عیدِ برادری

نوروز 79 بود و ما که پیش دانشگاهی بودیم، مشغول درس و عازم اردوی علمی رامسر، رفتیم درس مان را خواندیم و برگشتیم تهران. بعد از این 12 سال، خیلی یادم نیست برنامه درسی مان چه بود یا آزمون ها را چطور دادم، اما صبحانه ها، بسته ای که برای علی از شیراز رسید، دعای عرفه ای که در سرمای نمازخانه ی اردوگاه خواندیم و از همه مهم تر، عقد اخوتی که با رفقای دوره بیست خواندیم و برادر شدیم، هیچ وقت از ذهنم بیرون نمی رود. از آن روز رامسر برایم خانه ای شده که خاطرات خانواده ی بزرگ دوره بیست از گوشه و کنارش سرک می کشد.

شاید هم به خاطر همین نزدیک بود مرگم در رامسر رقم بخورد! (+)

حالا که باز هم به سالگرد برادری مان نزدیک می شوم، حسرت روزهایی را می خورم که هر روز صبح را با سلام و علیک برادرانه مان شروع می کردیم و اینقدر از هم دور نبودیم و می توانستم رو در رو به شان بگویم: عید برادری مان مبارک !

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا