نام نویسنده: کاتب

این فصل ها …

این فصل را با من بخوان باقی فسانه است
این فصل را با من بخوان باقی فسانه است
این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است
هفته شهدا تنها هفته‌ی مدرسه است که درس‌هایش باور کردنی نیست یا لااقل باور کردن مطالبش سخت است. اما وقتی می‌بینم این ماجراها خیلی از من دور نیست سعی می‌کنم باورشان کنم. نمی‌شود مین‌های خنثی نشده‌ی مناطق جنگی را باور نکرد یا جنازه‌هایی را که سنگینی تانکی را تحمل کرده یا …
اگر اجازه بدهید مطالب هفته شهدا را سلمان بنویسد. مرا چه به نوشتن از …
همین

شور …

نوشتن از هفته شهدا خیلی سخته، طولش یک هفته است اما به اندازه ی یک سال فکر آدم رو مشغول می کنه. صحبت ها، اتفاقات، سختی ها، شیرینی‌ها و اشک ها … همه شون خاطرات هفته شهدا رو تشکیل میدن. یادش به خیر چهارشنبه ی هفته شهدای امسال یکی از سخت ترین و قشنگ ترین روزهای مراسم بود.
سخنران چهارشنبه آقای داوودآبادی بود. همه اش نگران بودم مشکلی تو اجرای مراسم پیش نیاد.
قرار بود برم روایت فتح و از اونجا برم دنبال آقای داوودآبادی. روایت فتح رفتیم اما کارمون اینقدر طول کشید که مجبور شدم تنها برم دنبال سخنران و دوستم بمونه بقیه کارها رو ردیف کنه.
من سریع رفتم ساختمون فکه و از اونجا هم رفتیم مدرسه. تو مدرسه که رسیدیم. برای اینکه سخنران با فضای مراسم آشنا بشه رفتیم نمایشگاه. وسط های نمایشگاه بودیم که آقای داوودآبادی شروع به صحبت کرد و شروع کرد به تعریف از نمایشگاه. یکی از نکاتی که اشاره کرد این بود که بنیاد شهید و این جور جاها اگر از استعداد بچه های مدرسه استفاده کنن …
این مطلب رو آقای کاظمی (نویسنده ی کتاب بمو) هم گفتن که تو حوزه هنری کلی از این نمایشگاه ها و شب شعر و خاطره برگزار می شه، اما هیچ کدوم زنده بودن هفته شهدا و نمایشگاه و مراسم های مفید رو نداره. ایشون هم معتقد بودن این سازمان ها باید بیشتر از جوون هایی مثل بچه های مفید استفاده کنن تا بتونن کلیشه ها رو بشکنن.
همین صحبت ها بود که منو به فکر فرو برد که مگه کار بچه های مفید تو هفته شهدا چه خصوصیاتی داره که این شادابی رو به مراسم ها و نمایشگاه میده؟ شما نظری ندارید؟

فصل ها برای نسلی دیگر

چه کسی می داند جنگ چیست؟ چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟ چه کسی می داند هر سوت خمپاره فردا به قطره ی اشکی بدل خواهد شد و این اشک جگرهایی را خواهد سوزاند؟
کیست که بداند جنگ یعنی سوختن، ویران شدن؛ آرامش مادری که فرزندش را همین الآن با لالایی گرمش در آغوش خود خوابانیده؛ نوری، صدایی، ریزش سقف خانه، و سرد شدن تن گرم کودک در قامت خمیده ی مادر؟
کیست که بداند جنگ یعنی ستم، یعنی آتش، یعنی خونین شدن جامه ای و سیاه شدن جامه ای دیگر، یعنی گریز به هرجا، هرجا که این جا نباشد؛ یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم کجاست؟ دخترم چه شد؟
به کدام گوشه ی تهران نشسته ای؟

حرمان حور

 

گفتن از نادیده ها سخت است و نیاز به حوصله و فکر فراوان دارد. مخصوصا اگر گفتن از جنگ باشد. اما گفتنی ها را باید گفت. به نظر شما دوره ی راهنمایی وقت مناسبی برای شنیدن این گفتنی‌ها است؟ این گفتنی ها را چطور باید به دانش آموزان راهنمایی منتقل کرد؟

دلچسب ترین اسارت دنیا ؟؟؟!

قرار بود خاطرات هفته شهدا رو تعریف کنم. هنوز هم سر حرفم هستم.
یادش به خیر. قبل هفته شهدا کلی کار کامپیوتری بود اما کامپیوتر نداشتیم. بنابراین تصمیم گرفتیم که با سلمان و سیدصالح صحبت کنیم تا …
اصلا بذارید تا تنور داغه یه بحثی رو بچسبونیم و بعد برگردیم سر خاطره.
قدیم‌ترها هم جعبه‌ای بود که بشه باهاش تایپ کرد یا تصاویر را سروته کرد. اما بچه‌ها کمتر ازش استفاده می‌کردند. یادمه بیشتر کارها رو دستی انجام می‌دادیم. حتی میکس صدا رو هم دستی انجام می‌دادیم؛ چه برسه به انتشار نشریه!
این روزها بچه‌ها، قبل از اینکه بفهمن که دست انسان چه روبات پیشرفته‌ایه، یاد می‌گیرن که صفحه کلید عجب مخلوق شگفت‌آوریه!
قدیم‌ترها برنامه ریزی می‌کردیم و به عمل که می‌رسیدیم، به این جعبه آهنی به‌دید یه پیمانکار نگاه می‌کردیم. اگر هم می‌خواست کار رو زمین بذاره، خودمون آستینارو بالا می‌زدیم و یاعلی.
این روزها بچه‌ها هرچی این جعبه بلده انجام بده، بلدند. اگه جعبه بخواد تنبلی کنه یا حال کارکردن نداشته باشه، کاری ازشون ساخته نیست.
قدیم‌ترها فکر می‌کردیم که می‌خوایم چی کار کنیم. بعد روش‌های انجامشو بررسی می‌کردیم. یکی از گزینه‌ها هم این بود که تو اجرا از این جعبه آهنی استفاده کنیم. اگر هم مثلا برق می‌رفت! خیلی راه های دیگه هم داشتیم. چون مدیر پروژه خودمون بودیم.
این روزها بچه‌ها موضوع تحقیق هم که انتخاب می‌کن، موضوعی برمی‌دارن که تو اینترنت بشه دنبالش گشت. حالا اگه شماره ISP اشغال باشه! فردا با خجالت باید برن سر کلاس.
قدیم‌ترها یه وسیله‌ای بود با قاب فلزی که گیر یه مشت دانش‌آموزی که بلد بودند همه کار رو دستی انجام بدن افتاده‌بود. چون اونا همه کار بلد بودند، این جعبه اسیرشون بود. اگر هم خراب می‌شد؛ خودشون کارها رو انجام می‌دادن تا بعد اگه فرصت شد درستش کنن. اگر کند عمل می‌کرد هم همینطور. چون اون اسیر بود.
این روزها دانش آموزان یه وسیله‌ای دارن که همه کارهاشونو براشون انجام میده. چون خودشون هم کاری بلد نیستن، هر چی این آقای جعبه بگه باید بگن چشم. اگه خراب بشه زود باید درستش کنن. اگه سرعتش پایین باشه باید تحملش کنن و چیزی نگن. اگر بگه تو فلان مراسم فلان کار رو نمی‌تونم برات انجام بدم، خب مراسم رو باید عوض کنن!
خلاصه کنم. این روزها بچه‌ها قبل از اینکه کار رو بشناسن و راه‌کار رو؛ یه چیزی پیدا می‌شه که براشون خیلی کارها انجام میده. بعد از مدتی دیگه هرچی اون بگه مجبورن قبول کنن. چون خودشون کاری بلد نیستن. یادمه سال سوم که برای تحقیق قرآن (امثال و قصص) از سی‌دی جامع استفاده کردیم، قبلش کل قرآن رو یه بار روخوانی کردیم و امثال و قصص قرآن رو دستی استخراج کردیم. دیگه اسیر این جعبه نبودیم. برای همین هم کلی از داده‌های غلط و نداده‌های درست این غول آهنی رو فهمیدیم و ما مچشو گرفتیم نه اون.
اما امروز تحقیق قرآن … خب حق هم داریم. توی سرچ که چیزی در این مورد یافت نمی‌شه! پس ما فقط دنبال چیزی می‌ریم که تعداد یافته‌های گوگل‌ش بیشتر باشه (مثل Robot). هیچ هم ایراد نداره سازندگان این غول برن دنبال تحقیق قرآن.
کاش روزی می‌رسید که همه این غول بی‌شاخ و دم رو اونقدر می‌شناختیم که استفاده از اون تو کارهایی که بلدیم کلاس می‌شد. نه اینکه فکر کنیم هر کس پشت این دستگاه نشسته با کلاسه!
باور کنید دلم می گیره وقتی می‌رم تو سایت و می‌بینم بچه‌ها نشستن و با سرعت پایین اینترنت سر و کله می‌زنن. گه‌گاهی هم یه نگاهی به بغل‌دستی می‌کنن یا چند کلمه‌ای حرف می‌زنن و بعد باز هم خیره می‌شن به صفحه‌ی سفیدی که معلوم نیست تا چند دقیقه دیگه تصویری بیاد و نوشته‌ی به دردبخوری یا بگه Can not Find….
و بالاخره امیدوارم روزی بتونیم تو آموزش و پرورش به بچه‌ها یاد بدیم که اسیر این زرق و برق‌ها نشن و بدونن که خیلی وقت‌ها کار دست زیباتر از کار ماشینه؛ یادبدیم که چطوری اسیر تکنولوژی نشن. یاد بدیم که تکنولوژی رو بشناسن، بسازن‌ش و اگه لازم بود ازش استفاده کنن.
در آخر هم بگم که هفته شهدا رو هیچ برنامه‌ی کامپیوتری نمی‌تونه برنامه‌ریزی و اجرا کنه. پس لازمه که آموزش‌های دیگه‌ای برای اجراش ببینیم.

