• بسم الله الرحمن الرحیم

دل مان آرام باشد

بعد از ابراز تأسف از اینکه ۷ دقیقه نمی توانیم بنشینیم حواس مان را بدهیم به یک تذکر و آدم تر شویم، تازه یادم می آید وقتی اردوی رهروان مفید برگزار می شد، وقتی هفته بزرگداشت شهدا برگزار می شد، وقتی برای روایت فتح مصاحبه می کردم، وقتی بچه ها را یک ساعت آماده کردم برای بازدید از باغ موزه دفاع مقدس، جزو معدود دفعاتی بود که حس می کردم فایده ای دارم و به دردی می خورم و بیخود معلم نشده ام. اینطور وقت هاست که حس می کنم به درد انقلاب خورده ام و کاری برای ایران و اسلام کرده ام. مدت ها بود این حس ها نصیبم نمی شد. برایم عجیب هم نبود، اینقدر گناه دارم که از این حس خوب دور بمانم. اما حالا برایم عجیب است که قسمت شده در خدمت حسان باشم و هر هفته همین حس را داشته باشم. حس خدمت، حس فایده داشتن، حس اینکه بی دلیل زنده نیستم و زنده بودنم بدتر از مرگم نیست. حالا آرام هستم که دارم کاری برای دین و وطن می کنم. هر چند کوچک و محدود. خدا توفیق بیشترش را بدهد …

جای پای فرهاد ها

. . . خانم خیری خط کش چوبی اش همیشه دستش بود. کافی بود بچه ای مشقش را ننوشته باشد تا با خط کش کبابش کند. بچه هایی که کتک می خوردند، بعد از هر ضربه کف دستشان را می لیسیدند تا کم تر درد بیاید، اما بدتر می شد. تازه بعدش به ساق پاهایشان می زد. با اینکه درسم خوب بود و معلم ها تحویلم می گرفتند – آن قدر که بچه ها به…

ادامه مطلب …

آزمونی در پس آزمون ورودی

« اشغال؛ تصویر سیزدهمِ » روایتِ نزدیکِ روایتِ فتح را بارها و بارها و بارها و بارها در اردوی جنوب برای بچه ها خوانده ام. گاه با صدای گرفته از داد و بیدادهای اردو، همیشه با فریادی که بر غرش اتوبوس 302 غلبه کند، گاه با بغض و همیشه با حسرت. تصاویری دارد از مقاومتی غیر قابل تصور. نمی دانم بچه هایی که اصرار می کنند به اتوبوس شان بروم و برای شان این کتاب…

ادامه مطلب …