• بسم الله الرحمن الرحیم

صاحبخانه را دیدم …

ديدم آن شب که همه‌جا تاريک بود. ديدم آن شب که هر کس به کارش مشغول بود. ديدم آن شب که سکوت همدم تنهايي جمع‌مان شده‌بود. ديدم آن شب که غير از ما هم ميزباناني مشغول تدارک مقدمات ميهماني بودند. ديدم آن شب که دوستان! هم از بار مسؤوليت شانه خالي مي‌کردند و تلاش را بيهوده مي‌دانستند. و ديدم آن شب که ۶۷ نفر براي جمع تنهايمان آرزوي موفقيت‌کردند و کار را دست‌گرفتند. و ديدم…

ادامه مطلب …

بالاخره هفته شهدا هم تموم شد … !

« گرگ اومده، گرگ! زود باشيد درها را ببنديد. جلوش وايسيد. » داد زدم اما کسي نشنيد. بلندتر گفتم اما کسي نشنيد. شايد هم شنيد. اما کسي جرأت داره بره جلوي گرگ وايسه؟ دستم را سپر حمله‌ي گرگ کردم. دستم را بلعيد. حالا ثابت شده بود که گرگ هست. حالا بايد مطمئن مي‌شدند که گرگ پشت در خونه وايساده. ولي باز هم باورشون نشد که گرگ هست. خون را ديدند، باز هم باور نکردند. من…

ادامه مطلب …

بوی شهادت می آمد از آنجا …

بوي پيراهن يوسف هر بار صحبت جديدي با من دارد. هميشه با شنيدن بوي پيراهن يوسف به ياد شهدا مي‌افتم و امروز اولين شهيد، شهيد همت است که وارد ذهنم مي‌شود. همت با همت بلندش به بلنداي آسمان پرواز کرد و بدن خاکي را در زمين باقي گذاشت. چه بگويم از شهيد که شهيد چراغي است برفراز راه ما. هر شهيد تکه‌اي از نور حقيقت است و هدف واقعي را به ما مي‌بخشد. يادش به…

ادامه مطلب …

هر دم از عمر می رود نفسی …

ياد گذشته اي نه چندان دور به خير . . . ياد شب هاي آخر هفته ي شهدا به خير . . . ياد نمايشگاه شهدا به خير . . . ياد . . . چي بگم که لحظه لحظه ي هفته ي شهدا خاطره اس. تنها هفته هاي عمرم که شب ها رو مثل روز مي گذرونديم. بيدار بيدار . . . و همدم اون لحظه هامون هم فقط دست نوشته ها و وسايل…

ادامه مطلب …