بوشهر

مهربان تر از مادر

تهران این هفته، شور شهادت و عزت داشت و یک بار دیگر معطر شد به عطر شهدا و همه بودیم و دیدیم که شد آن چه دشمن در آرزویش همیشه خواسته که نشود. گفتن دوباره اش از طرف کسی که کمترین قطره بوده در این سیل خوش یمن یاد شهدا، لطفی ندارد.

اما نکته ی بامزه، فرار به جلوی طیف لیبرال است که نتوانستند سهم خود خوانده شان را در این همایش انقلابی به دست بیاورند. از گلایه مندی بابت توزیع پلاکارد تا شکایت از مداحی ها و شعر ها و شعارها؛ از نامه سازی از طرف چند خانواده شهید تا آه و فغان از اینکه چرا شهدا در مورد دیگران پیامی نداشته اند …
اشتراک تمام این ناله ها هم نادیده گرفتن سیل حضور ملت و فرض عدم شعور ملت در جو زده شدن و تکرار شعار القا شده است. انگار ملت همراه آن ها بوده و با توزیع چند پلاکارد، حواس شان نبوده که بر علیه آمریکا و سازشکاران داخلی شعار داده اند. حالا این رفقا با تمام توان در حال حمایت از شهدای مظلوم و مردم بی عرضه و بی سوادی هستند که هر کس هر پلاکاردی دستش بدهد، روی دست می گیرد و هر چه در گوشش بگویند تکرار می کند …

۱۳۹۴۰۳۲۶۲۲۳۳۳۶۷۲۱۵۵۰۸۶۸۴

به هر حال این نمایش اقتدار و عزت هم با روایت ضعیف رسانه ملی گذشت و دشمن بهتر از دوست نادان پیامش را گرفت. ان شاءالله خداوند در لحظات خطیر آخر الزمان، همه ی ما را پیرو امام گذشته و حال باقی بدارد و از غرور و تکبر به دور باشیم.

کاکی لرزید

آن نو روز، بعد از 32 ساعت اتوبوس سواری، بالاخره به شُنبه رسیدیم. شهری کوچک و گرم. همان سالی که نو روز عاشورایی بود. فروردین سال 81 هجری شمسی. رفتیم تا برای خانواده های تحت پوشش کمیته امداد، خانه هایی بسازیم تا زودتر چادرهایی را که بعد از زلزله بر پا کرده بودند جمع کنند. همان چادرهای سفید با هلال قرمز. روستایی کوچک به نام باغان بود که برای اولین بار دست به خاموت زدم.

سال 78 هم سال مان در همین خاک تحویل شد. همان سال که عید قربان در ایام نو روز بود و از غروب تا سحر، 33 گوسفند قربانی کردیم برای توزیع بین محرومان کاکی. و نوروز امسال چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم کاکی امسال، بسیار پیشرفت کرده نسبت به آن روزها.

از دیروز مدام فکرم در راه باریک باغان تا شنبه می رود و بر می گردد و در میان تصویر مزارع گوجه فرنگی و کوه های زیبا و چین خورده، حرف های حاج سعید بابایی، درباره ارتباط حرکت صفحات عربستان و زلزله های بوشهر، ذهنم را می خراشد.

شنبه (به ضم شین) دو هفته میزبان مان بود و باغان دو هفته محل کارمان. این اسم ها شاید برای بسیاری، هیچ معنایی نداشته باشد؛ اما برای من یکی از وطن های دو هفته ای است که دلم برایش می تپد.

همین دو هفته قبل بود که از کاکی برگشتیم. سال تحویل را در جوار همین مردمی بودیم که امروز در چادر هستند و با لهجه ی شیرین شان با خبرنگاران مصاحبه می کنند. امیدوارم این روزها زودتر بر آنان بگذرد و روزهای خوش تر پیش روی شان باشد.

پیمایش به بالا