ایستاده ایم دور هم. من و عباس و مهدی و جواد*. بحث هم این است که سال بعد برویم کدام مدرسه. اسم چند تایش می آید وسط: تیزهوشان، علوی، اسوه، امام صادق(ع)، مفید …
عباس می گوید یکی از برادرانش مفید درس خوانده است. می گوید آن آقایی که کارت دم در بچه ها را چک می کند یک روحانی است! می گوید باید آزمون بدهیم. و این گونه می شود که با پدر و مادرمان شال و کلاه می کنیم و می رویم خیابان زنجان شمالی (مرحوم!)، بلوار پر از خاک سهرود (که آن روزها داشت از زیرش مترو رد می شد)، کوچه شهید عموزاده (که بعدها فهمیدیم پسر سرایدار مدرسه بوده)
روز آزمون (یکی از روزهای خرداد 1369) جای من می افتد توی نماز خانه. باید چند ساعتی بنشینم روی زمین. مدام این ور و آن ور می شوم. حرصم در می آید از این موکتی که با موزائیک فرق چندانی ندارد. اما خوشحالم از امتحانی که داده ام. آن قدر خوشحال که برای اولین بار در عالم بچگی دست به جیب می شوم و از دکه-خانه ی روبروی مدرسه، پدر و مادرم را ناهار مهمان می کنم.
نتایج که اعلام می شود اسمم نیست. اما اسم بقیه بچه ها هست. باورم نمی شود. اشک حلقه می زند توی چشم هایم. غم قبول نشدن یک طرف، غم دوری از دوستان دبستان یاسر طرف دیگر، کوتاه نمی آیم. قرص و قایم می گویم قبول شده ام. آن قدر پاپیچ می شوم که پدر راضی می شود تا مدرسه بیاید و از آن ها بخواهد که برگه ام را بیرون بکشد تا نمره ام را ببینم. (اولین دانش آموز ستاره دار!) آقای جوانی با ریش بلند با قیافه ی حق به جانبی می رود داخل اتاق گوشه ی نمازخانه و با قیافه ی شرمنده ای در می آید: آقا ببخشید! آقازاده شما نمره لازم را آورده اما انگار در سورت کردن برگه ها اسمشان از قلم افتاده است.
تا روز مصاحبه روی پا بند نیستم. می ترسم. قبلش کلی حفظ کرده ام که دعای کمیل را کی می خوانند و دعای ندبه را کی! سئوالاتی است که از جواد پرسیده اند و بابایش را کلی شاکی کرده اند! اما من حفظ حفظم. تا نوبتمان بشود می نشینم کنار پسری که مثل من مشغول پر کردن فرم اولیه است. کلی فکر می کنیم منظور این که پدر شما در قید حیات هستند یعنی چه؟!! یعنی الان داخل حیاط هستند؟!! یا چیز دیگر. اسمش را می پرسم. می گوید: ابراهیم شهرآئینی (هنوز حاجی نبود و حتی سید!) وسط نمازخانه 6 تا میز گذاشته اند. مثل اتاق های بازجویی. یک طرفش یکی دوتا آدم بزرگند و طرف دیگر یک نفر مثل من. موقعی که در صف انتظار نشسته ام خدا خدا می کنم با آن آقای قدکوتاه و تپل و ریش دار نیفتم. احساس می کنم اگر با او باشم، قبول نمی شوم.
خدا هم صدایم را می شنود. همان آقای با قیافه حق به جانب می آید سراغم. همان که سال اول می شود معلم راهنمایم: یدالله سعید نیا. شرووع می کنیم گپ زدن. آن روز نمی فهمم که دارد زیر زبانم را به طرز ماهرانه ای می کشد تا بفهمد من و خانواده ام چه کاره ایم: تا حالا گوگوش شنیده ای یا نه؟! دعای ندبه رو کی می خونن؟! مسافرت کجاها می رید؟ زنعموت جلوی تو چادر سرش می کنه یا نه؟
می گویم: نه! سرش نمی کند! (آخر نمی دانم. چون زن عمو ندارم!) یک ساعت و بیست دقیقه طول می کشد. قبول می شوم. قبول می شویم. هر چهار نفر
روز اول است. داخل حیاط ایستاده ایم. حیاط کج و کوله ی مدرسه مفید. و از داخل اتاق فرمان! قرآن می خوانند. کلاس بندی مان کرده اند. من افتاده ام اول شهید مطهری، عباس افتاده اول شهید رجایی، مهدی هم اول شهید باهنر. جواد را هم یادم نیست.
جلوئیم در صف بالا و پائین می پرد. از آن بازی هایی می کند که باید پایت را بکوبی روی پای نفر دیگر تا برنده بشوی! همه اش برنده می شود و هنوز سال تحصیلی به هفته دوم نرسیده اخراج می شود!
و زمان می گذرد …
و زنگ ادبیات استاد موسوی
زنگ علوم سعید نیا
زنگ خط دکتر محمودی
زنگ زیبای هنر دکتر سلطانی
زنگ معلم بامزه ی انشا: نقی زاده
زنگ ترسناک حرفه و فن دکتر صادق نیت
زنگ اخلاق دکتر آیت الهی
زتگ اجتماعی امین
زنگ جغرافی آزمندیان
زنگ تاریخ عبدالهی
زنگ عربی دکتر جبلی
زنگ دینی دکتر باهنر
زنگ …و نمایشگاه نقاشی، و کلاس های مشترک با معلم راهنما در سالن کتابخانه، و خلاصه کتاب، و مسابقات گانیه و مچ اندازی، و اردوی قم و ظرافتی و تئاترش، و مسابقات قرآن، و هفته ی شهدای دبیرستان و قیمه ای که بویش کشتمان اما به ما ندادند!، و مریضی دو هفته ای من و
و
و
بیش از این دارم اذیت می شوم. انگار دارم فرو می روم داخل گرداب خاطراتم. گردابی که دلم نمی خواهد از آن خارج شوم. تا کاملا فرو نرفته ام باید خودم را نجات بدهم. باقی اش با شما …
*. عباس کریمی، مهدی حمزه پور، جواد آل طه
خاطرات جالبی بود ممنون از شما
نوستالژی….
*آقا ادمین به داد ما هم می رسید؟
4-3 ماه بعدش به دنیا اومدم!
البته برای خیلی قبل تر از ما هستند، اما تمام آن روزها جلوی چشمم آمد!