• بسم الله الرحمن الرحیم

قسمتی از ناگفته ها …

سلام. سلام. سلام
باز قسمت شد بتونم آپديت کنم. هرچند دير به دير. شکر.
عيد رفته بوديم بم. به قول بعضي ها يا شايد خيلي‌ها شهر غم.
خيلي چيزها ديديم که حتما قبلا از صدا و سيما و از طريق خبرگزاري شايعات شنيديد. اما چيزهايي هم بود که مطمئنم نشنيديد و شايد هم نبايد شنيد. پس من مي‌نويسم تا بخونيد.
وارد بم که شديم حسابي جاخوردم. چيزي از شهري که سال گذشته ديده‌بودم نمونده بود بجز نخل ها. فقط آوار بود و آوار. بيشتر که موندم مردم رو هم ديدم. چه صبري خدا بهشون داده. وضع خورد و خوراک بد نبود، يا بگم خوب بود. چيزي که اولش به ذهنم رسيد اين بود که معجزه شده که اين همه چادر تو چند روز اول علم‌شده. اونايي که چادر ۱۲نفره يا بزرگتر زدن مي‌دونن چي مي‌گم. از اين چيزا بگذريم. براي چيز ديگه‌اي مزاحمتون شدم.
بي‌مقدمه بگم. خيلي‌ها هستن که خداييش دارن از آب گل آلود ماهي مي‌گيرن به چه بزرگي. از خارجي‌ها که به جز ترويج فرهنگ خودشون انتظار ديگه‌اي نمي‌ره. اما عده‌اي هستن که در ظاهر از خودمونن، اما همون کار خارجي‌ها رو مي‌کنن. خدا خيرشون بده بودجه هم که دستشونه فراوون! حالا اينجا نمي‌شه از خدماتي که «‌انجمن حمايت از حقوق کودکان‌» توي بم ارائه مي‌کنه بيشتر بگم. خواستيد بعدا خارج اينجا صحبت مي‌کنيم.
اينقدر از اين ماهيگيري ها ناراحتم که نمي‌تونم بيشتر بنويسم.
يا علي

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *