ! عيد شما هم مبارك داداش . به آقا سلمان هم سلام برسونيد . از اطاعت و عبادت چه مي دانم . يا علي مددي !

  2. بسمه تعالي
    سلام بر امين عزيز! اخه برادر ِمن، من که مثل شما اينقدر موضوع براي نوشتن ندارم؛ من اگر مي توانستم مثل شما “آن لاين” باشم که ديگر “من” نبودم!!

  3. عليک سلام.
    دوست خوب واقعا معلمي با هر شغل و حرفه ي ديگه اي متفاوته.اصلا شغل و حرفه نيست.
    به قول يکي از دوستان “بي شک خدا هم معلمه”
    ياحق.

  4. سلام//همانطور که شهيد رجايي فرمودند:معلمي شغل نيست هنر است اگر به ديده شغل به آن مي نگري رهايش ساز واگرنه برتومبارک باشد//موفق باشيد

پیمایش به بالا