اعلام برنامه !

سلام. تصویری که ملاحظه می‌کنید، مربوط به یکی از مهمترین جلسات نمایشگاه امسال است. این را نشانتان می‌دهم که مطلع باشید تا چند وقت قرار است خاطرات هفته ی شهدای ۸۳ را اینجا ببینید.
جلسه نمایشگاه شهدا
از بم که برگشتم شروع می کنم. اگر خدا خواست …

بسیج، مدرسه ی عشق


من
به محمد ابراهیم همت می‌گویم بسیجی. که تمام زندگیش را،
روز به روز و نه یک‌باره گذاشت پای این که زباله‌ای مثل
صدام حسین نتواند بیاید در سعدآباد بنشیند نم‌نم عرق بخورد
و ام کلثوم گوش کند و رقص عربی دخترهای ایرانی را تماشا
کند.

من به محمد بروجردی
می‌گویم بسیجی. که درست آن وقت که در کردستان هر کس اول
اسلحه می‌کشید و با تمام کینه می‌زد و بعد نگاه می‌کرد
ببیند که را زده است، آن قدر ایستاد و به مردم خدمت کرد که
شد مسیح کردستان.

من به امیر رفیعی می‌گویم
بسیجی. که وقتی همه از خرمشهر رفتند گفت من می‌مانم و تا
گلوله داشته باشم زمین‌گیرشان می‌کنم. با دو پایی که از
شدت زخم گلوله و ترکش مثل دو زائده ازش آویزان مانده بودند
ماند و تا گلوله داشت نگذاشت عراقی‌ها جلو بیایند.

من به رضا دشتی می‌گویم
بسیجی. که وقتی از شناسایی خرمشهر در اشغال برمی‌گشت
دوستانش به اشتباه زدندش و آن یک ساعتی را که زنده بود یک
آخ نگفت مبادا رفقاش ازش خجالت بکشند.

من به حسن باقری می‌گویم
بسیجی که با آن صورت بچه‌وارش که هنوز موهایش پانصدتا نشده
بود، بارها اشک ژنرال ماهرعبدالرشید را درآورد و استراتژی
«زیرپیراهن سفید بر سر دست» را به تمام لشکرهای عراقی و
حتا نیروهای ویژه‌ی عراق آموخت.


من
به برادران باکری می‌گویم بسیجی. که با این که می‌دانستند
حتا جنازه‌شان هم برنخواهد گشت رفتند و جایی که هیچ کس
جراتش را نداشت جنگیدند تا مجنون به دست دیوانه‌های بعثی
نیفتد.

 

من به بیژن گرد می‌گویم
بسیجی. که وقتی یانکی‌های قلدر مثل قداره‌بندها با منطق
«ما ناو داریم پس هستیم» ریختند توی خلیجی که ما حالا بوق
فارس بودنش را می‌زنیم، با چهار تا قایق زه‌واردررفته و
چهار قبضه آرپی‌جی و دو مثقال ایمان چون‌آن به ستوه
آوردشان که هر اسیر ایرانی‌ای را می‌گرفتند، می‌بردندش توی
حمام، لختش می‌کردند و تا جان داشت و جان داشتند با پوتین
و قنداق تفنگ و حتا قیچی می‌زدندش که فقط به این سوال جواب
بدهد «بیژن گرد کجا است؟»

این‌ها برای من الگوهای
بسیجی اند. که اگر بگردی حتا یک عکسشان را هم روی شبکه
پیدا نمی‌کنی. اما این روزها دش‌منان بسیج و دوستان بعد از
جنگ بسیج یک الگوی دیگر از بسیج نشانمان می‌دهند. مرد جوان
کوتاه قد چاق. که گردن ندارد و میان کتف و پس کله‌اش لایه
لایه گوشت روی هم ورم کرده. آی‌کیو حدود بیست. دست چپش را
روی دو چشمش می‌گذارد و داد می‌زند «سحزخیز مدینه کی
می‌آیی؟» و بعد با کف دست می‌کوبد به پیشانیش و می‌گوید
«هَع. هَعهَعهَع.» یعنی «من دارم گریه می‌کنم» اما دریغ از
یک قطره اشک. روی دیوارها با خط زشت و غلط املایی شعارهای
به قول خودش ارزشی می‌نویسد. عاشق اسلحه و دست‌بند و چوب و
بی‌سیم و گاز اشک‌آور نیست، بل‌که می‌پرستدشان. همه‌ی مردم
را دش‌من می‌بیند. در عین حال به همه می‌گوید «حاضی»
منظورش هم «حاجی» است. هفته‌ی بسیج که می‌رسد می‌دهد یک
پارچه‌ی بزرگ بنویسند «هفته بسیج بر دلاورمردان بسیجی
مبارکباد.» و می‌زند بالای پای‌گاه بسیج محله‌شان و تا سه
ماه بعد هم برش نمی‌دارد. اگر در مورد مسائل ارزشی غیرتی
شود دیگر شمر هم جلودارش نیست و تا دست کم یک شکم سیر فحش
ناموس ندهد آرام نمی‌شود. من به این موجود نمی‌گویم بسیجی.
حتا اگر در تیراژ یک میلیارد و نیم تکثیرش کنند و در همه‌ی
پای‌گاه‌های بسیج بچپانندش. من دست بالا به این می‌گویم
دزد و معتقد ام باید بزنند پس کله‌اش و هر چه را دزدیده
ازش پس بگیرند. یکیش هم هم‌این نام بسیجی است.

