مرقوم

هَستَویجات

اگر این مسائل را عمیق تر از شایعات و خبرهای رایج و به عنوان یک مسئله ی تاریخی و قضیه ی فلسفی نگاه کنی، واضح است که اختلاف موجود، ربطی به مسأله هسته ای ندارد. ربطی به حقوق بشر ندارد، ربطی به تروریسم ندارد. مشکل گفتگو این نیست که تا به حال پشت یک میز نبوده ایم که حرف مان را بزنیم. مشکل این است که اصلا حرفی نمانده که بزنیم. حرف ها بارها گفته شده و شنیده شده. ما حرف آن ها را می دانیم و آن ها هم حرف ما را می دانند. واضح ترین مطلب هم این است که هدف به زانو در آوردن است. ما می خواهیم آن ها از حرف شان کوتاه بیایند و مبانی ما را که مخالف اصول شان است قبول کنند، آن ها هم می خواهند ما پا پس بکشیم و حرف شان را قبول کنیم حتی اگر با اصول مان تطبیق نداشته باشد. ما قدرت و ابزارهایی برای فشار آوردن به آن ها داریم، آن ها هم حربه هایی برای فشار آوردن به ما دارند.

چیزی که وسط این کشاکش ساده مهم می شود نگاه ما به خودمان است. اگر خودمان را کوچک ببینیم و تحمل مان را کم بدانیم، حتی ممکن است روزی حاضر شویم عقب بکشیم در ازای عقب نکشیدن – یا حتی جلو آمدن – حریف. اما اگر خودمان را بشناسیم و در پی تقویت درونی باشیم، می رسیم به روزی که حریف عقب بکشد حتی در ازای عقب نکشیدن ما.

البته این وسط باید سیاست هم داشت. باید درون را هم دید. باید زمان هم برای تبیین و تثبیت اصول بگذرد. گاهی باید زمین بازی را عوض کنیم تا حریف جا بماند. گاهی باید فرصتی داشته باشیم برای فکر کردن و گرد گیری کردن.

اما باید همیشه یادمان باشد عزت و قدرت مفت و مجانی تقدیم کسی نمی شود و باید زحمت و تلاش و زمان پشت ش باشد تا ثمر دهد. باید مدت ها تلاش کنیم و مدام حواس مان باشد که چه می دهیم و چه می گیریم و ته قضیه چی دست مان می ماند!

حالا جمله ای که نقل کردی دوباره بخوان:

آمریکایی‌ها مدتی است که از طرق گوناگون پیغام می‌دهند که خواهان مذاکره جداگانه با ایران در خصوص موضوع هسته‌ای هستند اما من بر اساس تجربه‌های گذشته به چنین گفت‌وگوهایی خوش‌بین نیستم، البته من مخالفتی هم ندارم.

خیابان ما

اگر می فهمیدیم که خیابان برای این است که همه مان به مقصد برسیم، برای یک ماشین جلوتر افتادن، جلوی هم نمی پیچیدیم و راه همدیگر را سد نمی کردیم.

عجیب است که بعضی مان خیابان را برای خودمان می خواهیم و از اینکه دیگران مزاحم رسیدن مان هستند حسابی دلخوریم. اما بعضی دیگر که در خیابان همگانی رانندگی می کنند، علاوه بر این که خودشان به مقصد می رسند، به دیگران هم راه می دهند تا آن ها هم بی دردسر تر به مقصد برسند.

زندگی بدی نیست زندگی جمعی!

چاه فکری

در مدتی که مشغول نگارش یا چاپ این داستانها بودم، بعضی از دوستان ضمن تحسین و اعتراف به سودمندی این کتاب، از اینکه من کارهای به عقیده ی آنها مهمتر و لازمتر خود را موقتا کنار گذاشته و به این کار پرداخته ام، اظهار تأسف می کردند و ملامتم می نمودند که چرا چندین تألیف علمی مهم را در رشته های مختلف به یک سو گذاشته ام و به چنین کار ساده ای پرداخته ام. حتی بعضی پیشنهاد کردند که حالا که زحمت این کار را کشیده ای پس لااقل به نام خودت منتشر نکن! من گفتم چرا؟ مگر چه عیبی دارد؟ گفتند اثری که به نام تو منتشر می شود لااقل باید در ردیف همان اصول فلسفه باشد، این کار برای تو کوچک است. گفتم مقیاس کوچکی و بزرگی چیست؟ معلوم شد مقیاس بزرگی و کوچکی کار در نظر این آقایان مشکلی و سادگی آن است و کاری به اهمیت و بزرگی و کوچکی نتیجه ی کار ندارند؛ هر کاری که مشکل است بزرگ است و هر کاری که ساده است کوچک.

اگر این منطق و این طرز تفکر مربوط به یک نفر یا چند نفر می بود، من در اینجا از آن نام نمی بردم. متأسفانه این طرز تفکر- که جز یک بیماری اجتماعی و یک انحراف بزرگ از تعلیمات عالیه ی اسلامی چیز دیگری نیست- در اجتماع ما زیاد شیوع پیدا کرده. چه زبانها را که این منطق نبسته و چه قلمها را که نشکسته و به گوشه ای نیفکنده است؟ .

به همین دلیل است که ما امروز از لحاظ کتب مفید و مخصوصا کتب دینی و مذهبی سودمند، بیش از اندازه فقیریم. هر مدعی فضلی حاضر است ده سال یا بیشتر صرف وقت کند و یک رطب و یابس به هم ببافد و به عنوان یک اثر علمی، کتابی تألیف کند و با کمال افتخار نام خود را پشت آن کتاب بنویسد، بدون آنکه یک ذره به حال اجتماع مفید فایده ای باشد. اما از تألیف یک کتاب مفید، فقط به جرم اینکه ساده است و کسر شأن است، خودداری می کند. نتیجه همین است که آنچه بایسته و لازم است نوشته نمی شود و چیزهایی که زائد و بی مصرف است پشت سر یکدیگر چاپ و تألیف می گردد.

چه خوب گفته خواجه نصیرالدین طوسی:

افسوس که آنچه برده ام باختنی است

بشناخته ها تمام نشناختنی است

برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت

بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی است

عاقبة الامر در جواب آن آقایان گفتم: این پیشنهاد شما مرا متذکر یک بیماری اجتماعی کرد، و نه تنها از تصمیم خود صرف نظر نمی کنم، بلکه در مقدمه ی کتاب از این پیشنهاد شما به عنوان یک بیماری اجتماعی نام خواهم برد.

بعد به این فکر افتادم که حتما همان طور که عده ای کسر شأن خود می دانند که کتابهای ساده- هرچند مفید باشد- تألیف کنند، عده ای هم خواهند بود که کسر شأن خود می دانند که دستورها و حکمتهایی که از کتابهای ساده درک می کنند به کار ببندند! !

مقدمه داستان راستان – استاد شهید مطهری

نقطه اثر

صلاح و فساد طبقات اجتماع در یکدیگر تأثیر دارد. ممکن نیست که دیواری بین طبقات کشیده شود و طبقه ای از سرایت فساد یا صلاح طبقه ی دیگر مصون یا بی بهره بماند، ولی معمولا فساد از «خواص» شروع می شود و به «عوام» سرایت می کند و صلاح برعکس از «عوام» و تنبه و بیداری آنها آغاز می شود و اجبارا «خواص» را به صلاح می آورد، یعنی عادتا فساد از بالا به پایین می ریزد و صلاح از پایین به بالا سرایت می کند.

روی همین اصل است که می بینیم امیرالمؤمنین علی علیه السلام در تعلیمات عالیه ی خود، بعد از آنکه مردم را به دو طبقه ی «عامه» و «خاصه» تقسیم می کند، نسبت به صلاح و به راه آمدن خاصه اظهار یأس و نومیدی می کند و تنها عامه ی مردم را مورد توجه قرار می دهد.

در دستور حکومتی که به نام مالک اشتر نخعی مرقوم داشته می نویسد:

«برای والی هیچ کس پرخرج تر در هنگام سستی، کم کمک تر در هنگام سختی، متنفرتر از عدالت و انصاف، پرتوقع تر، ناسپاس تر، عذرناپذیرتر، کم طاقت تر در شداید از «خاصه» نیست. همانا استوانه ی دین و نقطه ی مرکزی مسلمین و مایه ی پیروزی بر دشمن «عامه» می باشند، پس توجه تو همواره به این طبقه معطوف باشد. » .

این، فکر غلطی است از یک عده طرفداران اصلاح که هروقت در فکر یک کار اصلاحی می افتند، «زعماء» هر صنف را در نظر می گیرند و آن قله های مرتفع در نظرشان مجسم می شود و می خواهند از آن ارتفاعات منیع شروع کنند.

