• بسم الله الرحمن الرحیم

وبلاگ نوشتن

هشت سال قبل، همین روزها بود که وارد دنیایی شدم که بسیار غریبه بود و نا مأنوس. دنیایی که هیچ کدام از اطرافیان واقعی در آن حضور نداشتند و گستردگی بسیاری داشت برای من که دنبال کشف بودم و ابداع در محیط اطرافم. خیلی زود در آن محیط که امروز به « وبلاگستان » شناخته می شود، بین گروهی گسترده از وبلاگ نویسان شهرتی یافتم و دوست و دشمن پیدا کردم. حتی تهدید شدم که…

ادامه مطلب …

کیوان به خط !

دو هفته پیش یک روز دوشنبه ای بود که اول صبح وقتی نشستم پای میز صبحانه اولین چیزی که نظرم را جلب کرد چرت زدن پسرم کیوان بود. یاد بعضی از اهل دود افتادم که دقیقه ای یکبار خم می شوند و راست و چشمانشان بی هدف در کاسه می چرخد. هر روز موقع برگشتن از سرکار ، سرکوچه ، توفیق زیارت بعضی از این اصحاب دود نصیبم می شود. گفتم : خسته ای بابا…

ادامه مطلب …

بازی کودکانه

بچه تر که بودیم، در مدرسه معلمانی داشتیم که مثل همه ی مفیدی های کارکشته، سوفسطاییان قهاری بودند. هر وقت هم بحثی راه می انداختند، شاید فکر می کردیم عجب معلم علامه ای داریم. غافل از این که خیلی وقت ها سر کار بودیم و معلم جهل ما را به بازی گرفته بود و این گیج خوردن ما، سوژه ی خنده ی دفتر دبیران هم بود! گاهی بحث ها، درباره ی مسائلی بود که از…

ادامه مطلب …

هشتم

معلم باید دانش آموزش را تحویل بگیرد. اگر معلم دانش آموزش را بی سواد فرض کند و از بی سوادی ش عصبانی شود که دانش آموز به جایی نخواهد رسید! اگر قرار است دانش آموز خود را بالا بکشد، باید خود را مهم و قابل یادگیری بپندارد. باید تحویل گرفته شود و مسؤولیت باسواد شدن بر گردنش گذاشته شود. باید به او اعتماد کنیم که می تواند باسواد شود.

ادامه مطلب …

ایران پانزده

هر سفری نقاطی دارد که بیشتر به ذهن می ماند. این سفر هم دو نقطه ی دیدنی برایم داشت. دو نفر که با دو فرهنگ زندگی می کنند: 1- آقای محبعلی پور، مدیر آموزگار مدرسه ی ابتدایی سهند، روستای آقچه کندی هشترود؛ جوانی قبراق و شاد، معلمی علاقمند و مدیری موفق. با اینکه زمان زیادی هم صحبت نبودیم، اما این قدر سر حال بود که آدم را به زندگی امیدوار می کرد. طوری از کارش…

ادامه مطلب …

سیدِ خدا

اين روزها كه گذشت و مي گذرد، روزهايي است – براي بعضي ها – پر تب و تاب. روزهايي كه همه ياد معلم هايشان مي افتند. بعضي ها با هيكل گنده شان دوباره مي روند مدرسه و مثل بچگي هاشان مي روند دم دفتر دبيران مي گويند « آقا اجازه! روزتان مبارك » معلمان سن و سال داري هم كه جواني شان را گذاشته اند براي گنده شدن اين بچه هاي قديم، هم ذوق مي…

ادامه مطلب …

روزی بود …

تا امسال كه به هشتمين سال معلمي نزديك مي شوم، با كلي آدم سر و كله زده ام و كلي آدم مي شناسم كه از زماني كه صداي شان جيغ جيغي بوده تا حالا كه گردن شان كلفت شده رشدشان را ديده ام. با خيلي از اين بچه ها رفيق بوده ام (سواي معلمي) و با خيلي از اين بچه ها رفيق هستم. حتي با بعضي شان همكار بوده ام و هستم. اما نسبت به هيچ كدام…

ادامه مطلب …

گل خانه

سه – چهار سالي بود كه در مفيد تدريس نداشتم. امسال باز هم شده ام معلم راهنمايي مفيد. تجربه ي بدي نيست. اما دردسرهاي خودش را دارد. بچه هاي مفيد با بقيه بچه ها هم فرق دارند هم ندارند. مفيدي ها نسبت به بقيه بچه ها گيراتر و درسخوان تر هستند. اما يك دنيا مطلب هست كه بقيه مي دانند و مفيدي ها اصلا نشنيده اند. با بچه هاي خاتم كه بودم خيلي وقت ها…

ادامه مطلب …

انسانی ببینیم

خيلي وقت ها در مدرسه به مشكل انساني نديدن برخورد مي كنيم. خيلي وقت ها مهندسي و كمي ديدن مسايل، لذت فعاليت ها را براي ما و بچه ها و اوليا زهر مي كند. خيلي وقت ها ماه ها براي نظرسنجي و درآوردن درصد و آمار وقت و هزينه صرف مي كنيم اما مي توانستيم از خنده ي رضايت بچه ها كلي نظرات را در كسري از ثانيه استخراج كنيم. خيلي وقت ها به سرعت…

ادامه مطلب …