معلم جماعت

معلم بودن
خيلي وقت‌ها چشمت را به روي خيلي وقايع مي‌بندد.

وقتي به
عنوان معلم مي‌روي سر كلاس و گوش مردم را به كار مي‌گيري، شايد يادت برود كه
مسؤوليت سنگيني در قبال وقت و عمر دانش‌آموزان بر دوشت افتاده؛ شايد يادت برود كه
اگر بعد از كلاس با قبل از آن تفاوت نكرده‌باشند، عمرشان را تلف كرده‌اي.

وقتي به
عنوان معلم به مدرسه مي‌روي و در جمع دانش‌آموزان قرار مي‌گيري، شايد يادت برود
صحبت‌هايت مي‌تواند آبروي كسي را در جمع رفقايش بريزد و امان از آبروي رفته . . .

وقتي به
عنوان معلم در دفتر دبيران مي‌نشيني و راجع به اوضاع و احوال بچه‌ها با حرارت و
جديت قضاوت مي‌كني، شايد يادت برود كه الغيبَتُ اَشَدُ مِن كارهاي بد بد !

. . . و
شايد يادت برود كه هر كس ممكن است گاهي اشتباه كند و اگر قرار بود كسي با يك اشتباه
از آدميزاد بودن خلع شود، خودمان اولين اين افراد هستيم.

معلم بودن
و مسلمان بودن از هم دور نيست؛ فقط حواس جمع مي‌خواهد و خواب سبك و صبر و بخشش.

خدايا . .
. بزرگي و خطاپوش

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

6 دیدگاه دربارهٔ «معلم جماعت»

  1. ای کاش همه معلم ها میفهمیدند که نباید با آبروی بچه ها بازی کرد .
    ای کاش میفهمیدند که نباید دو-سه هفته پشت سر هم یک دانش آموز را جلوی همه کادر مدرسه ضایع کنند
    …. بر این معلم ها!

پیمایش به بالا