زلزله

یاد بم

خیلی سخت بود برایم. هنوز هم سخت است. هر وقت حرف زلزله ی بم می شود؛ همه ی تصاویرش دوباره جلوی چشمم رژه میرود. یاد تک تک خاطرات تلخ و شیرینم می افتم …

یاد جمعه ای که خبر را شنیدیم و با حامد تصمیم گرفتیم قبل از هر کار، سری به خیابان وصال و انتقال خون بزنیم و ساعت ها در صف طولانی انتقال خون می مانیم و چون تازه از جهادی برگشته بودیم و سفرمان در شرق ایران بود، خون مان را قبول نکردند؛

یاد پسر خردسالی که تمام انگشت هایش پر از انگشتر بود و می گفت انگشترها را از انگشت رفتگان خانواده اش درآورده و به انگشت کرده؛

یاد روزهایی که با تریلی نمایش کانون پرورش فکری، روستا به روستا می چرخیدیم و خیلی ها بودند که با نمایش های شاد کانون هم به سختی می خندیدند؛

یاد چادر مهد کودک که برای کودکان مبهوت بم، با نخ و رنگ روی کاغذ یا با آفتابه روی خاک نقاشی می کردیم؛

یاد امتحان دادن های کف حیاط بچه مدرسه ای ها؛

یاد شب جمعه ی آخر سال بهشت زهرای بم که یک شهر را پذیرا بود؛

یاد ساختمان ترک خورده ی کمیته امداد که بارها قبل از زلزله میزبان مان بود و کلی خاطره داشتیم با دیوارهایش؛

یاد اردوگاه وحدت که پس از زلزله با سرعتی باور نکردنی آوارگان را در خود جا داده بود و روزها مهمان یکی از چادرهایش بودیم؛

یاد جاده ای که ترافیکش سنگین بود از عبور مداوم کامیون هایی که حجم یک شهر را  بار می زدند می بردند توی بیابان های مسیر بَرَوات خالی می کردند. تا چشم کار می کرد نخاله بود که روی هم جمع شده بود؛

یاد بیابان شهرک صنعتی و طوفان شن؛

یاد سایت زندان؛

یاد فرودگاه تعطیل بم و دو آنتونوفی که تا لحظه ی فرود کسی از حضورشان خبر نداشت؛

یاد مسؤولیت یک ساعته ام در گیت سپاه فرودگاه بم؛

یاد آقای ضرابی معاون کانون که با اعضای خانواده، مقیم بم شده بود و تریلی تریلی ثواب جمع می کرد؛

یاد تنها جهادی که همه چیزش پیش بینی نشده بود جز پلاک مشخصاتی که به گردن داشتیم و شکر خدا که به درد شناسایی مان نخورد؛

یاد روزهایی که از بم برگشته بودیم اما تا مدت ها هنوز پلاک به گردن داشتم که یادم نرود برای این شهر آلوده ساخته نشده ام؛

. . .

کاش باز هم هر روز می شد با علی و علی و مهدی در تماس باشم، حتی اگر تماس مان زیر پنج ثانیه باشد و سه کلمه : … -موقعیت … -وحدت … -تمام

کاکی لرزید

آن نو روز، بعد از 32 ساعت اتوبوس سواری، بالاخره به شُنبه رسیدیم. شهری کوچک و گرم. همان سالی که نو روز عاشورایی بود. فروردین سال 81 هجری شمسی. رفتیم تا برای خانواده های تحت پوشش کمیته امداد، خانه هایی بسازیم تا زودتر چادرهایی را که بعد از زلزله بر پا کرده بودند جمع کنند. همان چادرهای سفید با هلال قرمز. روستایی کوچک به نام باغان بود که برای اولین بار دست به خاموت زدم.

سال 78 هم سال مان در همین خاک تحویل شد. همان سال که عید قربان در ایام نو روز بود و از غروب تا سحر، 33 گوسفند قربانی کردیم برای توزیع بین محرومان کاکی. و نوروز امسال چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم کاکی امسال، بسیار پیشرفت کرده نسبت به آن روزها.

از دیروز مدام فکرم در راه باریک باغان تا شنبه می رود و بر می گردد و در میان تصویر مزارع گوجه فرنگی و کوه های زیبا و چین خورده، حرف های حاج سعید بابایی، درباره ارتباط حرکت صفحات عربستان و زلزله های بوشهر، ذهنم را می خراشد.

شنبه (به ضم شین) دو هفته میزبان مان بود و باغان دو هفته محل کارمان. این اسم ها شاید برای بسیاری، هیچ معنایی نداشته باشد؛ اما برای من یکی از وطن های دو هفته ای است که دلم برایش می تپد.

همین دو هفته قبل بود که از کاکی برگشتیم. سال تحویل را در جوار همین مردمی بودیم که امروز در چادر هستند و با لهجه ی شیرین شان با خبرنگاران مصاحبه می کنند. امیدوارم این روزها زودتر بر آنان بگذرد و روزهای خوش تر پیش روی شان باشد.

پیمایش به بالا