. . . و یک سال گذشت

بعضي تصويرها هميشه در
ذهن باقي مي ماند. فقط بعضي تصوير ها. انگار مغز براي لحظه اي هيچ کاري نکند و فقط
به ثبت يک لحظه از زندگي مشغول باشد. از آن لحظه فقط و فقط يک تصوير مي ماند و بس.
نه صداهاي اطراف، نه سرما و گرماي محيط. هيچ نمي ماند الا يک تصوير ثابت و
ماندگار.

درست يک سال پيش بود که
تصويري شفاف برايم ثبت شد و «

سيد
» رفت. اگر نقاش خوبي هم بودم، اين تصوير را به کاغذ نمي سپردم.

تصوير يک اتاق شيشه اي،
با چند تخت خالي و در انتهاي اتاق، يک تخت تنها که شاهد دردهاي «

سيد
» بود. آخرين
تصوير من از «

سيد
» همين جا ثبت شد. لبخندي پر از درد و . . . خداحافظي آخر.

هميشه ساكت بود و آرام.
مثل همين حالا که به ديدارش مي رويم. همانطور است که پارسال بود. سر حال و خندان .
. .

سيد محمد حسين ميرمحمدي - دوره 30

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 دیدگاه دربارهٔ «. . . و یک سال گذشت»

  1. سلام
    خدا بیامرزدش
    یادت میاد پدرش را در بهشت زهرا(س) دیدیم
    چقدر بعضی ها رفتنشان دل را می لرزاند
    ما ماندیم و هزاران پرسش بی پاسخ …
    خدا ما را هم بیامرزد که سخت نیازمندیم…

  2. سلام
    الان که ایمومینویسم حدودا4سال ازعروجش میگذره ومن هم اکنون هم توی اغما به سر میبرم.
    اخ که چقدردلم میخوادفقط یکبار دیگه دستشوبگیرموفقط بهش بگم
    دوست دارم تا اخر عمرم
    به نظرت الان کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رو بال فرشته ها یا توی بهشت؟؟؟؟؟؟ یا توی کربلا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پیمایش به بالا