• بسم الله الرحمن الرحیم

یاد بم

خیلی سخت بود برایم. هنوز هم سخت است. هر وقت حرف زلزله ی بم می شود؛ همه ی تصاویرش دوباره جلوی چشمم رژه میرود. یاد تک تک خاطرات تلخ و شیرینم می افتم … یاد جمعه ای که خبر را شنیدیم و با حامد تصمیم گرفتیم قبل از هر کار، سری به خیابان وصال و انتقال خون بزنیم و ساعت ها در صف طولانی انتقال خون می مانیم و چون تازه از جهادی برگشته بودیم…

ادامه مطلب …

کاکی لرزید

آن نو روز، بعد از 32 ساعت اتوبوس سواری، بالاخره به شُنبه رسیدیم. شهری کوچک و گرم. همان سالی که نو روز عاشورایی بود. فروردین سال 81 هجری شمسی. رفتیم تا برای خانواده های تحت پوشش کمیته امداد، خانه هایی بسازیم تا زودتر چادرهایی را که بعد از زلزله بر پا کرده بودند جمع کنند. همان چادرهای سفید با هلال قرمز. روستایی کوچک به نام باغان بود که برای اولین بار دست به خاموت زدم….

ادامه مطلب …