• مرگ ساده است و نزدیک. به سادگی خواب و به نزدیکی یک لحظه ی بعد.
    مرگ می تواند یک خواب باشد. خوابی بدون بیداری . . .
     

  • از
    بیمارستان برگشتیم به « لاله ی دو ». محلی که داشت آخرین ایستگاه دنیای‌مان می‌شد. گاهی لمس کردن لحظات رفتن دلهره آور است. مرگ با اینکه غیرمنتظره است،
    اما از هر آشنایی آشناتر. انگار سال ها کنارت بوده و قدم به قدم همراهت. ماجرای
    نیمه ی دی ماه باعث شد با مرگ بیشتر رفیق شوم. مرگ برایم شد « یک دوست قدیمی ». امیدوارم از عبرت
    گیرندگان باشم.
     


  • چهاردهم دی ماه تولدی دوباره بود برایم. با

    علی
    و

    علیرضا
    و

    مجید
    و آقای قدیم قرار گذاشتیم
    برای چهلم مان گوسفندی قربانی کنیم. سر‌انگشتی حساب کنیم می شود بیست و چهارم
    بهمن ماه. پیشاپیش از دوستان و آشنایان برای شرکت در مراسم چهلم این « عزیزان از
    دست نرفته » دعوت به عمل می آید.

اگر تا آن روز زنده باشیم
 


  • قابل توجه مصطفی: « مردمان انقلابی، مردمانی عادی
    نیستند »

یک « گاز گرفتگی » عادی

8 نظر در مورد “یک « گاز گرفتگی » عادی

  • ۱۶ دی ۱۳۸۵ در ۱:۲۹ ق٫ظ
    لینک ثابت

    حضرت علی :
    شما مانند سوارانی هستید که هر لحظه ممکن است به رفتن از شهرتان دستور داده شوید.
    محمد حسین:
    پس بهتر است همه پولهایمان را به پول شهری که متعلق به آن هستیم change کنیم.

    پاسخ
  • ۱۶ دی ۱۳۸۵ در ۱۰:۳۲ ق٫ظ
    لینک ثابت

    اه نشد که بشه…
    داشتیم شاد می شدیم…
    حلوا وااااااااااای…

    پاسخ
  • ۱۶ دی ۱۳۸۵ در ۱۰:۴۴ ق٫ظ
    لینک ثابت

    می توانستی خیلی راحت الان نباشی
    خیلی ها شاد می شدند
    خیلی ها هم ناراحت می شدند
    هیچ کاری هم از دستت بر نمی آمد

    پاسخ
  • ۱۶ دی ۱۳۸۵ در ۱۱:۲۱ ق٫ظ
    لینک ثابت

    یکبار خوابش را دیدم.
    داشتم جان میدادم!

    پاسخ
  • ۱۷ دی ۱۳۸۵ در ۱۰:۴۴ ق٫ظ
    لینک ثابت

    صد بار باید تکرار کرد :
    مردمان انقلابی، مردمانی عادی نیستند
    مردمان انقلابی، مردمانی عادی نیستند
    مردمان انقلابی، مردمانی عادی نیستند
    ….
    و بعد فکر کرد چه جور مردمانی هستند ؟؟؟

    پاسخ
  • ۲۳ دی ۱۳۸۵ در ۴:۰۴ ق٫ظ
    لینک ثابت

    سلام
    قرار بود گوشت رو بدیم به فقیر فقرا
    چرا مهمون دعوت می کنی ؟!
    اگه برا کله پاچه اس اشکالی نداره
    علی علی

    پاسخ
  • ۲ اردیبهشت ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۶ ق٫ظ
    لینک ثابت

    روز از نو . . .

    زمین بر باغبان خون گریه می کرد زمان هم بی امان خون گریه می کرد چو دیدم اسب او بی صاحب آمد تمام آسمان خون گریه می کرد ۱- دیروز از یزد برگشتیم. ا

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

12 − ده =