• بسم الله الرحمن الرحیم

تجدید فکر

همیشه اردوی جهادی برایم مبدأ تحولاتی بوده که در سال های مختلف زندگی به سراغش رفته ام یا به سراغم آمده اند. گاهی از فرصت کوتاه جهادی استفاده کرده ام برای شروع کاری یا تحولی، گاهی هم کارهایی را که خواسته ام تمام کنم، به بهانه ی مشغول جهادی بودن تمام کرده ام. شیرین ترینش هم تمام شدن همکاری با مفید3 که به بهانه ی سفر بشاگرد رقم خورد … حالا یک سال از شروعی…

ادامه مطلب …

یاد بم

خیلی سخت بود برایم. هنوز هم سخت است. هر وقت حرف زلزله ی بم می شود؛ همه ی تصاویرش دوباره جلوی چشمم رژه میرود. یاد تک تک خاطرات تلخ و شیرینم می افتم … یاد جمعه ای که خبر را شنیدیم و با حامد تصمیم گرفتیم قبل از هر کار، سری به خیابان وصال و انتقال خون بزنیم و ساعت ها در صف طولانی انتقال خون می مانیم و چون تازه از جهادی برگشته بودیم…

ادامه مطلب …

غفلت از اصول جهادی

هفته ی قبل، پس از وقفه ای 12 ساله، دوباره مهمان اردوی جهادی دانش آموزان دبیرستان مفید بودم. جهادی که پایه ی فکری و الگوی مسافرت جهادی فارغ التحصیلان مفید است و بسیاری از جهادی هایی که می شناسیم و نمی شناسیم، ریشه در این دو حرکت جهادی دارد. بعد از شرکت در جهادی نوروز 92 فارغ التحصیلان و مشاهده ی انحرافات اساسی در حرکت جهادی فارغ التحصیلان، برایم سؤال شده بود که چرا فقط…

ادامه مطلب …

غفلت از جهادی

سال هاست که حرکت های جهادی در کشور شکل گرفته است و امروز، به همت گروه های بی شمار دانشجویی و بسیج سازندگی، در کنار مناطق توریستی و مسافر پذیر، مناطق جهادی پذیر زیادی هم وجود دارد که بعضی از آن ها در هر سال میزبان چند گروه جهادی هستند. اما کمتر اتفاق میفتد که شاهد سفر گروه هایی باشیم که جهادی را ارتقا داده باشند و با اهدافی فراتر از ساخت و ساز و…

ادامه مطلب …

کاکی لرزید

آن نو روز، بعد از 32 ساعت اتوبوس سواری، بالاخره به شُنبه رسیدیم. شهری کوچک و گرم. همان سالی که نو روز عاشورایی بود. فروردین سال 81 هجری شمسی. رفتیم تا برای خانواده های تحت پوشش کمیته امداد، خانه هایی بسازیم تا زودتر چادرهایی را که بعد از زلزله بر پا کرده بودند جمع کنند. همان چادرهای سفید با هلال قرمز. روستایی کوچک به نام باغان بود که برای اولین بار دست به خاموت زدم….

ادامه مطلب …

بهانه ای دلنشین

بالاخره بعد از هشت سال و نیم وبلاگ نویسی، رکورد زدم و بیشتر از یک ماه وبلاگ را به روز نکردم! تجربه ی خوبی بود در وبلاگ نویسی و روزهای سختی مملو از انباشتگی کارها. اما خوشحالم که یک اتفاق قشنگ بهانه ای شد که بنشینم و آرشیوم را مرور کنم و از عکس های قدیمی عکسی را پیدا کنم که جواب آقا سِعید ویسی باشد که بعد از این همه سال هنوز میشناسمش یا…

ادامه مطلب …

نسل ما

« آرش » مي‌گفت پدر بزرگ هاي ما انقلاب كردن، پدرها جنگيدن، ما براي مملكت چي‌كار مي‌كنيم؟ حرف عميقي بود. بي‌راه هم نبود. توي نظرات « معراجيان » براي مطلب « اطلاعات عمليات »؛ « مقداد » نوشته بود: « پس شايد اطلاعات عمليات مثل مسئول … شهدا يا … جهادي شدنه!؟ » يه كم كه فكر كردم ديدم اين هم بي‌راه نيست.  

ادامه مطلب …

لذتِ هجرت

شايد قفس توانايي نگهداشتن پرنده را داشته باشد. اما انسان در قفس ماندني نيست. حتي اگر قفسي بزرگ به نام « شهر » او را دربرگيرد. نوشتن از رهايي و آسايشِ دو ماه زندگي و تدريس در روستايي دورمانده فايده‌اي ندارد. آزادي گفتني نيست؛ شنيدن‌اش هم دردي دوا نمي‌كند. بايد آزادي را لمس كني تا از زندگي تكراري و پرتجمل شهر فراري شوي. براي همين است كه در اين شش ماهي كه مسافر بشاگرديم، هيچ…

ادامه مطلب …