تجربه نشان داده که معمولا کارهایی که از ناحیه ی آن قله های رفیع آغاز شده و در نظرها مفید می نماید، بیش از آن مقدار که حقیقت و اثر اصلاحی داشته باشد، جنبه ی تظاهر و تبلیغات و جلب نظر عوام دارد.

مقدمه داستان راستان – استاد شهید مطهری

شرح حال بی غبار

آدم سیاسی ای نبودم، علاقه ای هم به سیاست نداشتم تا اینکه سال پر هیجان 88 فرا رسید و فضای پرشور انتخابات من رو هم مثل بقیه تحت تاثیر قرار داد…
جنبش سبز جو سنگینی درست کرده بود، حرفای دو کاندید پر سر و صدا منو حسابی گیج کرده بود…
از امام فقط اسمش رو شنیده بودم و بزرگیشو اما به شخصه اندیشه هاش و افکارش رو مطالعه نکرده بودم…
با واژه ی شهید از بچگی آشنا بودم، آخه اسمم رو به یاد داییم گذاشتن فرهاد، اما شهید فرهاد کاظمی کجا و من فرهاد کاظمی کجا…
از رهبری و ولایت فقیه هم چیزی حالیم نبود…
اما سال 88 جریان زندگی من و اندیشه هام رو عوض کرد…
هر جا میرفتیم بحث سیاسی بود، هر کی یه حرف میزد، حسابی گیج شده بودم، همش با خودم میگفتم ای خدا حق با کیه؟؟!
سال کنکورم بود، از کلاس کنکور گرفته تا توی تاکسی و خیابون و مهمونی و تلویزیون و همه جا بحث از سیاست بود…
این جو واسه یه آدمی که از سیاست اطلاع زیادی نداره خیلی سنگین بود…
خواسته یا ناخواسته من هم سوار بر موج سیاسی کشور شدم…
اما این وسط مونده بودم که حق کدوم وره! منم مچ بند سبز ببندم یا نبندم؟!!
انتخاب ساده نبود، نیاز به تحقیق داشت…
پس تحقیقاتم رو شروع کردم، واسم جالب بود که هر دو طرف دم از امام میزدن و اون یکی رو خارج از خط امام میدونستن!! پس به این نتیجه رسیدم که راه درست راه امامه… چون هر دو طرف سعی میکنن خودشون رو به امام بچسبونن!
جالب تر از همه اینکه کسایی رو میدیدم که تا دیروز رو به روی انقلاب بودن اما الان شدن خط امامی و شعارشون رای ما یک کلام، نخست وزیر امام بود!!
با طرفدارای هر دو طرف حرف میزدم، چیزی که واسم واضح بود این بود که از نظر ظاهری طرفدارای موسوی شباهتی به اندیشه های امام نداشتن، چرا که ستادای سبز توی بالاشهر شهرمون اصفهان، بیشتر شبیه به پارتی بود تا ستاد انتخاباتی!!
توی حرفای امام هرجا که سخن از آزادی بود نشنیده بودم که آزادی یعنی رقصیدن دختر و پسر توی خیابون!! اما اونا با حمایت از موسوی شعار آزادی میدادن!!!
اگه این آزادیه پس اون جوونایی که سال 57 انقلاب میکردن چرا دم از آزادی میزدن؟!!
مگه این آزادی توی زمان شاه نبود که اونا شعار آزادی میدادن؟!!
نه انگار اینا منظورشون از آزادی چیز دیگه ایه!!
آره، هر روز این صفحه ی سیاه سیاست واسم روشن تر میشد…
کم کم با اندیشه های امام و انقلاب آشنا شدم، یه حس خاصی داشتم، امام بدجوری تو دلم جا باز کرده بود…
قضیه مفصل تر از این حرفاست، به همین بسنده کنم که وقتی تفاوت های افکار امام با جنبش سبز رو
دیدم تصمیم گرفتم احمدی نژاد رو انتخاب کنم، افکار و اعمال اون و طرفداراش خیلی بیشتر به امام شبیه بود…
ملاک دیگرم این بود که ببینم قشر مستضعف بیشتر طرفدار کدوم یکی از کاندیداها هستن، واسم جالب بود که بیش از 80 درصد ماشین های مدل بالا جنبش سبزی بودن ولی اکثر قشر متوسط و تقریبا کل قشر مستضعف احمدی نژادی!
بگذریم، گذشت و گذشت تا اینکه انتخابات برگزار شد و چشم کل جهان به حضور 85 درصدی مردم خیره شده بود…
از همون اول هم معلوم بود که این جو به این سنگینی به همین راحتیا خاموش نمیشه…
و طرح اصلی فتنه شروع شد…
هنوز یه جای کار میلنگید، با وجود تحقیقات زیادی که کردم و مطالعاتی که انجام داده بودم ولی هنوز از یه چیزی آگاهی درست نداشتم، و اون رهبری بود…
شناخت رهبری از نماز جمعه ی تاریخی تهران شروع شد…
حرفاش منطقی و محکم بود، واقعا به معنای واقعی رهبری میکرد…
از ته دل عاشقش شده بودم، حرفاش یه ملت رو آروم میکرد…
بعد کلی تحقیق دیگه به این نتیجه رسیدم که آری، خامنه ای خمینی دیگر است…
دیگه واسم احمدی نژاد ملاک نبود، فهمیدم که ملاک انقلاب و امام و رهبری هست…
آخه خیلیا هم ملاک رو موسوی قرار دادن و از انقلابی تبدیل شدن به ضد انقلاب!
خوشحال بودم که با رحلت امام، انقلاب به دست نامحرمان نیفتاد…
آری، خود امام خواسته بود که انقلاب به دست نامحرمان نیفتد…
و چه خوب مردم ایران محرم را از نامحرم تشخیص دادند…
بعد وقایع روز قدس و روز دانشجو و توهین به عکس امام و روز عاشورا و… خدا رو شکر کردم که کمک کرد از همون اول راه درست رو انتخاب کنم…
الان احساس راحتی میکنم، امیدوارم لیاقت اسم داییم رو داشته باشم و بتونم تا آخر راه اون و بقیه ی شهدا رو ادامه بدم…

بیوگرافی مختصری از نویسنده ی وبلاگ طنز سیاسی به نقل از http://din-siasat.blogfa.com

شناخت عرصه

پیش از انتخابات سال قبل، گروه هایی که هر بار بر طبل ناامیدی و تحریم انتخابات می کوبیدند، دایه ی مهربان تر از مادری شدند برای برگزاری انتخابات پر شور در ایران. اما تبلیغاتی که برایش سرمایه گزاری شد، نه رنگ و بوی معرفی سابقه و برنامه ها داشت، نه قانون و حرمت ها را رعایت کرد. فقط سعی در تهییج بود و تبلیغ منفی و شایعه سازی و دروغ پردازی تا در جوی آلوده، شنیده ها، مهم تر از دیده ها و دروغ ها محکم تر از حقایق جلوه کند.

با نزدیک شدن به انتخابات، در شرایطی که مردم در هیجان یک انتخاب به سر می برند، به ناگاه، توهم پیروزی را به یأس شکست، آمیختند تا دروغ تقلب گسترده، باور پذیر شود. حتما منطقی موجه داشته که این دلسوزان رأی مردم، تقلب ها را از ابتدای صبح ببینند اما تحمل کنند و اعتراض نکنند مبادا از استقبال مردم و آرای دزدیده شده، کاسته شود!

اکنون زمان آن رسیده بود تا حیله ها عملی شود و مردمی که ساعت ها در صف صندوق ایستاده اند و دیده اند که طبق قانون، امنیت و نظارت به دقت رعایت شده و تقلبی هم مشاهده نشده، دیده ها را کنار بگذارند و به خاطر شنیده هایی که هنوز گوینده اش برای شان رسوا نشده، ملعبه ی دست راهبرانی شوند که هدف شان شفاف نیست و برنامه ای هم اعلام نمی کنند.

در عصر ارتباطات، بعضی هنوز کور و کرندمشکل همین اعتماد بیجا بر شنیده هایی است که منبعی ندارد. همین شایعاتی که مهم ترین سلاح جلبک های سبزی است که مردم را دور خودشان جمع کنند و با قربانی کردن جاهلانی که پرورده اند، در سپری گوشتی مخفی شوند و به اهداف خود برسند. تفاوت ملتی که در 22 بهمن هر سال، با شور و امید، پیروزی انقلاب اسلامی شان را جشن می گیرند با مردمی که محافظ و پیشمرگ کوردلان سبز می شوند هم در همین شایعه پذیری است. دفاع ملت از انقلاب، به خاطر شایعه و تهییج نیست، ملت باور دارند که برای حفظ دین و رسیدن به خواسته هاشان، باید حامی انقلاب باشند؛ اما مردمی که مرکب راهوار لجبازان قدرت طلب شده اند، حتی نمی دانند سران گروهک سبز از کجا آمده اند و قرار است به کجا ببرندشان؛ و سواری می دهند چون از میان شایعات گنگ و پرحجم، دلخوش به آن حرف هایی هستند که به مزاق شان خوش تر می آید. یکی دین می خواهد، در شایعات روحانیانی می بیند و عکس موسوی مزور را در حال نماز. یکی برهنگی می خواهد، در شایعات تصاویر بدکاره های سبزپوش را برمی گزیند. یکی در تصورش نخست وزیری مردمی جا خوش کرده، هنوز هم عکس های سیاه و سفید نخست وزیر امام را می بیند. یکی تحمل انحراف انقلابش را ندارد، خویینی ها و صانعی ها و هاشمی ها را دلسوز و مصلح فرض می کند.

اما باید از شایعات گذشت. باید واقع بینی پیشه کرد و روزگار را کامل دید. باید آگاهی ناآگاهان دیروز و ناامیدی معاندان و دشمنان و اسلام گریزان را دید. باید ببینیم که این شب ها، با وجود جو ملتهب سیاسی، خبری از الله اکبرهای بی اعتقاد ساعت 10 نیست. باید ببینیم که اگر سال قبل، می شد شک کرد که نکند سران فتنه دلسوز دین و دنیای مردمند، امسال واضح است که اصل مشکل آنان دینداری مردم بوده و قوت اسلام، که دست و پای بعضی را بسته و فرصتی می خواهند که به دنیا و قدرت برسند!
با فروکش کردن غبار فتنه، باید ببینیم: گروهکی که اشتراک شان هیاهو و جنجال و ناامنی است و بحث نمی کنند چون حرف شان پایه و اساسی جز شایعات بی مبنا ندارد، آن قدر هم بی شمار نیستند. باید ببینیم: مردمی که ادعای بیشماری ندارند اما وقتی قصد می کنند پوزه ی دشمن را به خاک بمالند، میدان امام حسین تا آزادی و صادقیه و آذری برای شان تنگ است.
باید ببینیم که شایعات، چقدر با واقعیتی که قابل دیدن است تطابق دارد و دروغ گو را بشناسیم.

حالا با گذر زمان،گروهک سبز، در هر مرحله کوچک تر شده است. عده ای وقتی دیدند که مدارک مدعیان تقلب برای اثبات تقلب گسترده – اگر تمامش هم درست باشد – نتایج را ذره ای هم تغییر نمی دهد، به دروغ تقلب پی بردند.
بن بست توهم سبزعده ای وقتی در نهم دی ماه و 22 بهمن 88 و 89 معنای بیشمار را فهمیدند، به توهم شان خندیدند. عده ای که این حرکت را دینی می پنداشتند، به مرور پیروان و حامیان و سران فتنه را شناختند، راه شان را از آن ها جدا کردند.
عده ای که فکر انقلاب بودند و فکر می کردند مسوولان نظام از انقلاب جدا شده اند و گروهک منافقین می خواهد انقلاب را به مسیر صحیح برگرداند، یادشان آمد که پرچم انقلاب، اسلام است. عده ای هم که امام را ستون انقلاب می دانند، می بینند که حرمت امام و راه امام، کجا ملعبه ای بیش نیست و کجا چراغ راه.

امروز که مردم، گروه گروه از این ابتذال سبز کناره گرفته اند، هر تحرک شان، باعث رسوا شدن عناصر اصلی است. اگر سال قبل جداکردن عناصر اصلی از مردم فریب خورده و چشم بسته، سخت بود و نیروی انتظامی مراعات فریب خوردگان را می کرد؛ امروز هر کس می خواست چشم باز کند، چشم باز کرده. امروز عده ی معدودی که برای بی شمار جلوه کردن، یاری جز سطل زباله ندارند، مجرمان واقعی هستند و مستحق کیفر. امروز دستگیر شدگان 25 بهمن، معترض و ناآگاه نیستند که بخواهیم مصلحت اندیشی کنیم.

امروز غبار فتنه جای خود را به نور روشنگر ولایت داده و برای اجرای عدالت، جای درنگ نیست؛
و امروز  … این گردبادهای به غیرت درآمده، تسلیم رهبرند که طوفان نمی کنند.

پیمایش به بالا