همت و هر که مانند همت و
دوستانش است، چه رفته باشد و چه مانده باشد، نیازی به
تبریک من ندارد. زندگی این‌ها برای من سراسر برکت است.
خنده‌دار است بگویم مبارکشان باشد. این موجود دوم هم هیچ
نسبتی با بسیج و بسیجی ندارد که من بخواهم به او تبریک
بگویم. اما به مردم شاید بتوان تبریک گفت.

های مردم! با احتیاط و با
در نظر گرفتن این‌ها که گفتم عرض می‌کنم؛ هفته‌ی بسیج
مبارکتان باشد.


به نقل از

وبلاگ آقای علیانی

لافکادیو

« لافکادیو » شیری که جواب گلوله را با گلوله داد.
وقتی سعی کرد خود را فراموش کند؛ دیگر توانایی عکس‌العمل نداشت.
دیگر نه توانست شیر باشد؛ نه توانست گلوله‌ای شلیک کند.
« . . . » مدرسه‌ای که تکنولوژی را مسحور خود کرد.
وقتی سعی کرد بی‌رغیب باشد و مشهور؛ دیگر گذشته‌اش را از کف داد.
دیگر نه توانست گذشته‌اش را داشته باشد؛ نه توانست بی‌رغیب و شهره‌ی شهر باشد.
متن بالا رو خیلی جدی نگیرید. هرچند جدی است. اما بحث دیروز بود.
حالا که خیلی چیزها را نداریم باید به بازنگشتن فکر کنیم تا ادامه‌ی فرورفتن در … .

مدرنیته

مترو بهترین راه از مدرسه به روایته. به قول خودشون جامعه مدرن، حمل و نقل مدرن. حتما تبلیغات مدرن هم همین تبلیغات داخل واگن‌هاست. اگه یه سَری به واگن های قطار شهری بزنید حتما تبلیغات رنگارنگش بعد از ازدحام نظرتونو به خودش جلب می کنه. البته اگه شما هم یه کم دقیق نگاه کنید از دیدنشون پشیمون می شید و سرتونو پایین میندازید. خواستم چند تا نمونه عکس بیارم اینجا که خداییش روم نشد از عکس ها استفاده کنم. به همین یکی اکتفا می کنم که بعد نگید طرف اصلا مترو نرفته داره نظر میده!
تبلیغات مدرن یا هجوم مدرن؟!
دفعه‌ی قبل که رفتیم پابوس آقا قرار گذاشتم با خودم که دیگه نرم مشهد تا اون اتفاق نیفتاده. دیروز داداش سجاد تماس گرفت که آخر هفته بریم مشهد. نمی دونستم چی بگم. حسابی کلافه شده بودم. هنوز اتفاقی نیفتاده بود و آقا هم که قربونش برم برخلاف پارسال …
نایب‌الزیاره همه‌ی دوستان هستیم ان‌شاءالله.

این فصل را با من بخوان

در کتاب قطور تاریخ فصل جدیدی به نام انقلاب اسلامی و به نام انسان نوشته شده است. این فصل از جنس بهار است ولی به رنگ سرخ نوشته شده و خزانی به دنبال ندارد. این فصل داستان تجدید عهد انسان در روزهای پایانی تاریخ است و با رنج و خون نوشته شده است. خون خزان ندارد، رنج هم، اشک هم …
از کودکی تا حال افسانه های زیادی شنیده ایم. قصه های زیادی خوانده ایم. این فصل اما فصلی از تاریخ است. رویدادی نه چندان دور در همین نزدیکی؛ در همین خیابان، همین کوچه، همین مدرسه، همین جا که من و تو هستیم و خواندن این فصل، مرور زندگی ماست در فصلی از جنس بهار. مرور هزار باره ی این فصل گردی از گذر زمان بر آن نمی نشاند و هر بار خواندن آن، زمزمه ی جویباری است در کویر دل های ما.
در کتاب قطور تاریخ فصل جدیدی نوشته شده است که سخت عاشقانه است. فصلی برای تمام ما، فصلی برای تمام نسل ها.

این فصل را با من بخوان باقی فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است

پیمایش به بالا