بايد به اين زندگي جعلي عادت كنم. تا آن موقع اينجا خبري نخواهد بود. حرفي براي گفتن نيست. به « سيد » هم گفتم كه اين كارها فايده ندارد . . .
چيزي كه قابل مستند
كردن نيست، قابل گفتن نيست، قابل شنيدن نيست، قابل فهميدن هم نيست در سينه داريم.
تنها راه فرارمان از اين زجر نگفتن، شده ديدار خودمان و درد دل با خودمان و مرور
هزار باره ي خاطرات خودمان. گاهي هم تماسي با بشگرد مي گيريم و مكالمات بالاي نيم
ساعت داريم شايد دلتنگي مان كم شود. اما جز دلتنگي نمي افزايد. همه مان به ظاهر
برگشته ايم، اما دل به تهران راه ندارد. دل همانجا مانده تنها. همين تنهايي است كه
زجرمان مي دهد. همه شده اند غريبه. نمايشگاه و تجملاتش، كارت و كارت بازي هايش، همه
فقط دلمان را تنگ تر ميكند. هيچ كدام سرمان را گرم نمي كند كه فراموش كنيم اين
زندگي كوتاه زودگذر را. كارت را آناني بايد به سينه بزنند كه ارزش زنده بودن دارند
و زنده اند و بي توقع زندگي مي كنند، نه من و تو و همه ي مايي كه نمي دانيم زندگي
چيست. كاش بياباني بود تا سر به آن بگذاريم. اگر بعضي وقت ها چيزي مي گوييم از آن
روست كه كمي دل خودمان قرص شود، يادمان نرود كه آنجا بوديم، به جايي نرسيم كه فكر
كنيم فقط رويايي شيرين بوده است. فكر مي كنيد اگر مي گوييم براي شماست؟ روايت كنيم
كه چه بشود؟ . . . شب تا سحر با هم بوديم و بيدار. دلخوشي مان شده همين بيداري هايي كه فقط
خودمان دركش مي كنيم و غير نمي فهمد ( نمي داند )
روايت نكن راوي!
روايت نكن راوي!
آنچه ديدهاي، و البته امين ديدهاست، حقيقتاً بايد مستند شود. اما تا آن روز و آن لحظه، اين تجربهي ناب را در سينه نگاهدار و براي احدي باز مگو
اینم یه جورشه دیگه…
دنیا همین شب تا سحره و تا نچشی ندانی…
روايت راوي
تصويري از فيلم برداري مستند روايت راوي!
منو رها کن از این فکر تنهایی
bache ha injaro! ye Adam Fazaee injas!!
سلام آقای احمدزاده.حالتون خوبه؟منو که یادتون هست؟خوشحال می شم به وب من سر بزنید و اگر مایلید تبادل لینک کنیم.
بسم الله القاسم الجبارین …
احمدی نژاد غرور و عظمت ملت ایران را زنده کرد و به زورگویی گفت بمیر!، احساس شور و شعف کردم وقتی دکتر اینقدر با صلابت سخن میگفت: بدون ترس و واهمه و با قلدری! (یادم هست ملانصرالدین جایی به من گفت با قلدرها قلدرمابانه سخن بگو تا جرات نکنند حرفی ناحق بزنند)
انشاالله که ریا نشود……مواظب پیچ های خطرناک جاده باشید….یا علی
سلام بزرگوار…
بابت حمايتتون ممنون.
به جهت اينکه همه حمايتها قابل استناد بيشتری باشه ، مارا با نوشتن بک پست حمايت بيشتری کنيد .
انشا الله مورد عنايت و توجه بيشتر شهدا قرار بگيريد . يا علی …
بعضی چيزها می آيند می سوزانند میروند و بعضی وقت ها نابود می شوند…
التماس دعا
هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است… پنجره، فکر، هوا، عشق…
… محتاجیم بهش …
وبلاگ زيبايي داريد
به من سربزنيد پشيمان نميشويد
به قول دکتر شریعتی: سرمایه های یک دل حرفهاییست که برای نگفتن دارد.
باز شما حرفی برای گفتن دارید؛ شما گوشه ای از زندگی حقیقی را چشیده اید و اگر تواضع و فروتنی را کنار بگذاریم از ماها خیلی بالاترید؛ به ما بگویید چه کنیم که «تمام زندگی مان» جعلی است!
ما که هنوز مفيد 3 ايم مشغوله درس و اينا!! خبری نيست. شما چه خبر؟(:
خدا خیلی بزرگه ، ما باید لایق باشیم . دنیا هم کوچیک ارزش نداره . بدونیم و بسوزیم سخته .
آره میشه دل کند ولی …
…اللهم اغفرلی من ذنب العظیم …
سلام آقای امین خیلی ممنونم که حداقل این لطف و کردید وتا یک حدودی دلیل روایت نکردن رو گفتیداما خدمتتون عرض کنم این که گفتید با رفتن به اونجا اسیر شدید ،باید بگم درکتون می کنم چرا که شاعر میگه:هر که او بیدارتر پردردتر هرکه او هشیار تر رخ زردتر. اما ایا همین شمایی که میگید با اونجارفتن اسیر شدید ،اگر به عقب برگردید وموقعیت رفتن پیش بیاد دوباره نمیرید؟! درسته اینها درده و یا اسیر شدنه اما لذت دیدن انسان اون هم توی این زمونه هم کم نیست.در ضمن یه سوال، شما بر چه معیاری می گید که روایت بشاگرد قابل باور نیست یا فایده ای نداره واگر اینطوره پس چرا سید مرتضی روایت کرد؟!واگراین کار رو نمی کرد آیا شما امروز بشاگرد رو می شناختید؟؟؟
http://WWW.SMOBARAKI-DIDAR.BLOGFA.COM