روزی بود …

تا امسال كه به هشتمين سال معلمي نزديك مي شوم، با كلي آدم سر و كله زده ام و كلي آدم مي شناسم كه از زماني كه صداي شان جيغ جيغي بوده تا حالا كه گردن شان كلفت شده رشدشان را ديده ام. با خيلي از اين بچه ها رفيق بوده ام (سواي معلمي) و با خيلي از اين بچه ها رفيق هستم. حتي با بعضي شان همكار بوده ام و هستم.

اما نسبت به هيچ كدام شان به اندازه بچه هاي كوچه لاله تعلق خاطر پيدا نكردم. گاهي سعي مي كنم به خودم بقبولانم كه فقط خلوت بودن مدرسه باعث شده اين قدر بيشتر از بقيه دوست شان داشته باشم يا مشكلات بي حدي كه در مدرسه ي كوچك مان داشتيم و اين اصل كه مشكلات را كه از دور كه نگاه كني دوست داشتني است.

اما وقت هايي كه تصميم مي گيرم خودم را گول نزنم مي بينم واقعا با دوستان خوبي سر و كار داشتم و دوران خوبي را به سرعت گذراندم. بچه هاي هوشمند شهيد آقايي واقعا در مدرسه زندگي مي كردند، خريد مي كردند، دور هم بودند، به مشكل همديگر برادرانه رسيدگي مي كردند، دوست بودند و هستند … ما هم در اين محيط زيبا كمي جرأت پيدا مي كرديم كه به زندگي مان زيباتر نگاه كنيم و لذت ببريم. مشكلات مدرسه را دلسوزانه تر و شاداب تر حل مي كرديم. خلاصه بگويم به جاي كار زندگي مي كرديم.

ديشب كه از خانه‌ي حاج آقا پورقربان به خانه مي رفتم، به سرم زد سري بزنم به كوچه ي لاله و ظاهر جديد قطعه اي از زمين را كه روزي مدرسه اي بود كه قسمتي از زندگي ما در آن جاماند ببينم.

از ميثم كه پيچيدم، ياد همه ي آن روزها افتادم. ياد ساكت بودن ها و ترس از اعتراض همسايه ها؛ ياد انارهاي حياط مدرسه؛ ياد رنگ كردن در و ديوار و نيمكت هاي حياط؛ ياد مسابقه با ديگ آب؛ ياد حسينيه ي آخر كوچه؛ ياد ساندويچ نيم متري خوردن ها و ياد كل كل كردن با سيد حسن …

هميشه ياد بچه هاي شهيد آقايي كه مي افتم دلم دردش مي گيرد از دوري. نه از اين بابت كه معلم آن مدرسه بودم؛ از اين رو كه دوستم بودند و شايد دوست شان بودم.

با اينكه هميشه عقلم مي گفت منحل شدنش از بودنش بهتر است؛ اما ديشب براي هزامين بار كه عقلم را كنار گذاشتم، باز هم غصه ام گرفت از نبودنش؛ باز هم دلم براي آن روزها و آن ديوارها و آن آدم ها تنگ شد.

كاش مدرسه هوشمند شهيد آقايي هم جشن غديري داشت و دوباره دوستان قديم را يك جا مي ديدم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 دیدگاه دربارهٔ «روزی بود …»

  1. الان باید چی بگم؟

    آرش رو توی حرم حضرت معصومه دیدم. قم قبول شده.
    از رفقا خبر چندانی نداره. بجز قرارهای گاه و بیگاهی که برای فوتبال می گذارند.

    لینک عادتی شدن را می گذارم پایین این نوشته ات که با هم در تاریخ ثبت شوند:
    به یاد دل شدگان کوچه ی لاله
    http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000248.php

  2. سلام

    بهترين سال تحصيل من سالي بود كه شاگرد شما و آقاي سلامت بودم. شما به من خيلي چيزها ياد داديد، فكر كنم كه شناختيد.
    مشتاق ديدار روي منور شماييم

پیمایش به بالا