• بسم الله الرحمن الرحیم

صاحبخانه را دیدم …

ديدم آن شب که همه‌جا تاريک بود.
ديدم آن شب که هر کس به کارش مشغول بود.
ديدم آن شب که سکوت همدم تنهايي جمع‌مان شده‌بود.
ديدم آن شب که غير از ما هم ميزباناني مشغول تدارک مقدمات ميهماني بودند.
ديدم آن شب که دوستان! هم از بار مسؤوليت شانه خالي مي‌کردند و تلاش را بيهوده مي‌دانستند.
و ديدم آن شب که ۶۷ نفر براي جمع تنهايمان آرزوي موفقيت‌کردند و کار را دست‌گرفتند.
و ديدم که باز هم عده‌اي ديدني‌ها را نمي‌بينند و نمي‌خواهند ببينند.
و ديديم که بسياري از ديده‌ها باورکردني‌نيست. چه ببيني و چه بشنوي.
و مي‌دانم که خيلي‌ها ديده‌اند و نمي‌گويند.
و من مي‌گويم حتي اگر خودم هم باور نکنم. باور نکنم که آن ميهماني گذشت و من ماندم.
و تنها خاطره‌ام شد «خاطرات يک ميهماني» که آن هم ناگفته‌ها را نگفت.
زمان بازنمي‌گردد. اما زمان درپيش است. همچون هميشه. و تا هميشه . . .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *