• بسم الله الرحمن الرحیم

عیدِ برادری

نوروز 79 بود و ما که پیش دانشگاهی بودیم، مشغول درس و عازم اردوی علمی رامسر، رفتیم درس مان را خواندیم و برگشتیم تهران. بعد از این 12 سال، خیلی یادم نیست برنامه درسی مان چه بود یا آزمون ها را چطور دادم، اما صبحانه ها، بسته ای که برای علی از شیراز رسید، دعای عرفه ای که در سرمای نمازخانه ی اردوگاه خواندیم و از همه مهم تر، عقد اخوتی که با رفقای دوره…

ادامه مطلب …

کاکی لرزید

آن نو روز، بعد از 32 ساعت اتوبوس سواری، بالاخره به شُنبه رسیدیم. شهری کوچک و گرم. همان سالی که نو روز عاشورایی بود. فروردین سال 81 هجری شمسی. رفتیم تا برای خانواده های تحت پوشش کمیته امداد، خانه هایی بسازیم تا زودتر چادرهایی را که بعد از زلزله بر پا کرده بودند جمع کنند. همان چادرهای سفید با هلال قرمز. روستایی کوچک به نام باغان بود که برای اولین بار دست به خاموت زدم….

ادامه مطلب …

همت نو

درِ مسجد به دور میدان باز می شود. آخرین نماز جماعت سال قدیم که تمام می شود، سریع چراغ ها را خاموش می کنند و مردم می روند که به برنامه ی سال تحویل شان برسند. جمعیت که از مسجد می رود بیرون، دست فروش هایی که هفت سین و ماهی می فروشند، انگار امیدوار شده اند که ماهی هاشان تمام شود، شروع می کنند به داد و فریاد. ماهی که دانه ای هفتصد تومان…

ادامه مطلب …

قسمتی از ناگفته ها …

سلام. سلام. سلام باز قسمت شد بتونم آپديت کنم. هرچند دير به دير. شکر. عيد رفته بوديم بم. به قول بعضي ها يا شايد خيلي‌ها شهر غم. خيلي چيزها ديديم که حتما قبلا از صدا و سيما و از طريق خبرگزاري شايعات شنيديد. اما چيزهايي هم بود که مطمئنم نشنيديد و شايد هم نبايد شنيد. پس من مي‌نويسم تا بخونيد. وارد بم که شديم حسابي جاخوردم. چيزي از شهري که سال گذشته ديده‌بودم نمونده بود…

ادامه مطلب …