سلام. سلام. سلام
باز قسمت شد بتونم آپدیت کنم. هرچند دیر به دیر. شکر.
عید رفته بودیم بم. به قول بعضی ها یا شاید خیلیها شهر غم.
خیلی چیزها دیدیم که حتما قبلا از صدا و سیما و از طریق خبرگزاری شایعات شنیدید. اما چیزهایی هم بود که مطمئنم نشنیدید و شاید هم نباید شنید. پس من مینویسم تا بخونید.
وارد بم که شدیم حسابی جاخوردم. چیزی از شهری که سال گذشته دیدهبودم نمونده بود بجز نخل ها. فقط آوار بود و آوار. بیشتر که موندم مردم رو هم دیدم. چه صبری خدا بهشون داده. وضع خورد و خوراک بد نبود، یا بگم خوب بود. چیزی که اولش به ذهنم رسید این بود که معجزه شده که این همه چادر تو چند روز اول علمشده. اونایی که چادر ۱۲نفره یا بزرگتر زدن میدونن چی میگم. از این چیزا بگذریم. برای چیز دیگهای مزاحمتون شدم.
بیمقدمه بگم. خیلیها هستن که خداییش دارن از آب گل آلود ماهی میگیرن به چه بزرگی. از خارجیها که به جز ترویج فرهنگ خودشون انتظار دیگهای نمیره. اما عدهای هستن که در ظاهر از خودمونن، اما همون کار خارجیها رو میکنن. خدا خیرشون بده بودجه هم که دستشونه فراوون! حالا اینجا نمیشه از خدماتی که «انجمن حمایت از حقوق کودکان» توی بم ارائه میکنه بیشتر بگم. خواستید بعدا خارج اینجا صحبت میکنیم.
اینقدر از این ماهیگیری ها ناراحتم که نمیتونم بیشتر بنویسم.
یا علی