. . . خانم خیری خط کش چوبی اش همیشه دستش بود. کافی بود بچه ای مشقش را ننوشته باشد تا با خط کش کبابش کند. بچه هایی که کتک می خوردند، بعد از هر ضربه کف دستشان را می لیسیدند تا کم تر درد بیاید، اما بدتر می شد. تازه بعدش به ساق پاهایشان می زد. با اینکه درسم خوب بود و معلم ها تحویلم می گرفتند – آن قدر که بچه ها به من می گفتند « خر خون » – اما ترس از خط کش ناظم همیشه با من بود. نمی دانم چه سری دارد، آدم هایی که مستحق تنبیه نیستند، بیشتر از گناه کارها از تنبیه می ترسند. مثل خان جون؛ چه قدر خداترس بود خان جون. . . .
اسدالله وصیت کرده بود توی سرخه خاکش کنند. کوچه مان را چراغانی کرده بودند. یک پرچم سیاه هم زده بودند سر در خانه. اسدالله را آوردند مسجد و گذاشتند وسط شبستان. همه گریه می کردند جز من. . . .
. . . عید فطر آن سال (۱۳۷۴) تمام اتفاقاتی که موقع تشییع اسدالله افتاده بود، برایم تکرار شد. فقط عوض شده بود. بچه ها با ناراحتی کوچه را چراغانی کردند. همسایه مان نمی گذاشت پرچم سیاه از جلوی پنجره شان رد شود؛ از سایه ی پرچم که چند ساعتی خانه شان را تاریک می کرد، دلش می گرفت.