• بسم الله الرحمن الرحیم

از پایگاه های دیگر

در این صفحه، آخرین نوشته های آشنایان راز نهفته نمایش داده می شود. مسؤولیت نوشته ها به عهده ی نویسندگان آن ها می باشد.


تو: [جمعه، ساعت ۳:۳۵ بامداد]سلام، شرمنده بد موقع، ولی باید می‌گفتم:نتونستم بخوابم،هنوز درگیر حرفاتونم.دعامون کنید.ارادتیاعلی(ع)من:عشق، شوری در نهاد ما نهادجان ما در بوتهٔ سودا نهادگفتگویی در زبان ما فکندجستجویی در درون ما نهادداستان دلبران آغاز کردآرزویی در دل شیدا نهادقصهٔ خوبان به نوعی باز گفتکاتشی در پیر و در برنا ادامه...
صاد
نازنینا؛می‌ترسم اینجا برایت بنویسم: نکند که چشم نامحرم بخواند آنچه را می‌خواستم فقط تو بخوانی؛نامه هم نمی‌توانم برایت بفرستم: که مطمئن نیستم که خودت چه اندازه ظرفیت فهم این ارتباط بی‌واسطه را بی سوءتفاهم و سوءتعبیر داری؛دیدار هم که دست نمی‌دهد؛به جان عزیزت که مانده‌ام چه غلطی بکنم که سِرّ ادامه...
صاد
دو ساعتی از ظهر گذشته به قزوین رسیدیم و رفتیم به رستورانی که از قبل نشان کرده بودم و طبیعتاً چیزی بغیر از «قیمه‌نثار» سفارش ندادیم.مصطفی می‌پرسد: «قیمه‌نثار چیه؟»برای کم کردن حساسیتش نسبت به این غذای ناشناس، برایش توضیح می‌دهم که در قزوین به همان قیمه‌ای که همیشه می‌خوریم می‌گویند ادامه...
صاد
سربلوار فردوس بود که با پوریا از بچه های دانشگاه منتظرش بودیم. محرم سال 91 بود. شب ششم، شب قاسم ابن الحسن علیه السلام. جنگی در عقب ماشین را باز کرد و پرید داخل. جوانکی با کاپشن پاسداری و چند تار ریش فر خورده در صورتش. سلام و علیکی کردیم. اولین ادامه...
راغب
هر بار زمین خوردم اسم تو رو بردم روزهای بی یاری وقت گرفتاری     متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت ادامه...
راغب
دایی شعبان را امروز به خاک سپردیم. مرد بی آزار و مهربانی که عروس هایش سر خاک برایش زار می زدند، چه برسد به بچه ها و اقوامش. روز تشییع و تدفینش هوا ابری و خنک بود. جمعه بود و تعطیل. خدا بیامرز برای بعد از مرگش هم کسی را برای خودش ادامه...
راغب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *