• بسم الله الرحمن الرحیم

مسافرت جهادی

دل گرفته بود عقل از کار افتاده بود زبان مونده بود اين وسط که چي بگه قلم از همه مبهوت تر من … من رفتم. اومدم. اما هنوز هم دلم گرفته، عقلم کار نمي کنه، زبونم بند اومده. قلمم اما راه خودشو پيدا کرده. اين وسط تنها کسي که سر حرفش وايساده و کوتاه هم نمياد عشقه. از عشق زياد مي گن. هر کس به مقتضاي فهمش و درکش. اما من از يه چيز ديگه…

ادامه مطلب …

بالاخره هفته شهدا هم تموم شد … !

« گرگ اومده، گرگ! زود باشيد درها را ببنديد. جلوش وايسيد. » داد زدم اما کسي نشنيد. بلندتر گفتم اما کسي نشنيد. شايد هم شنيد. اما کسي جرأت داره بره جلوي گرگ وايسه؟ دستم را سپر حمله‌ي گرگ کردم. دستم را بلعيد. حالا ثابت شده بود که گرگ هست. حالا بايد مطمئن مي‌شدند که گرگ پشت در خونه وايساده. ولي باز هم باورشون نشد که گرگ هست. خون را ديدند، باز هم باور نکردند. من…

ادامه مطلب …

قلم ها …

سالن تاريکِ تاريک است. اما نه ظلماني‌تر از من. سايه‌ي قلم از قلم جلوتر مي‌رود. اما بي‌کلام. بي‌کلام‌تر از آن‌که بتواني حرف‌هايش را بخواني. اما خود قلم حرفش را با صداي بلند فرياد مي‌کند. نور مي‌رود و مي‌آيد. اما سايه‌ي قلم هميشه هست. اطرافيانش محو مي‌شوند و بازمي‌گردند. «مرگِ سايه» تنها «عدم قلم» است و با عدم قلم حرف‌ها معنايي ندارند تا بگوييم يا نگوييم؛ تا بنويسيم يا ننويسيم. اصلا وقتي حرف‌ها معنايي ندارند چه…

ادامه مطلب …

قدر تو را نخواهیم دانست ما جوانان …

هميشه دنبالم مياي. مي‌دونم. مي‌دونم که بدم رو نمي‌خواي. اما بذار تو حال خودم باشم. تا کي مي‌خواي هوامو داشته‌باشي؟ من ديگه بزرگ شدم. ديگه نمي‌خوام کمکم کني. مي‌خوام مستقل بشم. خودم تصميم بگيرم برا خودم. بدت نياد اما من ديگه خوشم نمي‌آد کسي بهم دستور بده. منم دوستت دارم. هميشه مي‌خواستم اينو بهت بگم. دوستت دارم. خيلي. بيشتر از همه‌ي دنيا. چون مي‌دونم که هوامو داري. راستشو بخواي هيچ کس ديگه مثل تو به…

ادامه مطلب …

بهار یعنی پایان ؟!

سلام تعجب نکن. خودِ خودم هستم. اين دفعه ديگه سلمان نيست. امين صحبت مي کنه. اومدم که بگم اين جا ديگه يه جوريه. ديگه از اون دفتر سبز سلمان خبري نيست. مي‌توني لينکت رو پس بگيري و ديگه به اين جا سر‌نزني. اما اگه باز هم سر‌مي‌زني بدون که از اين به بعد ديگه اين جا سلمان اعتبار نداره يا سيد‌صالح يا ثاقب يا طه يا حتي حاج‌حسين … بيا يه کاري کنيم اين‌جا ديگه…

ادامه مطلب …

بوی شهادت می آمد از آنجا …

بوي پيراهن يوسف هر بار صحبت جديدي با من دارد. هميشه با شنيدن بوي پيراهن يوسف به ياد شهدا مي‌افتم و امروز اولين شهيد، شهيد همت است که وارد ذهنم مي‌شود. همت با همت بلندش به بلنداي آسمان پرواز کرد و بدن خاکي را در زمين باقي گذاشت. چه بگويم از شهيد که شهيد چراغي است برفراز راه ما. هر شهيد تکه‌اي از نور حقيقت است و هدف واقعي را به ما مي‌بخشد. يادش به…

ادامه مطلب …

یاد مسافرت جهادی به خیر

اي كه هر دم از علي دم مي زني بر يتيمان علي سر مي زني؟ بـر يـتـيـمـان عــــلـي پـرداخـتن بهتر از هفتاد مسجد ساختن اي برادر! هيچ با خود فكر كرده اي كه چرا فقر وجود دارد ؟ چرا عده اي بايد شبها با غم گرسنگي سر به بالين بگذارند و آرزو كنند كه اي كاش نبودم و رنج و گرسنگي خانواده ام را نمي ديدم ؟ … و عده اي از درد ثروت خوابشان…

ادامه مطلب …

هر دم از عمر می رود نفسی …

ياد گذشته اي نه چندان دور به خير . . . ياد شب هاي آخر هفته ي شهدا به خير . . . ياد نمايشگاه شهدا به خير . . . ياد . . . چي بگم که لحظه لحظه ي هفته ي شهدا خاطره اس. تنها هفته هاي عمرم که شب ها رو مثل روز مي گذرونديم. بيدار بيدار . . . و همدم اون لحظه هامون هم فقط دست نوشته ها و وسايل…

ادامه مطلب …